امروز دو روزه که از 16 مهر گذشته و الان دو روزه که از 27 سالگیم گذشت.چقدی زود میگذره .همسری جمعه اومد خونه با یه دسته گلو یه چک پوله پنجاهی .من که اصلا خوشحال نبودم .پری غم غمو اصلا یه عالمه غم داشت که یه دشته گل هم کمش بود .کیک رو هم سفارش داده بود و یکی دو ساعت بعدش با بابایی رفتن آوردن.بازم خوشحال نبودم .یه تن عسل زنبوری ها رو هم میخوردم بازم شیرین نمیشدم .همون پریه شیرین بچگی هام نمیشدم.کلی هم همسری فشفشه آورده بود میخواست روشن کنه منم نذاشتم روشن کنه .اصلا فشفشه واسه چیم بود..فشفشه واسه پری خوشحالا خوبه که کلی کلی ورجه وورجه میکنند.می پرن تو آبو پشتک وارو میزنند.شمع 27 سالگی هم گذاشت رو کیکم و من فوت کردم .باورم نشد هرچی فوت کردم خاموش نمیشد.خیلی تعجب کردم.انگاری دلم نمی خواست 27 ساله شم.پارسال همسری شعمهای 27 سالگی رو به جا 26 سالگی رو کیکم گذاشته بود .فک کرده بود من 27 سالمه .امسالم باز شمعا 27 بودن.کلی خونه سوتو کور بود .ته تغاری با نامزدش رفتن مشهد.داداش خواب خرگوشیم هم رفته سر کار.حرکت آهسته هم (این داداشی تمام کاراشو با حرکاته آهسته انجام میده و منم هی دق میکنم از این فرمول اسلوموشنی)رفته دانشگاه.مامانی هم رفته خونه خاله اینا.شوهر خالم سکته مغزی کرده و چند روز تو کما بود و دیشب هم رفت اونجایی که منم یه روز میخوام برم.اون شب بخاطر من بابایی رفت ماما رو آورد و یه جشن 4 نفره رو گرفتیم.و تموم شد.بعدش هم با همسری رفتیم خونه خاله اینا واسه عیادت.آخر شب هم همسری چون صبح سرکار باید میرفت و شلوارش هم تنگ بود و نمی تونست سر کار بپوشه رفت خوابگاشون.

از همسری خیلی ناراهن بودم .نگو و نپرس.چند روز قبل از تولدم همسری گفت بریم خونه نوه پسر خالش که تو کمپ زندگی میکنند .آخه اینجایی نیستند و تنها هستنو خیلی اصرار کرده بود که بریم.منم گفتم حالا که قراره این همه راه رو بریم ساعت ته تغاری رو هم ببریم نمایندگیش باطریشو درست کنه.بعد که رفتیم و درستش کرد همسری اصرار کرد که واسه تولدم یه چیزی انتخاب کنم و بخرم.من هیچی نمیخواستم .همه چی داشتم ولی همسری اصرار داشت که انتخاب کنم .منم گفتم حالا که قراره بخرم یه وسیله واسه تو خونه بخرم که استفاده بشه.یه کتری قوری خیلی خوکشل دیدم گفتم همینو برداریم ولی همسری خیلی راحت گفت که بیشتر از 35 تو حسابش نیست و باید بگه که واسش تو حسابش بریزن.اگه اینو خرید باید کرایه از شهر تا کمپو خودم بدم.منم که یادم رفته بود نه عابربانکمو آورده بودم نه کیف پولمو .کلی ناراحت شدم .هی اشکم میومد تا گوشه چشمم هی سرمو بالا میکردم که نریزه .آخه تو پاساژ بود خیلی هم شلوغ.بعدش رفتیم تو یه بستنی فروشی و دیگه همینجوری اشک بود که چیکو چیکو چیک میریخت .3 تا مرد روسی هم صندلی کناری نشسته بودن و یکیشون همش نگاه من میکرد.فک کنم بیشتر از همسری دلش به حاله پری بخت برگشته سوخته بود.

