اهاییییییییییییییییییییییییییی شاماهی ، پریه ستاره پیشونیت تنبل نیستااااااااااااااااااااااااااااا

 

خوبه خوبه خوبه خوبهههههههههههههههههههههههههههههههههه این پری شنگولی.

کله سحر این گنجیشکای شیطونک نمی دونم سر چی دعواشون شده بود ،همه عقده هاشونو سر من خالی کردن ولی خوب کاری کردنا .چه کیفی میده گنجشک خون این بشرای خوابالو بیدار شن.

کاشکی همیشه همینجوری، قبل از اینکه خورشید خانمی کار برنزاسیونشو شروع کنه به دنیا سلام بدم و خودمو سورپرایز کنم.و بدین گونه اگر بگذرد پری تنبله کلی وقت اضافه واسه شکوفه دادن خواهد داشت.

زود تند سریع بیداره بیدار شدم آماده شدم، صبونه نخورده بدوبدو رفتم که سرویس جام نذاره.این عملیات خوشگلاسیون من،ِ که کلی دنگو فنگیه.تا بخوام آماده شم همه چیزو همه کس قید پری رو میزنند.

تا بخواد این سرویسه مسیره قندهاریشو طی کنه، استاد آوازمون پری رو مجانی برد تو رویاهای شیرینش و بسی جای همه ی پری های خوکشله اقیانوس، صورتی .

به جا تقویت زبانم کلی رویاگردی کردم ،اگه این همسری بدونه گیس دیگه واسم نمی مونه...

رسیدم دانشگاه دیدم همه ی بچه ها دم در کلاس دارن چرت می زنند.همه تا منو دیدند چشاشون قوری قوری شد .چه پریه پر جذبه ای .همه رو از خواب عسلیه صبشون پروندم.همه گفتند خوش به حالت تو یه عمر مهندسی اومدیو رفتی استاد هم ککش نگزید.

ای حسودا .منو باش که خیال میکردم دلتون واسم تنگ شده که چشای همتون قور وقوری شد .چشم همه ی حسودا، آستیگماتیسمی بشه ،واسه همین ،لابد استادی دوشنبه تو راهرو بعد اینکه کلی نازمو کشید گفت اگه دیگه سر کلاسات نیمدی حذفت میکنم.

این ترم هم با استادیه مهربونم ۸ واحد تخصصی دارم .ولی مثل ترم قبل هی تنبلیم می شه، نمی رم سر کلاساش .امروز تو کلاس هم استادیه مهربون کلی ازم پرسید منم مثل بلبل خان جواب میدادم و استادی هی خوشحال میشد .

بعدم پری تنبله تصمیم گرفته که دیگه تنبلی نکنه، واسه همین رفتم نمازخونه کلی درسای عقب افتاده هام رو نوشتم ،از رو کتاب بچه ها، واسه امتحان ۴شنبه.بعدش رفتم تو سلف ،همسری زنگ زد گفت یه دامن خوکشله گل مگولیه شاد واسم گرفته.منم کلی ذوق ذوقی شدم.

تو سلف کلی از خودم پذیرایی کردمو مثل قحطی زده ها می خوردم، خودم هم باورم نمی شد دارم این همه میخورم .از بس که این همسری میگه  تو مانکن هستی ولی یه مانکن نی قلیونی ،منم کلی  ابروهام تو همدیگه گیر میکنو عبوسی میشمو تو سلف جبرانش میکنم .ولی همسری بازم میگه آخه کدوم مانکنی با این چیزا توپر میشه .میگه پریه من باید کلی ناهار شاماهو صبونه های خوب خوب بخوره بعد کلی پیاده روی کنه تا مانکنه دوست داشتنیه شاماهی بشه.

وقتی پیشم باشه کلی از سی فودای خوشمزه واسم لقمه میگیره . ممنوع الپلو هم هستیم.آخی بمیرم واسه ماهی کوچولوهای مهربونم .همسسسسسسسسسسسسری، ما خیلی بدیم، ماهی های دریایمون رو میخوریم.آخی، چیکار ولی باید کرد اکوسیستمو.

همینجوری که داشتم می خوردم از اون شوکای مرگی بهم وارد شد .خدای من ...وایییییییییی این همونه ...خوده خوده ناقلاشه .آخه خائن تو اینجا، تن این دخمل چیکار میکنی .

