سکوی پرتاب پری .........................

 

می دونستم که بعد این سفر ۱ هفته ای قراره یه سرآشپز بشم واسه همین باید نهایت استفاده رو از این تریپ میکردم ولی حالا بعد از ۲ هفته به دلم برات شده نه برات چیه یقینا ،مطمئنم که من بازم موفق نشدم که عمیق لذت ببرم از سفرم.آره ،اصلا با این تصمیم قبول میکنم که با همسری برم شهرشون که واقعا لذت ببرم ،واقعا روحیم از حالت سیر نزولی خارج بشه ولی وقتی برمیگردم باورم میشه که همون پریه قبلیم.اصلا هر بار که با همسری میرم بعدش همین اتفاق میافته .۱ هفته اونجام و این یه هفته واقعا خیلی زمان زیادیه ولی وقتی برمیگردم خونه احساس میکنم همش تو اتوبوس بودم .همش تو اتوبوس واحد بودم .و مجبورم بودم که تو اتوبوس واحد باشم .اصلا من تهران که میرم وقت کم میارم.خیلی وقت کم میارم. و وقتی برمیگردم خونه بیشتر غصه میخورم .و واقعا اگه نرم مثل اینکه سنگینتره.چون حالا که لذت نمیبرم ۲ برابره قبل هجرتم هم دپسرده میشم...