همسری میگفت که مگه اشکالی داره که پول تو حسابش نیست .منم هیچی نمی گفتم .بعد که هی از خودش دفاع کرد گفتم آره خیلی بده که تو حسابت پول نیست .گفتم شاید که من حالا اینجا یه اتفاقی برام افتاده بود و می خواستی منو بیمارستان ببری اونوقت میخواستی چیکار کنی .همسری بهم گفت که من دوست دارم که جیبش پره پول باشه و هی مشت مشت اسکناس پخشو پلا کنه بسلامتیه من .گفت که من خیلی مادیاتی هستم .گفت که من فرض کنم که یه کارگره.منم گفتم اگه کارگر بودی و وضعت خوب نبود واقعا رعایت میکردم و مسئله فرق داشت .بهش گفتم که الان یه مهندسه با 8 سال سابقه کار و یه مرد 33 ساله و اصلا درست نیست و با واقعیت جور در نمیات که تو حسابت فقط 35 هزار تومن باشه و بخوای با 35 با نامزدت بری بیرون و اصرار هم کنی که هر چی دوست داره واسه کادو تولدش برداره. گفتم که هیچ دلیلی نداره که بخواد مامان یا خواهرش پول تو حسابه همسری بریزن .گفتم پولات باید پیشه خودت باشه.گفتم که مادیاتی نیستم .بخدا من مادیاتی نیستم .اگه قراره که مادیاتی باشم که خودمو باید با  کسایی مقایسه کنم که ثانیه به ثانیه ماشین عوض میکنند .هیچ وقت هم اصراری نکردم که آره ماشین نداریم و باید تا نامزد هستیم ماشین بگیری .با اینکه خیلی دوست دارم ماشین داشته باشیم اصرار نکردم ولی تشویق کردم.یا اینکه آره باید یه خونه ویلایی بزرگ برام بگیری هیچوقت نگفتم .اگه بخوایم خودمونو مقایسه کنیم همیشه یکی پیدا میشه که بالاتر از ما باشه و یکی هم پیدا میشه که پایینتر از ما باشه بخاطر همین خودمو با کسی مقایسه نمی کنم .اون شب خیلی ناراحت بودم خیلی بیشتر از همه موقعی که همسری گفت که پولاشو نه به مامانش میده و نه به من.گفت که ماله خودشه و اختیارشو داره.بهم گفت که تو منطقه ما چطوریه که دو نفر که هنوز نامزدن و هنوز زندگی مشترک رو شروع نکردن با جزئیات مادی و نحوه خرج کردن و نکردن و سابقه مادی آدم هم کار دارن .منم بهش گفتم ما عقد کردیم پس زنو شوهریم و اینکه در همه ی زمینه ها تعهد داریم مالی اجتماعی ...گفتم که من کاری ندارم به نحوه خرج کردن پولت فقط از اینکه دو پوسته در مورد حسابات و امور مالیت صحبت میکنی ناراحت میشم .مخصوصا اینکه وقتی تهران بودم مادر شوهرم گفت که قسط وام خونه ای رو که ساختند خودش از طریق اجاره یکی از واحد ها میده ولی همسری به من گفته بود که خودش میده.وقتی اینو گفتم بهش همسری بهم گفت که آفرین کارآگاه و از این به بعد هیچی بهم نمیگه و سوالای مالی رو از مامانش از این به بعد بپرسم و گفت از این به بعد 1 میلیون قسط میده یا هیچی قسط نمیده در هردو حالت بهم امور مالیشو نمیگه .بخدا من کارآگاه بازی در نیورده بودم مامانش خودش از زندگی و سختی روزگار و خونه ساختن داشت واسه پسر خالش شکایت میکرد و منو هم مخاطب قرار میداد.منم که خیلی ناراحت شده بودم گفتم حالا که میگی نامزدیم و باید زیر سقف بریم تا متعهد بشیم و زنو شوهر منم تا اون موقع فکرامو بهتر می کنم و سبک سنگین میکنم که باهات ازدواج کنم یا نکنم .اینو بیشتر از لجش گفتم که بدونه چه حرفه بدی زده .گفتم از این به بهد تعهد مالی اخلاقی اجتماعی و ... به هم نداریم و هیچ دلیلی نداره دختره مردم رو با خودت این طرفو اون طرف ببری .خیلی ناراحت شدم .خیلی .یه حالت شک و دودلی دارم.میترسم همسری اخلاقش زیر یه سقف هم اینجوری باشه.من هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.تنها کاری که تمام تلاشم رو میکنم واسش اینه که مستقل باشم .از وابستگی متنفرم.از اینکه یکی بهم بگه چه کاری رو انجام بدم از اینکه بخاطر وابستگی نتونم اون کارایی را که دوست دارم انجام بدم .از اینکه آزادی خریدن یه لواشک تو فرودگاه را ازم بگیرن.

از اینکه بخاطر وابستگی صبر پیشه کنم مثل میلیونها زن ایرانی متنفرم متنفرم متنفرم.

نمی تونم همسری رو از لحاظ مالی شناسایی کنم .شاید تجربم تو این زمینه صفر باشه.چون همیشه واسه ریختنه پول تو حسابم ترافیک بوده.دیروز واسه کارت عابر بانک که مال سال 84 بود که تازه رفته بودم دانشگاه و الان باید تمدیدش میکردم رفتم بانک .متصدی بانک بهم گفت پس شما پری خانمی .منم گفتم آره .گفت بابات ورشکست نشده .با تعجب گفتم نه .گفت یه روز با همکارم کمیسیون گرفتیم و برآورد کردیم که این بابای پری خانم که هر روز هفته میات حسابه پریشه پر میکنه به زودی اعلام ورشکستگی میکنه. تو دلم گفتم کاش منم تو بانک کار میکردم .هر روز کاپو چینو میخوردیمو کمیسیون میگرفتیم.

باور میکنم هنوز همسری رو کشف نکردم در مورد پول و بهایی که به قرون قرونه عرقایی که ریخته میده.آخه یه روز واسم مانتو 90 تومنی رو با عشق و اصرار خودش میخره یه روز تو فرودگاه منو بخاطر خرید لواشک سرزنش میکنه.سخته کشفش کنم .این کاراش منو گیچ میکنه .این تضاد هایی که تو خرجاش داره برام جالبه ...ولی من خیلی سختمه که این جوری زندگی کنم خیلی سختمه.خیلی زمان میبره که بخوام مثل اون فک کنم.اصلا دوس هم ندارم بخوام تغییر کنم .من تقریبا نرمالم تو خرج کردنام.همیشه خیلی راحت خرج کردم و تمام اون چیزایی رو هم که دارم دوست دارم.اصلا من نمی خوام تغییر کنم .خوب آدم یهو تو فرودگاه لواشک دلش میکشه چرا نخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر چی فک میکنم هیچ دلیله منطقی واسه نخریدن نیست.مهم دله آدمه که اون ساعت تو اون شلوغی دلش مثله ویارا لواشک کشیده...زیباییه خواستنه لواشک به همینه که غیره منتظره باشه ...