یکی از دخترای دانشگاه همون مانتویی رو که همیشه تو رویاهام باهاش کلی اعتماد به نفس میگیرم پوشیده بود .باورم نمیشه، همیشه هر شهری می رفتم، دنبالش میگشتم ولی نبود که نبود .حالا تو شهر خودم این دخملی پوشیده.

نمی تونم .غرور جان به جون پری نمیتونم.باید لگدمالت کنم.ببخش پری رو .کلی به خودم فشار آوردمو این غروری رو به خاک سیاه نشوندمو رفتم پیش دخملی که میز کناریم بود .عینهو لیدی هاک، سلام کردمو کلی عرق بارونی شدمو گفتم خانم می بخشید مانتوتون رو از کجا گرفتید.

وای ایقدی دخملی مهربون بود، واسم اصلا هم کلاس ملاس نذاشت .۲بار گفت قابلی نداره منم واسش مبارکه صاحبش باشه رو  تیکه پاره کردم .ولی بعدش قلبمو دلمو جیگرمو ...همه جامو خنجر خنجری کرد .ای خدای مهربونم ...آخه من چه جوری برم لبنان...

به همسری اس دادم که باهام همدردی کنه،همسری هم گفت اکشالی نداره که، از شانزه لیزه هم یه سر می ریم لبنان اون مانتو رو واسه پریه دل قشنگه خودم می خرم.

منم گفتم پس همسری صبونه رو تهران بخوریم ناهارو لبنان شام هم فرانسه نوش جان کنیم!!!!!!!!!!!

فکر کنم مونگلاسیونم داره از لوسیاسیونم پیشی میگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد دوباره ساعت ۲ رفتم سر کلاسه همون درس بده که کلی منو غصه دار میکنه.این پری همیشه ی عمر تنبلی کرده .اصلا خودمو نمی بخشم.هی مثل گنجیشکای شیطونم، ورجه وورجه میکردمو کلی ادما رو بیدارمیکردمو الا خودم.حالا اگه کلاسای زبانو، قبلا ها، که کلی بیکار بودم رفته بودم غصه ای نمی شدم.

برعکسه کلاسه قبلی ،تو این کلاسه پری کلی سکوت کرده بود و واسه همین، زجری کلافه ای شده بود و از خودش کلی خجالت می کشید.

کلاس تموم شدو پریدیم تو سرویسو دوباره انسان خوبا نشدمو با صدای استاد دگرگونیه فواره ایم شروع شد.به همسری هم اس دادمو گفتم تو مسیر،قراره فرعی برم واسه پروژه زیباسازی.

تو سرویس دوس جونم یه آدرس رو بهم داده بود رفتم اونجا .اووووووووووووووووووووه این پری چقدی فراموشی شده .همون آرایشگاهی بود که ابجی بزرگه ۵ سال پیش واسه عروسیش رفته بود .اسمش یادم رفته بود.

کلی منتظر موندم تا رییس بیاد و این جنگله صورته منو خاکستر کنه.این مراسمه عقد ۲ فروردینه پری ،صورتشو بیابونو، برهوت کرده بود.کلی از اون صبرای ایوبی یعقوبی کردم که این جنگله فعلی رشد کنه . حالا هم دلم خوشه که جنگل بون بودم، همشون یکی در میون رشد کردن. 

حالا دیگه باید ذره بینی هرسشون کنه.

واییییییییییییییییییییییییییی عالی شد .واقعا کاردون بود این رییسه خوش خلق.همونی شد که تصور میکردم .باور نمیکردم کسی بتونه این ابروهای زشت رو اینجوری هرس کنه.از اون کاربلدای روزگار بود تو پسته خودش .

صورتی رو هم خوکشل کردمو بعد رفتم کلی پاساژگردیو یه لباسه مرگی خوکشل واسه شنبه که همسری میاد خریدم.یه مانتو تابستونه ی گل مگولیه تو دل برو هم گرفتم ولی نمیشه پری بپوشه.تو تنه پری خیلی کوتاه نشون میده بعدش هم اینکه دوس ندارم شاماهی ناراهن بشه بره تو یه اقیانوسه دیگه.ولی خریدمش که تونیکی ،تو خونه بپوشم .خودم هم گیچ شدم که مانتوهه یا تونیک .اون ته ته تهای دلم، خودمم با نظر شاماهی جونی موافق بودم ولی به رو خودم نمی آوردم.

