شکوه یک شادی می شکند ...


امروزو فکر میکردم خیلی خوشحالم .واقعا همین طور بود خوشحال بودم .پا شدم اس دادم به همسری صبح بخیر گفتم صبونه خوردم آبجی با کاکل زریش اومدندو کلی شیطون شدمو بچه شدمو یه عالمه بازی کردم اوج این خوشی بی دلیل هم رنگ کردن جلوی موهام شد.آبجی موهاشو رنگ زد منم دلم کشید جلو موهامو رنگ کنم که با دم اسبیه موهام که ماه رمضونی رنگ کرده بودم هارمونی بیشتری داشته باشه ...کلی ذوق کردم وقتی رنگشو تو نور آفتاب دیدم ،خیلی خوب شده بود.

بعدشم پیرو این خوشیه که هر صد سال یه بار واسه پری اتفاق می افته به آبجی گفتم پاشو بریم پیش بابابزرگ حالشو بپرسیم .رفتیم بابابزرگ تنها بود کلی از دوران پیری نالید.واسش انار دونه دونه کردم .آب خنک براش آوردم کلی مهربونی باهاش کردم .همون چند ساعت که پیشش بودم دیگه هر چی لازم می شد می گفت بی بی گلم بی بی گلم اینو می خوام اونو میخوام منم کلی ذوق زده میشدم .دوس داشتم مثل بچگی هام دوباره بی بی گل صدام بزنه و واقعا هم صدام زد .

دوس داشتم ازش عکس بگیرم اما خجالت میکشیدم بهش بگم فک می کردم اگه بهش بگم احساس میکنه لابد می خواد اتفاق بدی واسش بیفته که من می خوام عکسشو بگیرم ،واسه همین یواشکی دو تا عکس ازش گرفتم.

اما شب شبی که واسه اولین بار دستام لرزید .شبی که ناجوانمردانه بود که بعد از این خوشی زاییده بشه.شبی که اولین بار عمیق نفس کشیدم .عمیق در مونده شدم .عمیق رنجیدم اما گریه نکردم ...همیشه تنها راهم گریه بود اما گریه نکردم و امروز بود که فهمیدم عمیق عمیق شکستم .دردم عمق داشت ...

همسری بخاطر حساس بودنم به من راست نگفت و این عشق است یا دوست داشتن یا چیزی که اسمشو هرگز نمی دونم!!!!!!!!!!!

هنوزم نمی دونم راست گفتن  و قبول نکردن دلیل بهتره یا راست  نگفتن و قبول کردنه دلیل؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کنم که بخاطر نرنجیدن من حاضر شدی راست نگی ؟!!!!!!!!!!!!!

اما همسری من از لحن حرف زدنت پشت تلفن می دونستم که داری یه کوچولو قایم باشک بازی میکنی ...

همسری این از نهایته عشق من به تو هست که می تونم ظریفترین لرزشه تارهای صوتی تو رو حس کنم ،می تونم نگاه تو رو از فرسنگها بفهمم...

من به تو اعتماد دارم ...من نمی تونم همه رو بخاطر تو به دروغگو بودن متهم کنم و تو رو بخاطر خودم به راست نگفتن..من بهت اعتماد دارم ...امشب دستهای من نلرزیدند ...نه باور نمی کنم که لرزیده اند ...نمی خوانم باور کنم که لرزیده اند ...

تو بخاطر من راست نگفتی ...می دونم بخاطر من راست نگفتی ...باید خوشحالم باشم که بخاطر من راست نگفتی ؟...باور می کنم که خیلی از حقایقو باور ندارم و همین باعث میشه که تو به راست نگفتن متهم بشی ...باید باور کنم که من علت این راست نگفتنم ؟

چقدر زجر آوره که من علت این راست نگفتنم ...

چقدر عذاب دهنده هست که من علت این راست نگفتنم ...

تو بخاطر من باید بد باشی ...به بدی متهم بشی ...

نمی خوام همسری ...هیچوقت نمی خوام تو بخاطر من خودت رو بد کنی ...تو بخاطر من راست نگی ...تو بخاطر من متهم بشی ...من هیچوقت اینا رو نمیخوام ...نمیخوام تو به جای من زجر بکشی ...



عکسهای دوستداشتنیه پری

اینم عکسهایی که دوسشون دارم .غروب ساحل_کنار_دانشگاه ته تغاری که این تنبل خانم هنر به خرج دادهو گرفته.اینم کادوی ولنتاینه پارسال که واسه همسری گرفتم.اینم شله زرد نذری مامانی که پری تزیین کرده.اون گلو پروانهو قلب کوچولوها رو ویژه واسه همسری تزیین کردم .حالا همسری بازم بگو این پریت نامهربونه!!!!!!!!


           


اندر کشفیات همسری


پریه نامهربونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه غرغروهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه مغرورمممممممممممممممممممممممم!!!

پریه لوسیونداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم!!

پریه افاده ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه مراعات نکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه بی تواضعم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پریه اخمو هو تا دلت بخوات لجبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

پریه ابرو بالا اندازم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

القصه ، این پری هزارچهره هستو خودش خبر نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صد رحمت به مرد هزار چهره ....

از مهران مدیری خواهش میکنم فیلم " پری هزار چهره " رو با نقش اولی _  "پری همسر پاندا" و تهیه کنندگی  "پاندا همسر پری" فوری فوری فوری کلید بزنه ...