از بچگی دوس داشتم برم پایتخت ...واقعا دقیقا نمیدونم چرا کشش عجیبی به این پایتخت داشتم . همیشه تو رویام بود از همون بچگی ها که تو آب رودخونه شیرجه میزدم تو ذهنم بود که یه روز تو دریا شیرجه بزنم .عقله این پری هم نمیرسید که نمیشه از ساحل تو دریا شیرجه زد چون مستقیم میری تو شنها گیر میکنی .خوب تقصیر من نیست مغز کوچولوی بچگیم این تراوشات رو میداد بیرون...نمیدونم حالا چرا فک میکردم اگه بتونم خودمو به دریا برسونم و اونجا شیرجه بزنم منو آدما با خودشون میبرن پایتخت...بچگی هام همینجوری تو کوچه پس کوچه ها ،تو نخلستونا ،تو کانالهای بزرگ آب، صبحهای زود بلند شدنهامون سبد به دست گرفتنامون و مسابقه گذاشتن واسه اینکه هرکی زودتر به بوته لگچی برسه و میوشو بچینه ، کلی ترقه رو به تیرچراغ برقه همسایه زدن و با بامبه صدای مهیبش مامان ناصرو مثل فلفل هندی کردن و دنبال ما دویدن،همینجوری بچگی هام میگذشت .این بچگی هایی که همیشه واسه نیمکته جلو نشستن خودمو اونقدر تو نیمکت میبردم پایین که خانم معلم فک کنه قد کوتام و اجازه بده نیمکت اول بشینم که این عادت تا آخر دبیرستان و حتی تو دانشگاه هم ادامه داشت ولی تو دانشگاه دیگه شکر خدا پیشرفت کردیم و لازم نبود قدمو به نصف برسونم ...هههههههههی بچگی ...چقدی مبصر کلاس میشدم...کلی اسم بچه ها رو به خانم معلمم با ذوق میدادم ...میدووییدم از تو دفتر با افتخار گچ تخته پاک کن دفتر کلاسی میآوردم ...چقدی خودمو واسه خانم معلمام لوس میکردم ...کلاس اول دبستان که بودم میشستم بیرون کلاس ،تو آفتاب ،رو سکوی جلو کلاس ،پاهامو آویزون میکردم سرمم پایین بود یه ژسته غمناک میگرفتم بعد معلمم میومد میگفت چی شده ،منم هی خودمو لوس میکردم و هیچی نمی گفتم بعد بلندم میکرد دستاشو دور کمرم حلقه میکرد بعد منو با خودش میبرد تو کلاس و بچه ها همه منو نگاه میکردن و منم خر ذوق میشدم ...نمیدونم حالا این چه شیوه ای بود که انتخاب کرده بود این مغز نخودیه پری ...بچگیه دیگه...صبح زود تو مدرسه تو صف صبحگاهی...سرود جمهوریه اسلامی ایران...و چقدی من دوسش داشتم ای سرودو ...که شد جمهوریه اسلامی به پا که هم دیده هم ...اون موقع کلاس اول بودم...چقدی تو کانال آب پشتک میزدیم ،شیرجه میزدیم...چقدی تو آب شیطونی میکردیم ...یه باز که داشتن تو آب فرش میشستن من رفتم زیر فرشی که تو آب خیس خورده بود ،و نزدیک بود خفه بشم ،نمی دونستم تو آب فرشه خیس خورده سنگین میشه و دختر عمه منو نجات داد...و منم بارها نجات غریق دخترای همسایه شدم ...چقدی با روسری که دو طرفشو من میگرفتم دو تا طرف دیگشو دختر عمه هام ،و کلی مارماهیو ماهی کوچولو میگرفتیم...مارماهی ها هی تو دستمون لیز میخورد و می ترسیدیم...چقدی هفت سنگ بازی کردیم...چقدی بزرگا و کوچیکا ذوق میکردیم که قرار بود تو مدرسه شب یه پرده بکشن و همه جمع بشن و فیلم جنگی بزارن و شب همه میرفتیم و یه عالمه ذوق میکردیم با این فیلیمای جنگی ...چقدی عشق میکردم وفتی بارون میومد با بدون چتر همه دختر عمه ها پسر عموها دختر همسایه ها میرفتیم زیر بارون و بالاهو پایی میپریدیم و همگی با هم میخوندیم ،بارونه تیره تیره امشب صدام میمیره ،بارونه تیره تیره امشب صددام میمیره...این قشنگترین ارکستر زندگیمه...این زیباترین ارکستر زمان جنگ بود که با تمام وجود اجرا میکردیم...کم کم که بزرگتر میشدم و از جنگ دور میشدم دیگه وقتی بارون میومد با چتر گل زرشکیه خوکشلم و کیف دستی زرشکی رنگی که زیباترشو ندیدم میرفتم رو سنگایی که باغچه رو حصار کرده بودن مینشستم و آروم زیر لبم شعر میخوندم ...باز بارونو میخوندم ...باز دوباره برق میزنه برقه رو بندر میزنه...اما دیگه بزرگ شدم ،من نمی گم ،بقیه میگن بزرگ شدی ...اما خودم احساس میکنم هنوز بچگی هام باهامه...موندم من بچگی رو ول نمی کنم یا بچگی منو؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدی موقعی که دختر بچه بودم نقاشی میکشیدم...یه عالمه نقاشی ...با داداشی مسابقه نقاشی میذاشتیم ظهر ها که همه خواب بودن ...من میگفتم نقاشیه من خیلی قشنگتره ولی الکی می گفتم نقاشی داداشی خوشگلتر بود...چقدی شطرنج بازی میکردیم ظهرها که همه خواب بودن... چقدی با داداشی شعر میگفتیم...یه روز در مورد رعد و برق خواستیم شعر بگیم ،داورمون هم شد آبجی بزرگه...من شعرم این بود:صاعقه هو رعد و برق    غرش ابر شرق     می آید از آسمان    صدای جرق جرق...و شعر داداشی هم این بود :ابر دلگیر آرام از صحرا گذشت     سبزه زاران رفته رفته سبز گشت...

یادم نیست کدوم برنده شدیم...یه بار یادمه خیلی کوچولو که بودم شاید کلاس اولی بودم ،خونه همین همسایه دیوار به دیوارمون ،مامان ناصر که با کلی ترقه اذیتش میکردیم ،عروسی بود عروسی پسرش ...جلو پای عروس یه بز رو قربونی کرده بودن ...بعد منو پسر عموهامو داداشیو آبجیو دختر عمه هام ،یواشکی رفتیم ... این بزه نگون بخت رو که داشت قصاب تشریحش میکرد یواشکی دزدیدم .بعد تو منقل ذغال ریختیم و کباب کردیم خوردیم...

یه عالمه خاطره ...باورم نمیشه اینا دیگه هیچوقت برنمیگرده ...باورم نمیشه دیگه بزرگ شدم ...باورم نمیشه که باید قبول کنم که اجباری بزرگ شم...

