X
تبلیغات
چشم به راهم باش
شاماهی و پری دریایی
کاشکی نبودید روزها ...روزهای لعنتیه من ...

این روزهای لعنتی هر روز کندتر از روز قبل قدم میزنند...چه بی پروا چه پررو چه نفهمانه خود رو به نفهمی میزنند...انگار من نمی دونم ....چقد از شما از شما روزها متنفرم...روزهای یغماگر ...من دلم برای روزهای کهنه لک میزند من چقد دلم برای بوی روزهای کهنه ام تنگ شده ...

...با این روزهای لعنتی مدارا میکنم ...

حالم از این روزهای فاجعه بهم می خورد...حالم از این روزهای لعنتی بهم میخورد...کاش نبودید ای این روزها...

چقد دلم برای روزهایی بی کس بودن بی یار بودن بی دلدار بودن بی هیچ بودن بی پوچ بودن تنگ می شود... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط پری   | 

امروز آماده شدم که برم دانشگاه و طبق معمول  بازم از سرویس جا موندم و مجبور شدم تو این آشوبهای یارانه ای، پولهای نازنینمو که میتونستم باهاش خیلی کارا جهت شادی روح پژمردم کنم ،فدای 40 دقیقه آسفالتو قیر کنم. بازم صد رحمت به امروز روز قبلش چنان شوک بهم وارد شد از این قیمتای نجومی کرایه ی ماشینا که راست راستکی به فکرم رسید یه خر نازنین با پاپیون صورتی واسه خودم بخرم ...

خیلی هم بهتر از لندکروزر برنامه هزارم توسعمونه ،سندش به اسم خودمه ،بیچاره هیچ خرجی هم نداره یه علف میخواد که شکر خدا فعلا به مغز کسی نرسیده علف خدا رو هم سهمیه بندی کنه و بعد یه مدت ،  بخاطر وجود ناهمگون یارانه ای که از اینجا تا دانشگاه هم منو نمیرسونه، قیمت این علفو ستاره ای کنه...

بعععععععععله من خر میخوام با پاپیون صورتی . دوست داشتم اسب داشته باشم ولی یارانه منو همسری رو اگه رو هم بذاریم به اندازه خریدن خر میشه رنگ سفیدشم گرونتره ...پاپیونم میخواد ...ارابه هم هست ...رینگشم میخوام اسپرت باشه ...کاش میشد همسری یه ایده بده، شاسی بلندش کنیم ...علفشم باید سوپر باشه...ایشالا زودی جور بشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط پری   | 


خدا رو شکر که امروز بوسه به سبک ایرانی منو از شوکهای پی در پی یارانه ای نجات داد .بعد از کلی انتظار که ماشین مسافراش تکمیل شه، بالاخره یه دخمله با نامزدش تشریف فرما شدند.نامزدش بعد از اینکه ساک دخمله رو گذاشت عقب ماشین و کلی سفارش به راننده کرد که الیزابت پرنسس ویکتوریاش دست به ساک نزنه چون سنگینه و سخته واسش و دستاش درد میگیره و هزار دلیله دیگه لحظه فراق فرا رسید .منم که دست فرهاد کنجکاو رو از پشت بستم .نمی خواستم کنجکاوی کنما ولی یه جوری بود که شد دیگه...

تو اون لحظه ی خداحافظی  واقعا دلم میخواست این عاشق به جا اینکه دستهای نامزدشو که گویی تازه عقد کردند به نشونه خداحافظی، نوازش کنه و فشار بده اونم نه یک بار نه ده بار نه  صد بار و هی نوازش کنه و هی لمس کنه و تو این احساساته پروانه ای هی انگشترهای نامزدش مزاحم بشن و بازم هی تلاش کنه تا عشقشو نشون بده دوست داشتنو نشون بده خوب به جاش  دلم خواست اونو ببوسه ...خیلی راحت...بدون هیچ مانع و معبری ...

در این دیار ،دلم با تمام وجود، برا اولین بار ،به این شدت به این شدت خواست که بوسه ای باشه...نه حتی بر لب نه حتی بر چشم نه حتی بر پیشانی نه حتی بر گونه ...که بر سرانگشتانه دلدارش ،نازنینش ،فرشته اش ،مهربانش ...