این شاماهی تپلی همش بهم میگه پری خانمه خودم، همیشه گول خوکشلی رو میخوره.

رسیدم خونهو هنوز هیچی نشده ته تغاری لباس ملوسمو صاحب شد.کلی دعوامون شدو منم گفتم ای بدجنس ،دیدم که گله سرمو شکوندیو قایم کرده بودی.ته تغاری هم گفت ای خسیس شوشوم شکونده بود کلی هم گشتیم که مثلش پیدا کنیم نبود.بعد کلی جنگیدن ته تغاری روسری سفیدی رو هم که خریده بودم نشون دادو تسلیم.

منم کلی شنگولی شدم ولی تا ماما اومد بازم مثل همیشه طرفداری ته تغاریو کردو گفت چون آستیناش خیلی کوتاست نمیشه نه من پیشه شوشو ته تغاری بپوشم نه ته تغاری پیشه همسریه من.واسه همینم نوبتی بپوشیم.

داشتم کوکتل مولوتوفی میشدم که بابایی گفت نه خیر .هر کی باید لباس خودشو بپوشه .درست نیست لباسای همدیگه رو پوشید .بابایی همیشه از این کار بدش میومده.واسه همین هم گفت ته تغاری اگه دوس داره باید واسه خودش یه دونه از همین لباسو بگیره.و پایان جنگ.

قربون بابایی برم که همیشه بیطرفه.منم کلی ذوقی شدم.شب هم بابا ماما عشقولی شدنو رفتند پارک ته تغاری هم که همش با این شوشوی نواش تلفنی لاو میترکونن.فقط پریه تنها.این همسری هم که هر وقت شهرشون رفت پاک آلزایمر میگرهو منو یادش میره.

امروز صب خیلی ناراهن شدم آخه کله سحر بیدار نشدم هیچ تا لنگه ظهر هم لالا بودم .

به مهربون خدام هم شکوفه صورتی ندادم .یه مشت شکوفه ی پژمرده ی پلاسیده ی بی بو رو لنگه ظهری به خدا جونم دادم .خددددددددددددددددددا منو ببخش .به ستاره های خوشگلت سوگند که کلی عرق ریختم که این پلاسیده ها رو بهت دادم.

پریییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی بدی .قول داده بودی خوبی باشی .به گنجشکای مهربونت هم صبونه ندادی .

حالا میرم سفره ناهارو می تکونم تو حیاط ،کنار نخلکه قشنگم تا گنجشکام تپلی بشن.راستی گوجه هام هم کلی گوجه دادن.نمی دونید چه ذوقی کردم .یکیشونو ،که زیر برگاش قایم شده بود، قرمزه قرمزم بود، پیدا کردمو خوردم.ولی فلفلام هنوز کوچولو موچولوهنو بچه هاشون دنیا نیومدن.

گنجیشکا بهم قول دادن هر وقت من نیستم و دانشگام شیطونی نکنندو فلفلی هامو نخورن.

خوب دوباره قسمته دوم عملیاته زیباسازی رو تو خونه شروع میکنم .همیشه بعد از اپیل احساس نرمی میکنم.کلی هم اعتماد به تفس می گیرم .انگاری بعد اپیل سبکتر هم میشم.نه واقعا سبکترمیشم .

به همسری بگم همییییییییییییییییییییییشه بعد اپیل بغلم کنه ببینم نظریه ی پری رو می تونم اثبات کنم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخیش چه بستنی به موقع رسسسسسسسسسسسید.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم

 

پری قهر قهرو و همسری می رن شمال

۱۲ اردیبهشت شد و این پریه تنبل تعطیلات نوروزیش رو خاطره نکرد.

پنجشنبه شب همسری رفت  مرخصی .آخر شب همسری زنگ زد گفت سوغاتی ها رو تو فرودگاه جا گذاشته و منم کلی ناراحت شدم .تقصیر من بود از بس سفارش کردم که عکسای عقد رو جا نذاره تمام حواسش زوم شده بود به عکسا و سوغاتی ها یادش رفته بود.منم که دوباره کزت شدم .ماما همه ی نوعروسای خونواده رو جمعه واسه ناهار، خونه دعوت کرد .پاقدم این همسریه من خیر بود و همه دخترای خاندان به سلامتی بختشون باز شد.

آبجی ته تغاریه  ما هم که شوک وارد کرد و بله رو گفت.منو آبجی بزرگه و داداشی مخالف بودیم ولی رای نهایی رو بزرگای خاندان صادر کردند.آخه آبجی هنوز کوچیک بود و باید درسش رو می خوند.