میدونستم که من یه روز از اینجا میرم ،قرار میشه که با کوچه های بچگی هام ،با کوچه بن بسته بچگی هام که یه عالمه توش هفت سنگ بازی کردیم ،وسطو بازی کردیم ،کوچه ی بن بستی که رو دیوارش نوشته بود (ما به بن بست رسیده ایم اما جمهوری اسلامی ایران به بن بست نمیرسد)و من همیشه سعی میکردم معنیشو بدونم کلاس ۳ فهمیدم یعنی چی ...من باید با این کوچه با این خاک خداحافظی کنم...خودم خواستم ...خودم خواستم که با این خاک خداحافظی کنم ...با وجود اینکه دیوانه وار بچگی هامو دوست داشتم دارم و خواهم داشت ولی دیوانه وار دوست دارم بکاوم...کشف کنم ...تا به گنجی دست یابم...میدونم اینجا شیراز اصفهان تهران اروپا افریقا و دنیا بهانه ان...تمام تلاشمو کردم کم کم طی طریق کردم واسه گنجم ،آهستهو پیوسته ...چرا فک میکردم گنجم تو پایتخته ...حرکت میکردم به طرفه اونجا ...طبیعی ....نرمال ...۶ماه بعدی از وجود حافظ منو شیفته کرد ...و از سیر طبیعی خارج شدم...دیگه طی طریق من طبیعی نبود...نرمال نبود...۶ماه دیوانه وار عزلت گزیدم...بودم ولی یقین داشتم که نبودم...نبودم ولی همه یقین داشتن که بودم...و بعد از ۶ ماه دوباره همه چی به حاله طبیعیش برگشت ...کمبودی احساس نکردم ...گنجمو بین همه تقسیم کردم ...بخشیدم به همه .................... و بعد از اون بدون هیچ وقفه ای ،رو سکویی به نام حافظیه مستقیم پرتاب شدم پایتخت...البته بعد از ۲ سال ،اعلام آمادگیه پرتاب رو کردم...سرشارم ...همیشه برام باورنکردنیه که درست وقتی که من قبول کردم که گنجمو بین همه تقسیم کنم ،درست همون مکانی که من گنجمو تقسیم کردم ...درست تو همون مکان هم پرتاب شدم..................خدای من ...خدای تنهای من ....خدای تنهای من که همیشه تو رو تنها میذارم ...خدای تنهای من که یه شب بخاطر تنهایی ی تو گریه کردم ....خدای تنهای من ...خدای تنهای من ...من تو رو دوست دارم..."نیازمندیه منم بخاطر دوست داشتنه توهه..."

هق هق های پری تو نصفه جهان

 

چه عجب .بالاخره تصمیم کبرام تموم شد.این  روزها که واسه آدم جون نمیذاره .ایقدی گرمه ایقدی گرمه .تازش هم دقیقا به مدت یک ساعتو نیم تو دل گرما،نصفه ظهر میان برقو تو این شرجیه خرما پزون قطع میکنند .اصلا چه معنی داره اینجا این کارو میکنند. خدا داند.