" ای دریغ ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم"




+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط پری   | 


دیشب آبجی بزرگه ساعت 12 شب پیام داده میگه اگه خدا 24 ساعت گناه را آزاد اعلام میکرد من چه گناهی میکردم .حالا جمله ی آخر پیامش منو کشته ...تو پرانتز بزرگ نوشته (جواب صادقانه) .

منم  نوشتم یه دور سیر دوچرخه سواری میکردم .ناخن هام رو هم لاک می زدم.هیچی جواب نداد به گمونم هنگ کرد از جواب آبجیش...

آخه چیکار کنم ...بابا من دوست دارم با دوچرخه برم دانشگاه ،دلم میخواد ناخنام رو هم ملوس کنم ولی نمیشه ...اینجا نمیشه ...بشه هم بعدش به چشم یه گناهکار نگات میکنند انگار باباشونو کشتم .تا اون موقعی هم که این احساس بابا کشتنو داشته باشن منه بدبخت هم احساس عذاب وجدان بهم دست میده بخاطر همین ترجیح میدم سوار نشم.لاک نزنم .

خداجون واقعا سوار دوچرخه شدنو لاک زدن گناهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینجا، تو این دیار، احساس میکنم واقعا یه گناهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نماز میخونم ولی موهام تو کوچه خیابون پیداست،این که بدتر از سوار دوچرخه شدنو لاک زدنه ،چیکار کنم خدا جون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

موندم تو کار خودم بدجور ...عذاب وجدان مو نمیگیرم ولی لاکو دوچرخه میگیرم!!!!!!!!!!

دلم خیلی گناه میخواد... 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط پری   | 


همسری میگه که میتونه وقتی ازم دور باشه حالش خوب باشه چون میگه با اینکه من ازش دورم ولی همیشه کنارشم اما همسری من نمیتونم وقتی تو کنارم نیستی حالم خوب باشه...

پریت نهایته اوج رو میخواد نهایت لذتو میخواد من نمیتونم به فکرو تصورو خیاله تو قانع باشم وقتی خودت کنارم نباشی این درست مثل اینه که

 فقط فکر دوچرخه سواری رو کنم  فقط فکر کوههای آلپ رو کنم فقط فکر پیچیدن باد تو موهامو کنار ساحل کنم فقط فکر با هم شنا کردنو کنم فقط فکر و تصور رانندگی ای رو کنم که تو کلاژ می گیری و من دنده عوض میکنم فقط فکر کویر رفتن با ماشین شاسی بلند رو کنم 

به خیال و فکر  تو قانع بودن درست مثل اینه که فقط تصور موهای بلند ژولی پولیمو زیر بارون تو خیابون کنم که فقط فکر بغل کردنای از سر ذوق رو تو کوچه پس کوچه ها خیابون پاساژ فرودگاه خونه مامان ...کنم فقط فکر موتور سواری و باد بردن موهامو کنم فقط فکر جت اسکی دو نفره رو کنم فقط فکر اتریش رو کنم فقط فکر صندل پوشیدن تو خیابون با لاک قرمز رو کنم فقط فکر جزیره رو کنم فقط فکر عکاسی تو دل زمستون از یه شکوفه رو کنم 

به تصور و فکر تو قانع بودن درست مثل اینه که فقط فکر نی نی رو کنم فقط فکر پاییز رو کنم فقط فکر برخورد دونه دونه های برف با چشام و صورتم رو کنم فقط فکر تاب بازی و برخورد منظم دستهای گرمت به کمرم رو کنم فقط فکر پیاده رویمون از تجریش تا دربند رو کنم فقط فکر دو سال معشوقه بودن و عاشق بودن را کنم ...... 

واقعیتها باید در کنارم باشن لمس کنم ببینم بو کنم حس کنم بشنوم بنوشم بخورم تا لبریز بشم تا سرشار بشم از شوق از لذت از دوست داشتن و دوست داشته شدن ...تو در کنارم باشی من زاده میشوم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط پری   | 


من به خروس محلی  حسودیم میشه ....من به ماکارونی حسودیم میشه...اصلا همسری من به ساندویج دوبلا به خورش کرفس به کوفته ی مامانیت به مرغ به پیتزا به همبر زغالی به باقالی پلو به قورمه سبزی ...به همشون حسودیم میشه ...