جدیدا به همسری میگیم هممممممممممممممممممممممممممممسری ،همسری میگه نامهلبون شدم.آخه به منم میاد نامهلبون باشم.حالا قهر قهریهای این مدتو سر به مهر میذارم .وبلاگم هم همش شد قهرو آشتی دیگه هیچی در مورد این دوتا واژه ی پرو نمی نویسم .همه ی ملت رو ،این دو واژه ی قهر و آشتی سر کار کذاشته ها .می بینی تو رو خدا پری ، دنیای قشنگمون رو دادیم دست این دو تا واژه....

همسری امروز رفت شهرشون .کلی هم ذوق داشت که بره پیش مامی ایناش...این سری خواست بره چون می دونستم اونجا هوا سرد شده واسش یه پلیوره خوکشلو مامانی گرفتمو دیشب بهش دادم .یه تیشرت هم گرفتم.همش تو این یه هفته ای دعا دعا کرده بودم اندازه باشه شکر خدا اندازه بود کلی هم گفت خوکشله...خوب اینم از پری نامهربونش....امروز چهلمین روز فوت شوهر خالم بود .صبحی رفتم کسب علم کنیم ساعت 12 برگشتم یه ناهار خوردمو بعد همسری چون ساعت 3 بلیط داشت قرار شد 2 بیاد واسه خداحافظی .دیشب اومده بود خونه واسه اینکه صبح هم باید می رفت سر کار رفت خوابگاه .همسری اومدو خداحافظی پروانه ای کردیم ......کلی هم دیگه آشتی شده بودیم ...بعدش هم آبجی اومد دنبالم رفتیم حسینیه واسه مراسم چهلم...............اینم از عصر یه روزه پاییریه پری ...

روزا همینجوری الکی الکی داره واسه من میگذره ها ...آخه هیچ پیشرفتی تو هیچ چی ندارم واسه همین احساس میکنم الکی الکی داره میگذره ...تنها پیشرفت_پری تو خریدن جهیزیه بوده که تقریبا 80 درصدو خریدم .هر چی میخری که تموم نمیشه .تازه ما که رسم جهاز نداریم شکر خدا ولی  بازم ماما کلی واسم خرید کرده خدا برسه به اونایی که رسم جهاز دارند ... دختر مثل دسته گل میدی تحویل اونوقت تا سر یه بحث کوچولو شد بعضی ها جهازو میارن وسط...این چه رسمیه خدا میدونه...یارو با زنش بحث میکنه هنوز هیچی نشده میگه بررررررررررررررررو خانم تو که مامانت دلش نیمد واست یه ملاغه بده...یکی نیست به این آدما بگه تو که لالایی بلدی واسه خودت چرا نمی خونی تو که میتونی واسه خونت ملاغه بخرو منتظر کسی نباش واست بیاره.اصلا هیچ مردی هیچ حقی نداره منتظر جهیزیه خانمش باشه .این وظیفه بر عهده ی مرده و اگه زن با کیف دستیو لباس تنش هم بیاد خونش هیچ حقی نداره ادعای چیزی رو از خانمش داشته باشه.

زن هر چی دوس داشت می تونه با خودش خونه شوهر ببره ولی شوهر حق نداره بگه باااااااااااااااااید... مثل اینکه پری نشسته بالا تریبون داره فتوا میده ...

اومدم پایین ...امروز هم گذشت مثل گذشته های قشنگم که همه گذشتند و من از اونا نمی گذرم که گذاشتند بگذرنو پری رو تنهای تنها راهیه دیار غربته آینده کنند.انگار همین دیروز بود با هایدی تو کوههای آلپ زندگی میکردم .هنوزم عاشق کوههای آلپم .همیشه دوس داشتم برم اونجا .بد جور اون روزای کودکیم با هایدی دوس شده بودما!!!!!!!!!!!!!!

همیشه فک میکردم هایدی میاد منو می بره کوههای آلپ!!!هنوزم احساس خوبم نسبت به کوههای آلپ و هایدی و بره هاش از دست نرفته .هر وقت اسم کوههای آلپ میاد احساس خیلی خوبی بهم دست میده .هیجانی میشم انگار که قراره یه آرامش عمیق به وجود بیاد .بخاطر این لذتی که مغرم فک میکنه قراره به وجود بیاد ، قبلش تو آنی از واحد  یه هیجان پر تبش تو اون دهلیزهاهو بطن ها به وجود میاد.خودم این احساس عجیبو دوس دارم .شایدم چون از کودکی هایم جا مونده و منو فوری میبره تو کودکیهام دوسش دارم.همسری میدونه که چقدی کوههای آلپو دوس دارم قول داده ببرتم سوئیس .کوههای آلپ سوئیس که بهشت زمینیه.ولی میدونم سخته اصلا واسه آدمای ایرانی مسافرت رفتن  سخت شده ،اصلا دلمرده ایم یا نه مثل اینکه دلمرده شده ایم توسط ................ به همسری گفتم یه قسمتی از کوههای آلپ تو اتریش هم هست و چون پسر عمه ی همسری اونجا زندگی میکنند خیلی راحتر می تونیم بریم ،حالا قولهایی داده خدا داند کی عملی شود ...