من که ۱۳ تیر پا شدم جورو پلاسمو جمع کردم با یه رویای خنک رفتیم ولایته همسری .منو همسری هم  عینهو خوشحالا . یه هفته هم یه هفته است دیگه.میریم خنک میشیم ...کلی ذوقیدمو چون شرکته همسری فقط بلیط پروازه رفتو برگشته همسری رو میده،همسری واسه همین گفت واسه رفتن با اتوبوس بریم تا واسه برگشت بتونیم ۲ تایی با پرواز بیایم.واسه همین منم پیشنهاد دادم حالا که با اتوبوس میریم تو مسیر واسه خودمون کیف کنیم و اصفهان هم بریم.همسری هم قبول کرد.رفتم مانتوهامو اتو زدمو بندو بساطا رو جمع کردیمو همسری هم هرچی میگه چمدون بیار من قبول نمیکنما میره واسم از اون کوله پشتی های توریستی میخره .دیگه پری راست راستکی عینهو اونایی میشه که از اون قاره های دور دورا اومده باشند.یه حسه توریستی بهم دست داده بود که همسری هم از ذوق من داشت باورش میشد .ساعته ۵ اتوبوس حرکت کرد ، چون مسافرای شیراز هم داشت ساعت ۱۰ یا ۱۱ بود که رسیدیم شیراز و مسافراشو پیاده کرد همسری گیر داده بود که یه شب هم شیراز باشیم .واقعا همسری میخواست همین جا پیاده شیم.آخه نمیدونم همسری چرا ایقدی عاشق شیراز شده .خوب ۱ سال هم تو شیراز پروژه داشتن ،خانم پریش هم که تو شیراز کشفیده ،به قول خود همسری  و مامان همسر ی هم تو شیراز مثل اینکه پولی که میگرفته خیلی برکت داشته ...خوب پس همینا دلایل خوبی واسه ارادته زیاده همسری به شیرازه...خوب بالاخره همسری با منطق اینکه هفته قبل ۲ روز شیراز اتراق کرده بودیم از خیره شیراز گذشت.ساعت ۶،۷ رسیدیم نصف جهان .تو ترمینال کاوه پیاده شدیم همسری وقت داد برم تجدیده اعتماد به نفسی کنم .بعد رفتیم  میدون امام حسین .همسری یه قهوه خونه پیدا کرد یه املته توپه واقعا توپ خوردیم.البته پری با چاشنیه غصه خورد .آخه من که رو یکی از تختا نشسته بودم و یه عده پیرمرد هم داشتند اینطرفو اونطرف رو تختا یا قلیون میکشیدن یا صبونه میخوردن من یهو ساق پام همش میخارید .بعد من یه کوچولو خیلی کوچولو خاروندمش .اصلا کسی متوجه نمیشد .بعد همسری ناراحت شدو گفت دیگه این کارو نکنم .بعد منم قهر کردم .نمی خواستم صبونه بخورم ولی خیلی گشنم بود .خیلی هم املته خوشگلو چربو چلیب بود بعد گفتم نه باید بخورم .بعد منم ۲ لپی خوردم .همسری گفت میخوای ماله منم بهت بدم بخوری .منم گفتم نه الان غصمه زیاد نمیتونم بخورم .همسری هم کلی فک کنم تو دلش خندش گرفته بود آخه من کلی با ذوق داشتم می خوردم.

بعدش رفتیم موزه تاریخ طبیعی .کلی جکو جونورو دیدیم .دیگه داشت سرم گیچ میرفت .یه عالمه حشرات ریزو درشتو جمع کرده بودند .منم تصمیم داشتم همه رو ببینم واسه همین با سردردم گلاویز شدم و پری سرانجام  پیروز شد .یه قسمتش هم کلی جنین گذاشته بودن .همه یه نقصی داشتن .منو همسری به این نتیجه رسیدیم که خیلی سخته که یه بچه ناقص داشته باشی .هم واسه خودش هم واسه پدرو مادر .خیلی غصم گرفت.از خدا خواستم به همه بچه سالم بده .به منم اگه خدا خواست فقط بچه سالم و صالح بده.بعد رفتیم کلی دنبال هتل خوب همون دورو ورا گشتیم.دیگه نزدیک ظهر بود .۲ تا رفتیم ولی خیلی کوچولو و قدیمی بود.بعد ۲ تای دیگه هم رفتیم گفت ۹۰ و ۸۰ یک شب .از اون جهت که من به همسری قول داده بودم بزرگ شم و اقتصادی به زندگی نگاه کنم خیلی با اعتماد به نفس گفتم نه .بعد حد فاصل چهار راه تختی و سه راه طیب یه هتل بود به نام هتل طوطیا.رفتیم اتاق ۲ تخته نداشتن ولی ۳ تخته بود و گفت میتونید ۳ تخته بگیرید .قیمتش هم گفت ۳۵ با صبحانه .منو همسری رفتیم نگاه کردیم .شاخ دو تایمون در اومد .خیلی تمیزو نو و شیک بود .عالی بود .اینکه ۳۵ بود شاخمون در اومد .وسایله بردیم بالا .نیست کوله پشتی توریستی داشتیم بعد خدمه سوال کرد اینا خارجین ...بعد من بهش گفتم خسته نباشی .به ما میاد خارجی باشیم .خیلی ایرانی باهاش برخورد کردم .فوق العاده ایرانی ...اتاقه خیلی بزرگ و مهتر نو نو بود.تمیز تمیز .انگار کسی تا حالا نیمده ......................