آخه چرا تو همه ی اینا رو بیشتر از من دوست میداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه چرا اینا رو با تمام وجود از سر دوست داشتن از سر نهایته لذت تیکه پاره میکنی اما به من که میرسی با آرامش با صلح دوستم میداری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه من پریه دوستداشتنیه یکی یکدونه ی تو نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهی وقتا دوست دارم تو یوزپلنگ وحشی من باشی ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط پری   | 


امروزو فکر میکردم خیلی خوشحالم .واقعا همین طور بود خوشحال بودم .پا شدم اس دادم به همسری صبح بخیر گفتم صبونه خوردم آبجی با کاکل زریش اومدندو کلی شیطون شدمو بچه شدمو یه عالمه بازی کردم اوج این خوشی بی دلیل هم رنگ کردن جلوی موهام شد.آبجی موهاشو رنگ زد منم دلم کشید جلو موهامو رنگ کنم که با دم اسبیه موهام که ماه رمضونی رنگ کرده بودم هارمونی بیشتری داشته باشه ...کلی ذوق کردم وقتی رنگشو تو نور آفتاب دیدم ،خیلی خوب شده بود.

بعدشم پیرو این خوشیه که هر صد سال یه بار واسه پری اتفاق می افته به آبجی گفتم پاشو بریم پیش بابابزرگ حالشو بپرسیم .رفتیم بابابزرگ تنها بود کلی از دوران پیری نالید.واسش انار دونه دونه کردم .آب خنک براش آوردم کلی مهربونی باهاش کردم .همون چند ساعت که پیشش بودم دیگه هر چی لازم می شد می گفت بی بی گلم بی بی گلم اینو می خوام اونو میخوام منم کلی ذوق زده میشدم .دوس داشتم مثل بچگی هام دوباره بی بی گل صدام بزنه و واقعا هم صدام زد .

دوس داشتم ازش عکس بگیرم اما خجالت میکشیدم بهش بگم فک می کردم اگه بهش بگم احساس میکنه لابد می خواد اتفاق بدی واسش بیفته که من می خوام عکسشو بگیرم ،واسه همین یواشکی دو تا عکس ازش گرفتم.

اما شب شبی که واسه اولین بار دستام لرزید .شبی که ناجوانمردانه بود که بعد از این خوشی زاییده بشه.شبی که اولین بار عمیق نفس کشیدم .عمیق در مونده شدم .عمیق رنجیدم اما گریه نکردم ...همیشه تنها راهم گریه بود اما گریه نکردم و امروز بود که فهمیدم عمیق عمیق شکستم .دردم عمق داشت ...

همسری بخاطر حساس بودنم به من راست نگفت و این عشق است یا دوست داشتن یا چیزی که اسمشو هرگز نمی دونم!!!!!!!!!!!

هنوزم نمی دونم راست گفتن  و قبول نکردن دلیل بهتره یا راست  نگفتن و قبول کردنه دلیل؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کنم که بخاطر نرنجیدن من حاضر شدی راست نگی ؟!!!!!!!!!!!!!

اما همسری من از لحن حرف زدنت پشت تلفن می دونستم که داری یه کوچولو قایم باشک بازی میکنی ...

همسری این از نهایته عشق من به تو هست که می تونم ظریفترین لرزشه تارهای صوتی تو رو حس کنم ،می تونم نگاه تو رو از فرسنگها بفهمم...

من به تو اعتماد دارم ...من نمی تونم همه رو بخاطر تو به دروغگو بودن متهم کنم و تو رو بخاطر خودم به راست نگفتن..من بهت اعتماد دارم ...امشب دستهای من نلرزیدند ...نه باور نمی کنم که لرزیده اند ...نمی خوانم باور کنم که لرزیده اند ...

تو بخاطر من راست نگفتی ...می دونم بخاطر من راست نگفتی ...باید خوشحالم باشم که بخاطر من راست نگفتی ؟...باور می کنم که خیلی از حقایقو باور ندارم و همین باعث میشه که تو به راست نگفتن متهم بشی ...باید باور کنم که من علت این راست نگفتنم ؟

چقدر زجر آوره که من علت این راست نگفتنم ...

چقدر عذاب دهنده هست که من علت این راست نگفتنم ...

تو بخاطر من باید بد باشی ...به بدی متهم بشی ...

