امروز روز دوم ماه رمضون بود.منم روزه بودم .و با دهن روزه تو یه روزمرگی عمیق دستو پا میزدم.هیچ کس هم
فرشته کوچولوی نجاتم نمیشد.حتی همسری .برعکسه من
او حالا پیشه خونوادش بود و جالبتر اینکه مامان
همسری یه مهمونی 31 نفره رو هم ترتیب داده بود.اینو وقتی فهمیدم که همسری بهم اس داد و گفت چه خبر،و منم اس دادم و گفتم :هیچکاری .بازم روزمرگی و متنفرم از این روزمرگی ... .همسری دیگه اس نداد و من اینبار اس دادم و گفتم شما چه خبر و همسری هم بهم گفت مثل همیشه گشنشه و مامانش یه مهمونی ترتیب داده. منم بهش گفتم خوش بگذره.همسری هم گفت بدون تو نمیگذره...منم اس دادم که چیزی غیر از حقیقت نگو چون دوس ندارم و همسری هم اس داد و گفت بخدا بدون تو خوش نمیگذره و منم گفتم مشکلم اینه که ظریفترین عکس العمل بقیه رو نسبت به خودم میفهمم...و این شد سرآغاز یه قهر که نمیدونم تا چند ساعت چند
روز یا شایدم چند هفته ادامه خواهد داشت...نمیدونم
اسمش رو چی میذارن.به قول همسری حساسیت؟! اما نه این
حساسیت نیست .این دفاع از حق خودمه.منم باید آرامش داشته باشم .اما همسری میگه نباید حرفای گذشته تو زندگی آیندت تاثیر داشته باشه.اما منم میگم چرا باید بدی کرد که بعد از اون مغز ما تو آینده با دیدن یه چیز خیلی کوچیک دوباره بطور خودکار اون بدی رو یادآوری کنه ؟قبل از رفتن همسری به تهران من ازش خواستم برنامه ازدواج رو ردیف کنه .چون من تا آخر شهریور وقت دارم و اول مهر کلاسام شروع میشه .و باید بدونم اینجا هستم یا ولایته همسری .اما همسری میگه الان نمیشه .یعنی تا آخرای اسفند نمیشه .وقتی دلیلشو میپرسم میگه تو فکر یه تجارتم و الان کارم اینجاست و باید شرایط بهتر بشه ...منم میگم تو که گفتی عروسی هم نگیریم و بریم ماه عسل،پس اگه شرایط مالی باشه چون عروسی نیست پس زیاد فرقی نمیکنه الان باشه یا اخر اسفند.
همسری میگه وقتی کاری بخواد کنه اون کارو حتما حتما انجام میده .وقتی همسری این حرفو میزنه احساس میکنم
منظورش اینه که هر کاری کنی گلوتو پاره هم کنی
عروس رو تا آخر شهریور نمیگیرم.و این برام آزاردهنده
است .این منو نابود میکنه .دیوونه میکنه .روانی میکنه...
این قسمت اول دغدغه هام.بمبی که همسری پرتاب میکنه و
از اتم هم وحشتناکتره چون اتم یه لحظه پودرت میکنه ولی
این بمب_ همسری ساعتها
روزها هفته ها ماهها سالها دهه ها قرن ها زجرت میده.
همون روز که همسری خونه بود و فرداش میرفت شیراز
بخاطر تجارتی که میخواست اونجا راه بندازه:
بهش گفتم منم میام شیراز که
برم پیش دوستای دوران دانشگام و یه هوایی تازه کنم ولی همسری مخالفت کرد و برام تحقیر آمیزتر و زجر آور بود که همسری دلیل این مخالفتو فریب اعلام کردند! و همسری به مامان گفت که چون خودش بیشتر از یه روز شیراز نیست و باید بره شهرشون من شیراز تنها میمونم و درست نیست تنهایی اونجا باشم چون ممکنه منو فریب بدن.وای این پری نی نی بودو نمیدونست ...خدای من ...وحشتناک بود برام ...یهو همسری را یه عرب عشیره ای فرض کردم که
تمام تعصباتشون رو ، رو سر دخترای
خوب و زیبایی که دارن خالی میکنند.برام باورکردنش دور از ذهنه ...هنوز
هم باورم نمیشه که همسر من تو قرن 21 این حرفو
زده .همسری که خودش تهرانی هست و فرهنگ اونجا بخاطر شرایط فرق کرده و خیلی بهتر میتونند این شرایطه استقلاله یه دختر رو درک کنند و تو بقیه ی شهرها هم این فرهنگ جا افتاده شده کم کم که این استقلال رو با رعایت قوانین داشته باشیم.من هم که متاسفانه نمیتونم روبرو از حقم دفاع کنم و تمام مدت تنها تو دلم از خودم دفاع میکنم چیزی نگفتم ...فقط تنها کاری که کردم این بود که مامانم که کنار همسری نشسته بود بهش گفتم مامان من آبنبات چوبی دلم کشیده به بابا زنگ بزن برام بگیره...
این هم قسمت دوم دغدغه هام که برام زجر آور بود .یه تومور که باید سالها و سالها باهاش بجنگم .یه جنگه درونی که به هیچکی آزار نمیرسونه جز خودم
...