غروب هم زدیم بیرون .رفتیم سی و سه پل .خیلی شلوغ بود.تو مسیر مغازه ها باز بود.بعد به همسری گفتم من شال میخوام .همسری گفت چقدی شال میخوای بخری ...منم کلی بهم برخورد .......و رو سی و سه پل  ژست خیلی بدی داشتم .و اصلا به همسری نیگاه نمی کردم .خیلی عصبانی بودم و تو کلم فکرای عجیب غریب اماده ی شیرجه زدن بود تو سی و سه پل که هی خودمو کنترل میکردم .بعد اومدیم هتل .من خیلی ناراحت بودم ...ولی کم کم سعی کردم فراموش کنم .دوباره آشتی شد.صبحم بعد از صبونه اومدیم دوش گرفتیم و وسایلو جمع کردیم .اخه ساعت ۱۲ باید تخلیه میکردیم.و زدیم بیرون بریم ترمینال .همسری نمی دونم چه گیری داده که با خط واحد بریم تا ترمینال.وقتی خواست بلیط خط واحد بگیره ،بعد که بلیطو گرفت نمیدونم چه جوری پولش افتاده بود رو زمین .داشت دنبالش میگشت که یهو دیدم اونطرف افتاده .به همسری گفتم اوناهاش .همسری خم شد که برداره یهو یه دختر بچه حواسش نبود با پا زد یه پولا و یه کم از پولا نزدیکای من افتاد من خم نشدم بردارم .همسری پولا رو جمع کرد و با حالت عصبی به من گفت چرا پولا رو برنمی داری .منم کلی بهم برخورد .و گفتم یه تاکسی بگیره .گفتم چرا اصلا میخوای با خط بریم با این کوله ها ...سوار تاکسی شدیم تو تاکسی خودمو خیلی گرفتم گریه نکردم بعد ترمینال کاوه پیاده شدیم از رو پل هوایی که داشتیم رد می شدیم همسری نمی دونم چی گفت که من یهو بغضم ترکید و بلند بلند زدم زیرگریه .همه هم داشتن نگام میکردن.نمیدونم چه جوری از رو پله ها ی پل اومدم پایین .تند تند فقط داشتم میگفتم نمی خوام بیام نمی خوام بیام می خوام برگردم جنوب .متنفرم متنفرم...و هی هق هق میزدم .همسری ترسیده بود .رسییدیم تو ترمینال رو یه صندلی نشوندمو گفت :به خدا دیگه ناراحتت نمی کنم .ببخش منو می گفت که نمی دونسته که ایقدی حساسم ...رفت واسم بستنی گرفت...منم یهو دوبازه میزدم زیر گریه با صدای بلند و همسری همش می خواست آرومم کنه.ولی من همش تو هق هقام میگفتم می خوام برگردم جنوب .برو بلیط بگیر می خوام برگردم .به زور ۲ قاشق بستنی بهم داد .بعد که یه کم آروم شدم به همسری گفتم میخوام برم دستشویی ...همسری همش میترسید من بچگی کنم بهم گفت با هم میریم منم گفتم خودم بلدم ...همسری گفت جایی نری ها ...رفتم آب صورتم زدم ...بعد که بیرون اومدم دیدم همسری هم وسایله آورده رو یه صندلی گذاشته خودش هم وایساده.بعد رفت که بلیط بگیره . سواره اتوبوس شدیم .رفتیم تهران. خونه مامان همسری ...

دل دردمند پری ستاره پیشونی

 

یه عالمه حوصلم سر رفته.همش دعا دعا میکردم این امتحانات لعنتی تموم بشه ولی حالا هیچ.بیکارم و خیلی کلافه میشم .وقتی بیکاری هم با گرما قاطی بشه دیگه واویلا...۳ تیر که امتحانم تو این گرمای جنون آمیز نیمروز تموم شد مستقیم منو همسری رفتیم یه مسافرت ۲ روزه.آخه بسلامتی بعد از اینه همه کار مصاعف بالاخره یه تعطیلی هم نصیب شده بودن اونم که میدونم بازم شیره میره ای در کاره لابد ولی خیلی خوب بود .خیلی خوب بود که یکی دو روزی از این کوره آتشین فرار کردیم.جهنمه .جهنم.