همسری کلی با من صحبت کرد راجع به ازدواج آبجی کوچیکه و دیدم رو نسبت به موضوع تغییر داد .همسری خیلی منطقی دیدگاهش رو بیان کرد .منم قبول کردم و پذیرفتم این مساله رو .

 خوب حالا خیلی خلاصه ای ماجرای رفتن به رامسر رو می نویسم:

چه خشه می ری شمال ماشین برونی(آخی حیفی  ما ماشین نداشتیم)

قصه خسرو شیرین سی بار بخونی

چه خشه بری شمال نومزدت باهات بو(واقعا عشقولیه)

چه خشه سایه پسین دستت حنا بو

(خشه یعنی خوشه ،خوبه ـنومزدت یعنی نامزدت ـ بو یعنی باشه و پسین یعنی عصر)

منو همسری خیلی تنبل شدیم و ساعت ۱۰ از لالا بیدار شدیم.تا همسری صبونه رو آماده کرد منم آرایش کردم .همسری به زور ۲ لقمه نیمرو به من دادو پرید تو حمامو آماده شدیم بریم خرید .

واسه ناهار هم خونه خواهر همسری دعوت بودیم .کلی پاساژ گردی کردیم ولی نتونستم اون مانتوی رویاییم رو پیدا کنم .همسری هم کلی خسته شده بود.به آبجی زنگ زد گفت شما ناهار بخورید .آخه یه خواهر دیگه همسری هم ناهار اونجا بودن.

همسری که کلی خسته شده بود گیر داد به یه مانتو و گفت حتما اینو باید بگیری دیگه آخه جایی نبود که بگردیم.مانتو رو گرفتیم و تا رسیدیم خونه خواهر همسری ،ساعت ۴ شد.همسری کلی اخمو شده بود و اصلا با من حرف نمی زد .منم سکوت کرده بودم.

پسر عمه همسری زنگ زد و گفت ساعت ۶ می ریم رامسر.

زودی بای کردیم و منو خواهر همسری و شوهرش و همسری رفتیم خونه .خونه خواهر همسری طبقه بالای خونه همسری بود.بدو بدو رفتم وسایلمو آماده کردم ولی همسری اصلا باهام حرف نمی زد و گفت خیلی خسته هستش و گرفت خوابید.منم کلی ناراهن شدم ولی هیچی نگفتم . به همسری گفتم لباساتو جمع کنم ، صداشو بلند کرد و گفت چرا هی از خواب بیدارش می کنم . منم خیلی گریم گرفته بود ولی گریه نکردم.

خواهر همسری اومد پایین و وسایل همسری رو گذاشت تو کوله پشتی .و همگی رفتیم کرج.تو راه هی می خواست گریم بگیره ولی سرم رو بالا می گرفتم اشکی نیاد پایین.

خونه عمه شام خوردیم .وسایلو هم گذاشتیم تو ماشین و با نوه عمه و پسر عمه و خانماشون و منو همسری و خواهر و شوهر خواهر همسری رفتیم رامسر.منو همسری تو ماشین نوه عمه بودیم. سیستم هم داشت و کلی نوه عمه از اون شیطونای روزگار بود و همه ما رو می خندوند. ولی من از همسری خیلی دلم گرفته بود .همش احساس می کردم بخاطر اینکه مانتو گرون بوده اخمو شده ولی بخدا خودش خواست این مانتو رو بردارم.

تو بین راه کنار سد ایستادیم و یخ کردیم و دوباره یه جا وایسادیم کلی آش داشت و آش خوردیم دونه های برف هم داشت از آسمون میومد پایین.همسری با اینکه قهر بود ولی هوامو داشت و هی می گفت سردت نشه .واسه آشم فلفل واسم گرفت چون می دونست من خیلی فلفلیم.دستام هم میذاشت تو جیبش که یخ نکنه.ولی باهم قهر بودیم.

نزدیکای صبح رسیدیم رامسر کلی دنبال ویلا گشتیم .پسند نمی شد و تصمیم گرفتیم بریم کنار ساحل چادر بزنیم تا صبح بشه .صبح که شد ساحل شمال رو دیدم ولی ساحل خودمون خیلی خوکشل تر و آرومتر از شمال بود.همسری منو تنهایی برد و واسم زیتون پرورده گرفت .من دوست داشتم سوار اسب هم بشم ولی همسری گفت میفتی .

