X
تبلیغات
چشم به راهم باش - سکوی پرتاب پری .........................
شاماهی و پری دریایی
 

می دونستم که بعد این سفر ۱ هفته ای قراره یه سرآشپز بشم واسه همین باید نهایت استفاده رو از این تریپ میکردم ولی حالا بعد از ۲ هفته به دلم برات شده نه برات چیه یقینا ،مطمئنم که من بازم موفق نشدم که عمیق لذت ببرم از سفرم.آره ،اصلا با این تصمیم قبول میکنم که با همسری برم شهرشون که واقعا لذت ببرم ،واقعا روحیم از حالت سیر نزولی خارج بشه ولی وقتی برمیگردم باورم میشه که همون پریه قبلیم.اصلا هر بار که با همسری میرم بعدش همین اتفاق میافته .۱ هفته اونجام و این یه هفته واقعا خیلی زمان زیادیه ولی وقتی برمیگردم خونه احساس میکنم همش تو اتوبوس بودم .همش تو اتوبوس واحد بودم .و مجبورم بودم که تو اتوبوس واحد باشم .اصلا من تهران که میرم وقت کم میارم.خیلی وقت کم میارم. و وقتی برمیگردم خونه بیشتر غصه میخورم .و واقعا اگه نرم مثل اینکه سنگینتره.چون حالا که لذت نمیبرم ۲ برابره قبل هجرتم هم دپسرده میشم...

از بچگی دوس داشتم برم پایتخت ...واقعا دقیقا نمیدونم چرا کشش عجیبی به این پایتخت داشتم . همیشه تو رویام بود از همون بچگی ها که تو آب رودخونه شیرجه میزدم تو ذهنم بود که یه روز تو دریا شیرجه بزنم .عقله این پری هم نمیرسید که نمیشه از ساحل تو دریا شیرجه زد چون مستقیم میری تو شنها گیر میکنی .خوب تقصیر من نیست مغز کوچولوی بچگیم این تراوشات رو میداد بیرون...نمیدونم حالا چرا فک میکردم اگه بتونم خودمو به دریا برسونم و اونجا شیرجه بزنم منو آدما با خودشون میبرن پایتخت...بچگی هام همینجوری تو کوچه پس کوچه ها ،تو نخلستونا ،تو کانالهای بزرگ آب، صبحهای زود بلند شدنهامون سبد به دست گرفتنامون و مسابقه گذاشتن واسه اینکه هرکی زودتر به بوته لگچی برسه و میوشو بچینه ، کلی ترقه رو به تیرچراغ برقه همسایه زدن و با بامبه صدای مهیبش مامان ناصرو مثل فلفل هندی کردن و دنبال ما دویدن،همینجوری بچگی هام میگذشت .این بچگی هایی که همیشه واسه نیمکته جلو نشستن خودمو اونقدر تو نیمکت میبردم پایین که خانم معلم فک کنه قد کوتام و اجازه بده نیمکت اول بشینم که این عادت تا آخر دبیرستان و حتی تو دانشگاه هم ادامه داشت ولی تو دانشگاه دیگه شکر خدا پیشرفت کردیم و لازم نبود قدمو به نصف برسونم ...هههههههههی بچگی ...چقدی مبصر کلاس میشدم...کلی اسم بچه ها رو به خانم معلمم با ذوق میدادم ...میدووییدم از تو دفتر با افتخار گچ تخته پاک کن دفتر کلاسی میآوردم ...چقدی خودمو واسه خانم معلمام لوس میکردم ...کلاس اول دبستان که بودم میشستم بیرون کلاس ،تو آفتاب ،رو سکوی جلو کلاس ،پاهامو آویزون میکردم سرمم پایین بود یه ژسته غمناک میگرفتم بعد معلمم میومد میگفت چی شده ،منم هی خودمو لوس میکردم و هیچی نمی گفتم بعد بلندم میکرد دستاشو دور کمرم حلقه میکرد بعد منو با خودش میبرد تو کلاس و بچه ها همه منو نگاه میکردن و منم خر ذوق میشدم ...نمیدونم حالا این چه شیوه ای بود که انتخاب کرده بود این مغز نخودیه پری ...بچگیه دیگه...صبح زود تو مدرسه تو صف صبحگاهی...سرود جمهوریه اسلامی ایران...و چقدی من دوسش داشتم ای سرودو ...که شد جمهوریه اسلامی به پا که هم دیده هم ...اون موقع کلاس اول بودم...چقدی تو کانال آب پشتک میزدیم ،شیرجه میزدیم...چقدی تو آب شیطونی میکردیم ...یه باز که داشتن تو آب فرش میشستن من رفتم زیر فرشی که تو آب خیس خورده بود ،و نزدیک بود خفه بشم ،نمی دونستم تو آب فرشه خیس خورده سنگین میشه و دختر عمه منو نجات داد...و منم بارها نجات غریق دخترای همسایه شدم ...چقدی با روسری که دو طرفشو من میگرفتم دو تا طرف دیگشو دختر عمه هام ،و کلی مارماهیو ماهی کوچولو میگرفتیم...مارماهی ها هی تو دستمون لیز میخورد و می ترسیدیم...چقدی هفت سنگ بازی کردیم...چقدی بزرگا و کوچیکا ذوق میکردیم که قرار بود تو مدرسه شب یه پرده بکشن و همه جمع بشن و فیلم جنگی بزارن و شب همه میرفتیم و یه عالمه ذوق میکردیم با این فیلیمای جنگی ...چقدی عشق میکردم وفتی بارون میومد با بدون چتر همه دختر عمه ها پسر عموها دختر همسایه ها میرفتیم زیر بارون و بالاهو پایی میپریدیم و همگی با هم میخوندیم ،بارونه تیره تیره امشب صدام میمیره ،بارونه تیره تیره امشب صددام میمیره...این قشنگترین ارکستر زندگیمه...این زیباترین ارکستر زمان جنگ بود که با تمام وجود اجرا میکردیم...کم کم که بزرگتر میشدم و از جنگ دور میشدم دیگه وقتی بارون میومد با چتر گل زرشکیه خوکشلم و کیف دستی زرشکی رنگی که زیباترشو ندیدم میرفتم رو سنگایی که باغچه رو حصار کرده بودن مینشستم و آروم زیر لبم شعر میخوندم ...باز بارونو میخوندم ...باز دوباره برق میزنه برقه رو بندر میزنه...اما دیگه بزرگ شدم ،من نمی گم ،بقیه میگن بزرگ شدی ...اما خودم احساس میکنم هنوز بچگی هام باهامه...موندم من بچگی رو ول نمی کنم یا بچگی منو؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدی موقعی که دختر بچه بودم نقاشی میکشیدم...یه عالمه نقاشی ...با داداشی مسابقه نقاشی میذاشتیم ظهر ها که همه خواب بودن ...من میگفتم نقاشیه من خیلی قشنگتره ولی الکی می گفتم نقاشی داداشی خوشگلتر بود...چقدی شطرنج بازی میکردیم ظهرها که همه خواب بودن... چقدی با داداشی شعر میگفتیم...یه روز در مورد رعد و برق خواستیم شعر بگیم ،داورمون هم شد آبجی بزرگه...من شعرم این بود:صاعقه هو رعد و برق    غرش ابر شرق     می آید از آسمان    صدای جرق جرق...و شعر داداشی هم این بود :ابر دلگیر آرام از صحرا گذشت     سبزه زاران رفته رفته سبز گشت...