نمی دونم چرا ولی اونجوری که باید خوش نگذشت.تو مسافرتم که آدم باید همش فکر ای شکمه صاب مرده باشه که هر چی میکشیم از دست همینه.همش که یه دور میزدی دوباره این شکمه بی همه چیز ما رو صاف میکشوند تو این فست فودی ها که مثل مورو ملخ ریخته.باور نمیکردم تو یه خیابونه فکسنی یهو میدیدی هزارتا فست فودی هست.هر یه متر یه فست فودی .دنیاهو شکم .همسری هم میگفت خوب دیگه مگه بده خوش به حال شماست دیگه .همون موقع هم یاد حرفای شوهر خالم میافتادم که وقیحانه میگفت این دنیا حالا واسه سه نفر بهشت شده .یکی خر که قبلن ها یه باری میکشید حالا میبینی واسه خودشون آزادو رها دارن ایرانگردیو جهانگردی میکنن.یکی هم واسه سگا که قبلن ها میدیدی خودشونو زبون بسته ها جر میدادن (حالا ای شوهر خاله ما بخاطر حفظ پرستیژش به جا جر دادن واژه کشتن رو بکار برد آره ارواحه خودش )واسه یه تیکه استخون بو گندو ولی حالا واسه خودشون همچین می بینی گوشت درو میکنند که نگوهو نپرس.و نفر سومی هم جنس لطیف زنه که دنیا واسش بهشت شده .قبلا میومدی میدیدی یه آبی دست میده یه جارو مارویی بو خوب غذایی لبخندی ایستگاه تحویلی ای یه کوفتی زهر ماری ولی حالا میای هنوز نیمده آی کمرم ای دستم آی پام اصغر آقا اکبر آقا وای شونم وای پوستم وای جوشام خدا مرگم بده وای ایروبیکم ...

اینم اندر حکایاته شکوه نامه شوهر خاله ما .

خلاصه تو این فست فودی در میومدی یهو میدیدی ۲متری نرفتی باز این شکمه فنتاسیه بی همه چیزه پرو داره زر میزنه.آخر  سر هم مثل اونایی که نگو رفتن کاروبیل کردن مثل میتا میوفتادیم تو گور از نوع گور دونفره البته.

این سفر پری هم که همزمان با روز مرد بود و ما هم مونده بودیم چکار کنیم که همسری گفت من فقط همون تی شرته تو شهر خودمون رو میخوام منم که از خدا خواسته قبول کردم .و برادر شوهر خواهر همسری هم که همش روزشون رو مسخره میکردو میگفت روز مرد روز شرتو زیر پیرهنو جورابو ادکلن و روز زن هم روز برلیانو الماسو ...حیف که همسری نذاشت والا روشو کم میکردم.

البته این همسری مهربونم  یه عینک آفتابی هم همون شب تولد امام علی ۱۴۰ تومن واسم گرفت مارک دکنی که با اعتراضه فروشنده روبرو شد .به من گفت امشب دیگه نوبت شماست واسه آقاتون کادو بخرید.فضضضضضضضضضضضضضضضول.منم پیش خودم گفتم  حالا روز مرده یه کم مواظبه جیب مبارکه همسری باشیم بهش گفتم عینک ۶۰ تومنیهه خوبه ولی خودش اصرار داشت این باشه .

همسری به خدا من دوست دارم بهترین چیزا مال تو باشه .بهترین کادو ها رو واست بخرم .بهترین دوست داشتنیها رو داشته باشی .هر وقت هم داشته باشم هیچوفت دریغت نمی کنم.هیچ وقت.نداشته باشم هم بازم دریغت نمیکنم حتی اگه با یه دونه تنها یه دونه شکلات ایرانی باشه .