دوست نوه عمه زنگ زد و یه ویلای خوب نزدیک میدون اصلی پیدا شد و رفتیم اونجا .خیلی بزرگ بود و تمیز.جنگل هم رفتیم .و املت درست کردیم رو زغال خیلی خوشمزه بود .منو همسری بقیه رو که فقط عشق پاسور داشتند ول کردیم و دوتایی از سربالاییه جنگل رفتیم بالا .تو بین راه دیگه آشتی آشتی بودیم و همسری گفت واسه اینکه یه کم دیر رسیده بودیم مهمونی دلخور شده.منم گفتم یعنی واسه اینکه مانتو گرون بوده ناراحت نبودی همسری هم کلی خندش گرفته بود از فکر من و گفت دوست داره که من بهترین ها رو بپوشم .منم کلی ذوق کردم . پیاده روی کردیم تا رسیدیم به یه روستا.اولین بار بود که یه دهکده شمالی رو از نزدیک تو دل جنگل می دیدم .یه خونواده مهربون هم

تعارف کردن بیام عصرونه بخوریم منو همسری هم از خدا خواسته رفتیم چای و عسل طبیعی که مال خودشون بود خوردیم و کلی پرتقال هم از درختشون چیدن واسه ما .

یه شب هم واسه همه من سبزی پلو ماهیه جنوبی رو با ماهی شمال واسشون درست کردم و کلی خوششون اومد و منم کلی ذوق کردم.عباس آباد هم رفتیم .اونجا که بودیم با موبایل همسری تماش گرفتن که بیایم گوشی خواهر همسری رو که کنار آبشار جا مونده بود بگیریم و دوباره رفتیم رامسر و کلی خوشحال شدیم که گوشی پیدا شده .

شبی که داشتیم برمیگشتیم خیلی ترافیک بود.تو بین راه تو جاده دوباره بساط جوجه رو پهن کردن .دوباره هم راه افتادیم و دوباره ّآش هم از همون جای قبلی گرفتیم.ساعت ۳ رسیدیم کرج.خونه عمه همسریخوابیدیم و صبح رفتیم خونه .دم در خونه مامان همسری کلی ازم استقبال کرد و از پنجره طبقه بالا بارون تخم مرغ رو سرمون اومد پایین .شوهر خواهر همسری بهم گفت خوش بحالت مادر شوهرت خیلی تحویلت گرفته ها و من کلی ذوق ذوقی شدم.

فردا هم ۱۳ رو تو باغ شوهر دختر عمه همسری که شهریار بود بدر کردیم .

۱۴ قرار شد منو همسری برگردیم دیارمون.آخه هم مرخصی همسری تموم شده بود هم کلاسای من شروع شده بود.مجبور شدیم دوباره با همون جنازه بر ها برگردیم .شب قبلش به همسری گفتم به شوخی ،که همسری اگه ماشین خواستی بخری به اسم من می کنی همسری هم به من گفت هیچ لزومی نداره .من شوکه شدم ولی هیچی نگفتم .آخه من اصلا جدی اینو نگفتم چون اصلا همچین عقیده ای ندارم .منو همسری دو تایی واسه زندگیمون تلاش می کنیم و همه چی مال دوتاییمونه.

فردا صبح هم که بلند شدم صبونه نخوردم و خیلی ناراحت بودم .ساعت ۲ بای کردم از همگی و رفتیم ترمینال .تو اتوبوس اصلا به همسری نگاه نمیکردم و همش بیرون پنجره رو نگاه می کردم .همسری هم هر چی به من تعارف می کرد بدون اینکه نگاش کنم می گفتم نمی خوام.

و دزدکی هی اشک می ریختم .همسری بهم گفت تو که اصلا نگاه من نمیکنی حداقل نگاه فیلم کن باز من همش اشک میریختم و شالمو جلو آورده بودم که همسری نبینه .یهو همسری سرش رو چرخوند و منو دید منم هق هق با صدای بلند تو اتوبوس زدم زیر گریه .همسری هم منو تو بغلش گرفتو گفت الان قضیه ی دیشب رو به تمام زندگیت تعمیم دادی و هی واسه خودت نتیجه گیری کردی .همسری گفت که بخدا آدمی که من فکر می کنم نیست .من هیچی نمی گفتم و همسری کلی شکلات تو دهانم می ذاشت که آروم بشم .تا رسیدیم همسری کلی باهام صحبت کرد و آروم شدم و دوباره دوست شدیم.