یادم نیست کدوم برنده شدیم...یه بار یادمه خیلی کوچولو که بودم شاید کلاس اولی بودم ،خونه همین همسایه دیوار به دیوارمون ،مامان ناصر که با کلی ترقه اذیتش میکردیم ،عروسی بود عروسی پسرش ...جلو پای عروس یه بز رو قربونی کرده بودن ...بعد منو پسر عموهامو داداشیو آبجیو دختر عمه هام ،یواشکی رفتیم ... این بزه نگون بخت رو که داشت قصاب تشریحش میکرد یواشکی دزدیدم .بعد تو منقل ذغال ریختیم و کباب کردیم خوردیم...

یه عالمه خاطره ...باورم نمیشه اینا دیگه هیچوقت برنمیگرده ...باورم نمیشه دیگه بزرگ شدم ...باورم نمیشه که باید قبول کنم که اجباری بزرگ شم...

میدونستم که من یه روز از اینجا میرم ،قرار میشه که با کوچه های بچگی هام ،با کوچه بن بسته بچگی هام که یه عالمه توش هفت سنگ بازی کردیم ،وسطو بازی کردیم ،کوچه ی بن بستی که رو دیوارش نوشته بود (ما به بن بست رسیده ایم اما جمهوری اسلامی ایران به بن بست نمیرسد)و من همیشه سعی میکردم معنیشو بدونم کلاس ۳ فهمیدم یعنی چی ...من باید با این کوچه با این خاک خداحافظی کنم...خودم خواستم ...خودم خواستم که با این خاک خداحافظی کنم ...با وجود اینکه دیوانه وار بچگی هامو دوست داشتم دارم و خواهم داشت ولی دیوانه وار دوست دارم بکاوم...کشف کنم ...تا به گنجی دست یابم...میدونم اینجا شیراز اصفهان تهران اروپا افریقا و دنیا بهانه ان...تمام تلاشمو کردم کم کم طی طریق کردم واسه گنجم ،آهستهو پیوسته ...چرا فک میکردم گنجم تو پایتخته ...حرکت میکردم به طرفه اونجا ...طبیعی ....نرمال ...۶ماه بعدی از وجود حافظ منو شیفته کرد ...و از سیر طبیعی خارج شدم...دیگه طی طریق من طبیعی نبود...نرمال نبود...۶ماه دیوانه وار عزلت گزیدم...بودم ولی یقین داشتم که نبودم...نبودم ولی همه یقین داشتن که بودم...و بعد از ۶ ماه دوباره همه چی به حاله طبیعیش برگشت ...کمبودی احساس نکردم ...گنجمو بین همه تقسیم کردم ...بخشیدم به همه .................... و بعد از اون بدون هیچ وقفه ای ،رو سکویی به نام حافظیه مستقیم پرتاب شدم پایتخت...البته بعد از ۲ سال ،اعلام آمادگیه پرتاب رو کردم...سرشارم ...همیشه برام باورنکردنیه که درست وقتی که من قبول کردم که گنجمو بین همه تقسیم کنم ،درست همون مکانی که من گنجمو تقسیم کردم ...درست تو همون مکان هم پرتاب شدم..................خدای من ...خدای تنهای من ....خدای تنهای من که همیشه تو رو تنها میذارم ...خدای تنهای من که یه شب بخاطر تنهایی ی تو گریه کردم ....خدای تنهای من ...خدای تنهای من ...من تو رو دوست دارم..."نیازمندیه منم بخاطر دوست داشتنه توهه..."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط پری   |