نمی خوام همسری ...هیچوقت نمی خوام تو بخاطر من خودت رو بد کنی ...تو بخاطر من راست نگی ...تو بخاطر من متهم بشی ...من هیچوقت اینا رو نمیخوام ...نمیخوام تو به جای من زجر بکشی ...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط پری   | 

اینم عکسهایی که دوسشون دارم .غروب ساحل_کنار_دانشگاه ته تغاری که این تنبل خانم هنر به خرج دادهو گرفته.اینم کادوی ولنتاینه پارسال که واسه همسری گرفتم.اینم شله زرد نذری مامانی که پری تزیین کرده.اون گلو پروانهو قلب کوچولوها رو ویژه واسه همسری تزیین کردم .حالا همسری بازم بگو این پریت نامهربونه!!!!!!!!


           


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط پری   | 


پریه نامهربونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه غرغروهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه مغرورمممممممممممممممممممممممم!!!

پریه لوسیونداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم!!

پریه افاده ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه مراعات نکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه بی تواضعم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه اخمو هو تا دلت بخوات لجبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

پریه ابرو بالا اندازم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

القصه ، این پری هزارچهره هستو خودش خبر نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صد رحمت به مرد هزار چهره ....

از مهران مدیری خواهش میکنم فیلم " پری هزار چهره " رو با نقش اولی _  "پری همسر پاندا" و تهیه کنندگی  "پاندا همسر پری" فوری فوری فوری کلید بزنه ...

جدیدا به همسری میگیم هممممممممممممممممممممممممممممسری ،همسری میگه نامهلبون شدم.آخه به منم میاد نامهلبون باشم.حالا قهر قهریهای این مدتو سر به مهر میذارم .وبلاگم هم همش شد قهرو آشتی دیگه هیچی در مورد این دوتا واژه ی پرو نمی نویسم .همه ی ملت رو ،این دو واژه ی قهر و آشتی سر کار کذاشته ها .می بینی تو رو خدا پری ، دنیای قشنگمون رو دادیم دست این دو تا واژه....

همسری امروز رفت شهرشون .کلی هم ذوق داشت که بره پیش مامی ایناش...این سری خواست بره چون می دونستم اونجا هوا سرد شده واسش یه پلیوره خوکشلو مامانی گرفتمو دیشب بهش دادم .یه تیشرت هم گرفتم.همش تو این یه هفته ای دعا دعا کرده بودم اندازه باشه شکر خدا اندازه بود کلی هم گفت خوکشله...خوب اینم از پری نامهربونش....امروز چهلمین روز فوت شوهر خالم بود .صبحی رفتم کسب علم کنیم ساعت 12 برگشتم یه ناهار خوردمو بعد همسری چون ساعت 3 بلیط داشت قرار شد 2 بیاد واسه خداحافظی .دیشب اومده بود خونه واسه اینکه صبح هم باید می رفت سر کار رفت خوابگاه .همسری اومدو خداحافظی پروانه ای کردیم ......کلی هم دیگه آشتی شده بودیم ...بعدش هم آبجی اومد دنبالم رفتیم حسینیه واسه مراسم چهلم...............اینم از عصر یه روزه پاییریه پری ...

روزا همینجوری الکی الکی داره واسه من میگذره ها ...آخه هیچ پیشرفتی تو هیچ چی ندارم واسه همین احساس میکنم الکی الکی داره میگذره ...تنها پیشرفت_پری تو خریدن جهیزیه بوده که تقریبا 80 درصدو خریدم .هر چی میخری که تموم نمیشه .تازه ما که رسم جهاز نداریم شکر خدا ولی  بازم ماما کلی واسم خرید کرده خدا برسه به اونایی که رسم جهاز دارند ... دختر مثل دسته گل میدی تحویل اونوقت تا سر یه بحث کوچولو شد بعضی ها جهازو میارن وسط...این چه رسمیه خدا میدونه...یارو با زنش بحث میکنه هنوز هیچی نشده میگه بررررررررررررررررو خانم تو که مامانت دلش نیمد واست یه ملاغه بده...یکی نیست به این آدما بگه تو که لالایی بلدی واسه خودت چرا نمی خونی تو که میتونی واسه خونت ملاغه بخرو منتظر کسی نباش واست بیاره.اصلا هیچ مردی هیچ حقی نداره منتظر جهیزیه خانمش باشه .این وظیفه بر عهده ی مرده و اگه زن با کیف دستیو لباس تنش هم بیاد خونش هیچ حقی نداره ادعای چیزی رو از خانمش داشته باشه.

زن هر چی دوس داشت می تونه با خودش خونه شوهر ببره ولی شوهر حق نداره بگه باااااااااااااااااید... مثل اینکه پری نشسته بالا تریبون داره فتوا میده ...