سلام نخلکای عزیزم ، دریای قشنگم ، مرغ دریایی ها سلام ،گوش ماهی ها ،موجا من اومدم .پری برگشته .دلش خیلی واستون تنگولیده بود.دوستون دارم .دوستون دارم .

پری و شاماهی و تعطیلات نوروزی

همش تصمیم دارم بنویسم ولی یا راست راستکی تنبلی می کنم یا به قولی پس دل میندازم یا واقعا بیزی میزی هستم .این همسری که می گه از تنبلیته!

حالا مجبورم ایجاز کنم در نوشته هام و کلی این طرف و اون طرفش رو هرس کنم .

فردای مراسم عقدم مامان همسری و شوهر خواهر و خواهر و داداشیه همسری خداحافظی کردن و رفتند چند روزی رو تو دیار ما خوش بگذرونند.آخه این همه راه اومدند واقعا حیفی بود سواحل زیبای ولایتمون رو نبینند.مامان همسری هم در یک اقدام که کاملا واسه من شوکی بود و عرق ریزون شدم کلید ساختمون رو بهم داد .چون ما قبل اونا می رفتیم .

دوس جون و مامان مهربون بندریش هم ۲ پیش ما بودن .و من مونده بودم هوای دوس جون رو داشته باشم یا همسری رو .آخه همسری کلی سرما خورده بود احتمالا شبه خوکی بود .منم تمام تلاشم رو می کردم دو تایی رو شاد نگه دارم .

پس فرا صبحش دیگه دوس جون تصمیم گرفتند برن بندر .بلیط رو هم رزرو کردیم .کلی غصم گرفت. منو همسری هم بلیط رو واسه ساعت ۳ رزرو کردیم .و چون باید یه عالمه ساک ماک جمع می کردم دوس جون درکم کرد و گفت واسه بدرقه نیام .

مامان من و مامان دوس جون خیلی بهم عادت کرده بودند و خیلی سختشون بود.ولی زمونه است دیگه .

منو همسری هم با سرعت جت تمام وسایلو جمع کردیم و به زور تو یه چمدون و یه کوله پشتی جاشون دادم. اگه بار گران بودیییییییییییییییییییییییییییمو رفتیم . بابایی ما رو رسوند کنار فلکه تا اتوبوس بیاد و بریم تعطیلات .

باور نمی کنم تونستم این همه خلاصه بنویسم .

فردا صبح ساعت ۶ رسیدیم . باور نمی کردم رسیده باشم . اصلا نمشه تو اتوبوس خوابید . رویال یا اسکانیا و ... نداره .تو هیچ کدوم نمی تونی راحت باشی.همشون جنازه میرسونند نه مسافر.

من که دیگه نا نداشتم .بخاری هم خاموش بود خیلی هم سرد بود همسری روشن کرد و تا من لباسامو عوض کردم همسری کله پاچه و نون گرفتو اومد .منم که کلی تو این یه رب ساعت   ترسیدم .آخه هیچکی تو ساختمون نبود .از بیرون هم اصلا صدا نمیومد .کلی اصرار کردم که نرو ولی منو به شکم فروخت .ای همسریییییییییییییییییییییییییییییییییییه بد مهربون شکمو .

همش هم می گفت بخاطر تو رفتم کله پاچه گرفتم .منم که به زور ۳ قاشق خوردم آخه وقتی می خوردم انگار داشتم پشم گوسفند می خوردم.

تو این چند روز برنامه ریختیم که بریم خونه اقوامای همسری . عمو و عمه های همسری کرج بودن .ما هم رفتیم و کلی هم کادو بهم دادن.خونه عمه همسری خدا جون مهر بونننننم کادوشو بهم داد و برنامه سفر شمال رو جور کرد و با نوه عمه همسری و خانمش و پسر عمه همسری و خانمش که سفر تبریزشون معجزه ای کنسل شد قرار شد بریم شمال .اخه همسری زیاد با شمال آشنایی نداشت و واسه اولین بار که منم همراش بودم سختش بود تنهایی بریم.                                

خواهر و شوهر خواهر همسری هم خودشون رو رسوندن و اونا هم همراه شدن و اکیپ بدون بچه آماده شدن واسه سفر.