ساعت 11 به وقته جنوب:
من خوابم .مامان همسری زنگ میزنه و ماما بهش میگه پری خوابه .ساعت 12 ماما میگه مادرشوهرت زنگیده .منم خوشحال میشم که چه مادر شوهر خوبی دارم که حالمو میپرسه .بلافاصله زنگ میزنم خونه مامان همسری و گوشی رو خودشون
برمیدارن.احوال پرسی میکنم .و به
دلیله عادته بدی که دارم و پشته تلفن حرف کم میارم و کلا رودروایسی، مامان همسری رشته کلام رو بدست میگیره.و سرانجام
دلیله تلفن کردنشون به من رو ،میگه .مامان همسری میگه
زنگ زدم بهت که بگم لطف کنی و به دخترم زنگ بزنی و
عقدش رو تبریک بگی .و من بازم هنگ میکنم. .مامان همسری ادامه میده که دخترشون ناراحته که من بهش تبریک نگفتم .من هم به مامان همسری میگم چون من موقع خواستگاری اونجا بودم بهش تبریک گفتم و به کل خانواده تبریک گفتم و آرزوی خوشبختی کردم .ولی مامان همسری میگه باید زنگ بزنی و تبریک بگی .منم بهشون گفتم پس من یعنی عروستون خوب دختر صبوریه...به مامان
همسری گفتم شمارشونو بدین و ایشون
گفتند فعلا نمیتونم پیداش کنم و اینکه الان هم شمال
تشریف داره و وفتی برگشتن 2یا3 روز دیگه زنگ بزن بعدهم خداحافظی کردن.و من موندم و قلبه ترک ترکیم...به همسری اس دادم که این اتفاق افتاده ولی همسری هیچی نگفت .فقط گفت دوس داری بزنگ نداشتی هم نزنگ .گفت کسی مجبورم نکرده .ولی اگه کسی مجبورم نکرده پس چرا همسری
خودت،دو روز بعد ار عقد خواهرت ،بهم
میگی زنگ بزن بهش تبریک بگو و مادرتون هم از فرسنگها
زنگ میزنه و میگه به دخترش تبریک بگم.من که دختر حسودی نیستم .بهش تبریک گفته بودم و چون زیاد تلفنی راحت نیستم دیگه تلفنی تبریگ نگفتم ولی به خودت اس دادم و نهایته خوشحالی و آرزوی خوب رو براشون کردم.من دختر کم توقعی هستم .من خیلی صبورم و مامان من هم خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه و منو به خوبی دعوت میکنه و همش خوبی به من یاد میده.بخدا چند بار خواستم که به خواهر شوهرم زنگ بزنم تلفن هم برداشتم ولی مغزم به طوره خودکار روز تولدم رو بهم یادآوری میکرد .روز تولدی که هیچکدوم از خواهرای همسری و حتی مادر شوهرم بهم تبریک نگفتن و من موندم و یه غصه ای که تا 11 ماه تو خودم نگهش داشتم.فقط شبه بعد از تولدم به ماما گفتم که هیچ کدوم بهم تبریک نگفتن ولی مامان بهم گفت اشکالی نداره.فقط بهم گفت که من دختر خوبی باشم.مامانم خیلی مهربونه .کلی هم ناراحت شد که چرا ناراحت شدم که هیچکدوم به من تبریک نگفتن.و حالا مامای خودم رو با مامای همسری مقایسه میکنم .اگه بگم مامان من هم خوبه شاید اشتباه کرده باشم.چون مامان من از من حمایت نکرد ولی مامان همسری از دخترش حمایت کرد...خواهر شوهرم باید بدونه که من از هیچکی بدم نمیات .همه رو دوست دارم .از اینکه اونا و بقیه خوشحال باشن خوشحالم ...کاش اونا هم میدونستن که چقدی من روز تولدم ناراحت شدم. کاش
میدونستن که یه بدی تو گذشته فقط مانع
این تماس تلفنی و تبریک شد ولی هیچ وقت این بدی
باعث نشد که از فکر اینکه تو سفر بعدیم به خونه مادر شوهرم یه کادو رو قراره بخاطر عقد خواهر شوهرم بهش بدم منصرف کنه.از همون روزی که خواهر شوهرم رو عقد کردند من تصمیم گرفتم دفعه بعدی که خواستم برم خونشون با یه کادو بهش تبریک بگم .و بازم با این رفتاری که کردند منصرف نشدم از این کارم.و بازم با اینکه هیچوقت تولدم رو یادم نمیره منصرف نشدم از این کاری که قراره انجام بدم.
این روزای من
همینجوری گذشت.غلظت روزمرگیهام منو به چای معتاد کرده.گاهی وقتا بخاطر آروم شدنم تا 3 لیوان هم میخورم.همسری بخاطر اینکه منو خوشحال کنه ،نی نی کوچولو رو خوشحال کنه رفته برام یه شلوار پارچه ای راسته
گشاد رو از مجتمع صفویه گرفته با یه تیشرت .اون سری که
تهران بودیم خیلی گشتم پیدا نکرده بودم و من هر چی بهش
گفتم باید بریم این مجتمع قبول نکرد ولی حالا خودش
تنهایی رفته و برام گرفته.درست مثل اینکه یه بچه کوچولو رو دعوا کنی و بعد بری واسش یه عالمه شکلات بگیری ...همسری هیچ وقت ازم نپرسید که چرا دوس داری زودی مراسم عروسی بگیریم ...هیچوقت نپرسید...کاش به جا اون شلوار پارچه ای که خیلی دوس داشتم داشته باشمش ازم این سوالو می پرسیدی..........................................................................................
28 مرداد سالگرد عقدمونه...میخوام هم کیک سفارش بدم و
شایدم خودم درست کردم و یه ماکسی
بدوزم.و افطاری...دم موهام رو هم هایلایت کردم ...موهام خیلی بلنده و
چون دوس دارم جلو موهام رنگه طبیعی خودش باشه فقط دم اسبیه موهامو رنگ کردم....از امروز به بعد سعی میکنم هر روزم رو خاطره کنم حتی موقعی که هیچی واسه گفتن ندارم ..............