از مسافرت اومدیم همسری شبی خونمون بود.بعد موقع شام همسری به من گفت که مامانت شکایتتو یش من کرده و گفته این دو روز که به پری زنگ نمیزده باهاش قهر بوده .به من گفت که ماما گفته حاضر جوابیشو میکنی .منم گفتم آخه ماما هرچی من میگم قبول نمیکنه .نمیدونم چرا.گفتم بخاطر لباس ته تغاری یه بحث داشتیم .آخه لباسه ته تغاری رو خیاطش زیاد خوب ندوخته بود و من به ماما میگفتم که دوباره نبر این پارچه جدیده رو پیشش که بدوزه ولی ماما میگفت که خیلی هم خوب دوخته میگفت که تو عروسی همه میگفتن کجا دوخته.ماما حرفه بقیه رو قبول داشت ولی حرفه من رو نه .هم آبجی ته تغاری هم ماما انگار من دشمنشون هستم .اصلا همشون انگار من دشمنشون هستم.اصلا من می رم اینترنت ماما میگه از صبح تا شب تو اینترنتی ولی ته تغاری ،نه نمی گه بهش .ته تغاری صبا دیر بلند میشه، تازه وقتی هم بلند میشه دیر، ماما میگه بخواب، زود بلند شدی ولی من نه .همش غر میزنه که چرا دیر بلند شدم .ته تغاری کتاباشو دفتراش تو اتاق ریخته به من میگه چرا جمعشون نمیکنی .چرا کمکم نمی کنی چرا لیوان چایتو میذاری رو میزت .چرا  چرا چرا چرا ....دیگه خسته شدم .خیلی خسته شدم .میگه چرا رفتی کاردانیتو تو این رشته گرفتی .میگه چرا کنکور سال اول قبول نشدی .میگه چرا آرایش مراسمه عقدتو نذاشتی دختر خاله هات کنن.میگه چرا واسه کرایه سفره عقد نذاشتی من باهات بیام .میگه چرا رفتی تنهایی طلافروشی.میگه چرا ۱۵ روز با همسری رفتم شمال که مردم هی بگن دخترت کجا رفته.میگه چرا مثل دختر عمت نیستی .میگه چرا پولاتو خرج میکنی .میگه چرا به ته تغاری حسودیم میشه .میگه چرا این مانتو رو گرفتی .میگه چرا لباس ته تغاری رو پوشیدی ...

دلم میخواد زودی عروسی کنیم ولی همسری هم فعلا خیال نداره.از روزی که مسافرت اومدم با ماما حرف نزدم .اونم با من حرف نزده.ماما الکی بهم گیر میده.خیلی الکی بهم گیر میده.

آه که چقدر مظلومیت وحشتناکه .ماما با من تنها اینجوریه .فقط با من .خیلی مهربونه خیلی .همه ماما رو مثال میزنند واسه مهربونی .همه عروسی ها دعوتش میکنند .همه باهاش دوسن...ماما ته دلش هیچی نیست .خیلی هم سادستو مهربون.ولی با من مهربون نیست.

دلم می خواد  تکیه کنم ولی اگه تکیه گام موج باشه چی ؟؟؟؟؟؟

من هنوزم حاضر نشدم همسری رو یه تکیه گاه بدونم .همسری رو به عنوان یه همراه میشناسم .اه همسری نمیدونی که چقدی الان دوست دارم یه عالمه تو بغلت گریه کنم و بگم همه غصه هامو .همسری من خیلی تنهام.من خیلی تنهام .من خیلی تنهام.دیشب به خاطر اون مسئله ی  مسخره که فکر کردم بخاطر اون بهم شب بخیر نگفتی و خوابیدی، بهت اس دادم و گفتم که دیگه نه شب بخیر گفتنت  منو آزار میده و نه صبح بخیر گفتنت منو سرشار میکنه .اما دروغه بازم اگه شب بخیر نگی من همون دیوونه ی زنجیریه دیشبی میشم.همسری من اینجا دارم تحلیل میرم و این درد بزرگه منه.و ترسم از اینه که اونجایی که قراره زندگی هم کنم تحلیل رفتنم منو نابود کنه.

همسری تو منو خیلی دوس داری میدونم و عمیق میدونم .اما برای پری ،"تو دوست داشتن و عشق بیشتر و کمتری وجود نداره .تو رو یه جور دوست دارم و بقیه رو هم یه جوره دیگه."

همسری "مسئله ی من هم تنها این نیست که من با تو خوشبخت خواهم بود یا تو رو دوست خواهم داشت،مسئله اینه که مجبورم کسی رو که دوست میدارم بیازارم و سخت بیازارم و چرا؟گناه تو چیه؟

همسریه مهربونم ،منم با مشکلاته روز مدارا میکنم .مدارا میکنم .من قول دادم که مثل سپید دندون باشم .

همسری مهربونم از اینکه دوسم داری یه ستاره میبوسمت .یه کهکشونه راه شیری میبوسمت ،از اینکه اون روزا اون دو سال بخاطر من تمام خیابونا رو تمام اون مسیرهای قندهاری رو  از محل کارت تا خوابگاه من طی میکردی و میومدی و منو نمیدیدی .

خودت به من میگی هیچوقت تو رو تو اون ۲ سال درک نمی کنم.منم قبول دارم درک نمی کنم .هیچ کس هیچ کیو درک نمی کنه همسری .فقط خود انسان می تونه خودشو درک کنه همسری .