اومدم پایین ...امروز هم گذشت مثل گذشته های قشنگم که همه گذشتند و من از اونا نمی گذرم که گذاشتند بگذرنو پری رو تنهای تنها راهیه دیار غربته آینده کنند.انگار همین دیروز بود با هایدی تو کوههای آلپ زندگی میکردم .هنوزم عاشق کوههای آلپم .همیشه دوس داشتم برم اونجا .بد جور اون روزای کودکیم با هایدی دوس شده بودما!!!!!!!!!!!!!!

همیشه فک میکردم هایدی میاد منو می بره کوههای آلپ!!!هنوزم احساس خوبم نسبت به کوههای آلپ و هایدی و بره هاش از دست نرفته .هر وقت اسم کوههای آلپ میاد احساس خیلی خوبی بهم دست میده .هیجانی میشم انگار که قراره یه آرامش عمیق به وجود بیاد .بخاطر این لذتی که مغرم فک میکنه قراره به وجود بیاد ، قبلش تو آنی از واحد  یه هیجان پر تبش تو اون دهلیزهاهو بطن ها به وجود میاد.خودم این احساس عجیبو دوس دارم .شایدم چون از کودکی هایم جا مونده و منو فوری میبره تو کودکیهام دوسش دارم.همسری میدونه که چقدی کوههای آلپو دوس دارم قول داده ببرتم سوئیس .کوههای آلپ سوئیس که بهشت زمینیه.ولی میدونم سخته اصلا واسه آدمای ایرانی مسافرت رفتن  سخت شده ،اصلا دلمرده ایم یا نه مثل اینکه دلمرده شده ایم توسط ................ به همسری گفتم یه قسمتی از کوههای آلپ تو اتریش هم هست و چون پسر عمه ی همسری اونجا زندگی میکنند خیلی راحتر می تونیم بریم ،حالا قولهایی داده خدا داند کی عملی شود ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط پری   | 

امروز دو روزه که از 16 مهر گذشته و الان دو روزه که از 27 سالگیم گذشت.چقدی زود میگذره .همسری جمعه اومد خونه با یه دسته گلو یه چک پوله پنجاهی .من که اصلا خوشحال نبودم .پری غم غمو اصلا یه عالمه غم داشت که یه دشته گل هم کمش بود .کیک رو هم سفارش داده بود و یکی دو ساعت بعدش با بابایی رفتن آوردن.بازم خوشحال نبودم .یه تن عسل زنبوری ها رو هم میخوردم بازم شیرین نمیشدم .همون پریه شیرین بچگی هام نمیشدم.کلی هم همسری فشفشه آورده بود میخواست روشن کنه منم نذاشتم روشن کنه .اصلا فشفشه واسه چیم بود..فشفشه واسه پری خوشحالا خوبه که کلی کلی ورجه وورجه میکنند.می پرن تو آبو پشتک وارو میزنند.شمع 27 سالگی هم گذاشت رو کیکم و من فوت کردم .باورم نشد هرچی فوت کردم خاموش نمیشد.خیلی تعجب کردم.انگاری دلم نمی خواست 27 ساله شم.پارسال همسری شعمهای 27 سالگی رو به جا 26 سالگی رو کیکم گذاشته بود .فک کرده بود من 27 سالمه .امسالم باز شمعا 27 بودن.کلی خونه سوتو کور بود .ته تغاری با نامزدش رفتن مشهد.داداش خواب خرگوشیم هم رفته سر کار.حرکت آهسته هم (این داداشی تمام کاراشو با حرکاته آهسته انجام میده و منم هی دق میکنم از این فرمول اسلوموشنی)رفته دانشگاه.مامانی هم رفته خونه خاله اینا.شوهر خالم سکته مغزی کرده و چند روز تو کما بود و دیشب هم رفت اونجایی که منم یه روز میخوام برم.اون شب بخاطر من بابایی رفت ماما رو آورد و یه جشن 4 نفره رو گرفتیم.و تموم شد.بعدش هم با همسری رفتیم خونه خاله اینا واسه عیادت.آخر شب هم همسری چون صبح سرکار باید میرفت و شلوارش هم تنگ بود و نمی تونست سر کار بپوشه رفت خوابگاشون.

از همسری خیلی ناراهن بودم .نگو و نپرس.چند روز قبل از تولدم همسری گفت بریم خونه نوه پسر خالش که تو کمپ زندگی میکنند .آخه اینجایی نیستند و تنها هستنو خیلی اصرار کرده بود که بریم.منم گفتم حالا که قراره این همه راه رو بریم ساعت ته تغاری رو هم ببریم نمایندگیش باطریشو درست کنه.بعد که رفتیم و درستش کرد همسری اصرار کرد که واسه تولدم یه چیزی انتخاب کنم و بخرم.من هیچی نمیخواستم .همه چی داشتم ولی همسری اصرار داشت که انتخاب کنم .منم گفتم حالا که قراره بخرم یه وسیله واسه تو خونه بخرم که استفاده بشه.یه کتری قوری خیلی خوکشل دیدم گفتم همینو برداریم ولی همسری خیلی راحت گفت که بیشتر از 35 تو حسابش نیست و باید بگه که واسش تو حسابش بریزن.اگه اینو خرید باید کرایه از شهر تا کمپو خودم بدم.منم که یادم رفته بود نه عابربانکمو آورده بودم نه کیف پولمو .کلی ناراحت شدم .هی اشکم میومد تا گوشه چشمم هی سرمو بالا میکردم که نریزه .آخه تو پاساژ بود خیلی هم شلوغ.بعدش رفتیم تو یه بستنی فروشی و دیگه همینجوری اشک بود که چیکو چیکو چیک میریخت .3 تا مرد روسی هم صندلی کناری نشسته بودن و یکیشون همش نگاه من میکرد.فک کنم بیشتر از همسری دلش به حاله پری بخت برگشته سوخته بود.

همسری میگفت که مگه اشکالی داره که پول تو حسابش نیست .منم هیچی نمی گفتم .بعد که هی از خودش دفاع کرد گفتم آره خیلی بده که تو حسابت پول نیست .گفتم شاید که من حالا اینجا یه اتفاقی برام افتاده بود و می خواستی منو بیمارستان ببری اونوقت میخواستی چیکار کنی .همسری بهم گفت که من دوست دارم که جیبش پره پول باشه و هی مشت مشت اسکناس پخشو پلا کنه بسلامتیه من .گفت که من خیلی مادیاتی هستم .گفت که من فرض کنم که یه کارگره.منم گفتم اگه کارگر بودی و وضعت خوب نبود واقعا رعایت میکردم و مسئله فرق داشت .بهش گفتم که الان یه مهندسه با 8 سال سابقه کار و یه مرد 33 ساله و اصلا درست نیست و با واقعیت جور در نمیات که تو حسابت فقط 35 هزار تومن باشه و بخوای با 35 با نامزدت بری بیرون و اصرار هم کنی که هر چی دوست داره واسه کادو تولدش برداره. گفتم که هیچ دلیلی نداره که بخواد مامان یا خواهرش پول تو حسابه همسری بریزن .گفتم پولات باید پیشه خودت باشه.گفتم که مادیاتی نیستم .بخدا من مادیاتی نیستم .اگه قراره که مادیاتی باشم که خودمو باید با  کسایی مقایسه کنم که ثانیه به ثانیه ماشین عوض میکنند .هیچ وقت هم اصراری نکردم که آره ماشین نداریم و باید تا نامزد هستیم ماشین بگیری .با اینکه خیلی دوست دارم ماشین داشته باشیم اصرار نکردم ولی تشویق کردم.یا اینکه آره باید یه خونه ویلایی بزرگ برام بگیری هیچوقت نگفتم .اگه بخوایم خودمونو مقایسه کنیم همیشه یکی پیدا میشه که بالاتر از ما باشه و یکی هم پیدا میشه که پایینتر از ما باشه بخاطر همین خودمو با کسی مقایسه نمی کنم .اون شب خیلی ناراحت بودم خیلی بیشتر از همه موقعی که همسری گفت که پولاشو نه به مامانش میده و نه به من.گفت که ماله خودشه و اختیارشو داره.بهم گفت که تو منطقه ما چطوریه که دو نفر که هنوز نامزدن و هنوز زندگی مشترک رو شروع نکردن با جزئیات مادی و نحوه خرج کردن و نکردن و سابقه مادی آدم هم کار دارن .منم بهش گفتم ما عقد کردیم پس زنو شوهریم و اینکه در همه ی زمینه ها تعهد داریم مالی اجتماعی ...گفتم که من کاری ندارم به نحوه خرج کردن پولت فقط از اینکه دو پوسته در مورد حسابات و امور مالیت صحبت میکنی ناراحت میشم .مخصوصا اینکه وقتی تهران بودم مادر شوهرم گفت که قسط وام خونه ای رو که ساختند خودش از طریق اجاره یکی از واحد ها میده ولی همسری به من گفته بود که خودش میده.وقتی اینو گفتم بهش همسری بهم گفت که آفرین کارآگاه و از این به بعد هیچی بهم نمیگه و سوالای مالی رو از مامانش از این به بعد بپرسم و گفت از این به بعد 1 میلیون قسط میده یا هیچی قسط نمیده در هردو حالت بهم امور مالیشو نمیگه .بخدا من کارآگاه بازی در نیورده بودم مامانش خودش از زندگی و سختی روزگار و خونه ساختن داشت واسه پسر خالش شکایت میکرد و منو هم مخاطب قرار میداد.منم که خیلی ناراحت شده بودم گفتم حالا که میگی نامزدیم و باید زیر سقف بریم تا متعهد بشیم و زنو شوهر منم تا اون موقع فکرامو بهتر می کنم و سبک سنگین میکنم که باهات ازدواج کنم یا نکنم .اینو بیشتر از لجش گفتم که بدونه چه حرفه بدی زده .گفتم از این به بهد تعهد مالی اخلاقی اجتماعی و ... به هم نداریم و هیچ دلیلی نداره دختره مردم رو با خودت این طرفو اون طرف ببری .خیلی ناراحت شدم .خیلی .یه حالت شک و دودلی دارم.میترسم همسری اخلاقش زیر یه سقف هم اینجوری باشه.من هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.تنها کاری که تمام تلاشم رو میکنم واسش اینه که مستقل باشم .از وابستگی متنفرم.از اینکه یکی بهم بگه چه کاری رو انجام بدم از اینکه بخاطر وابستگی نتونم اون کارایی را که دوست دارم انجام بدم .از اینکه آزادی خریدن یه لواشک تو فرودگاه را ازم بگیرن.

از اینکه بخاطر وابستگی صبر پیشه کنم مثل میلیونها زن ایرانی متنفرم متنفرم متنفرم.

نمی تونم همسری رو از لحاظ مالی شناسایی کنم .شاید تجربم تو این زمینه صفر باشه.چون همیشه واسه ریختنه پول تو حسابم ترافیک بوده.دیروز واسه کارت عابر بانک که مال سال 84 بود که تازه رفته بودم دانشگاه و الان باید تمدیدش میکردم رفتم بانک .متصدی بانک بهم گفت پس شما پری خانمی .منم گفتم آره .گفت بابات ورشکست نشده .با تعجب گفتم نه .گفت یه روز با همکارم کمیسیون گرفتیم و برآورد کردیم که این بابای پری خانم که هر روز هفته میات حسابه پریشه پر میکنه به زودی اعلام ورشکستگی میکنه. تو دلم گفتم کاش منم تو بانک کار میکردم .هر روز کاپو چینو میخوردیمو کمیسیون میگرفتیم.

باور میکنم هنوز همسری رو کشف نکردم در مورد پول و بهایی که به قرون قرونه عرقایی که ریخته میده.آخه یه روز واسم مانتو 90 تومنی رو با عشق و اصرار خودش میخره یه روز تو فرودگاه منو بخاطر خرید لواشک سرزنش میکنه.سخته کشفش کنم .این کاراش منو گیچ میکنه .این تضاد هایی که تو خرجاش داره برام جالبه ...ولی من خیلی سختمه که این جوری زندگی کنم خیلی سختمه.خیلی زمان میبره که بخوام مثل اون فک کنم.اصلا دوس هم ندارم بخوام تغییر کنم .من تقریبا نرمالم تو خرج کردنام.همیشه خیلی راحت خرج کردم و تمام اون چیزایی رو هم که دارم دوست دارم.اصلا من نمی خوام تغییر کنم .خوب آدم یهو تو فرودگاه لواشک دلش میکشه چرا نخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر چی فک میکنم هیچ دلیله منطقی واسه نخریدن نیست.مهم دله آدمه که اون ساعت تو اون شلوغی دلش مثله ویارا لواشک کشیده...زیباییه خواستنه لواشک به همینه که غیره منتظره باشه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط پری   |