پری و شاماهی و تعطیلات نوروزی
حالا مجبورم ایجاز کنم در نوشته هام و کلی این طرف و اون طرفش رو هرس کنم .
فردای مراسم عقدم مامان همسری و شوهر خواهر و خواهر و داداشیه همسری خداحافظی کردن و رفتند چند روزی رو تو دیار ما خوش بگذرونند.آخه این همه راه اومدند واقعا حیفی بود سواحل زیبای ولایتمون رو نبینند.مامان همسری هم در یک اقدام که کاملا واسه من شوکی بود و عرق ریزون شدم کلید ساختمون رو بهم داد .چون ما قبل اونا می رفتیم .![]()
دوس جون و مامان مهربون بندریش هم ۲ پیش ما بودن .و من مونده بودم هوای دوس جون رو داشته باشم یا همسری رو .آخه همسری کلی سرما خورده بود احتمالا شبه خوکی بود .منم تمام تلاشم رو می کردم دو تایی رو شاد نگه دارم .![]()
پس فرا صبحش دیگه دوس جون تصمیم گرفتند برن بندر .بلیط رو هم رزرو کردیم .کلی غصم گرفت. منو همسری هم بلیط رو واسه ساعت ۳ رزرو کردیم .و چون باید یه عالمه ساک ماک جمع می کردم دوس جون درکم کرد و گفت واسه بدرقه نیام .
مامان من و مامان دوس جون خیلی بهم عادت کرده بودند و خیلی سختشون بود.ولی زمونه است دیگه .
منو همسری هم با سرعت جت تمام وسایلو جمع کردیم و به زور تو یه چمدون و یه کوله پشتی جاشون دادم. اگه بار گران بودیییییییییییییییییییییییییییمو رفتیم . بابایی ما رو رسوند کنار فلکه تا اتوبوس بیاد و بریم تعطیلات .
باور نمی کنم تونستم این همه خلاصه بنویسم .
فردا صبح ساعت ۶ رسیدیم . باور نمی کردم رسیده باشم . اصلا نمشه تو اتوبوس خوابید . رویال یا اسکانیا و ... نداره .تو هیچ کدوم نمی تونی راحت باشی.همشون جنازه میرسونند نه مسافر.
من که دیگه نا نداشتم .بخاری هم خاموش بود خیلی هم سرد بود همسری روشن کرد و تا من لباسامو عوض کردم همسری کله پاچه و نون گرفتو اومد .منم که کلی تو این یه رب ساعت ترسیدم .آخه هیچکی تو ساختمون نبود .از بیرون هم اصلا صدا نمیومد .کلی اصرار کردم که نرو ولی منو به شکم فروخت .ای همسریییییییییییییییییییییییییییییییییییه بد مهربون شکمو .
همش هم می گفت بخاطر تو رفتم کله پاچه گرفتم .منم که به زور ۳ قاشق خوردم آخه وقتی می خوردم انگار داشتم پشم گوسفند می خوردم.![]()
تو این چند روز برنامه ریختیم که بریم خونه اقوامای همسری . عمو و عمه های همسری کرج بودن .ما هم رفتیم و کلی هم کادو بهم دادن.خونه عمه همسری خدا جون مهر بونننننم کادوشو بهم داد و برنامه سفر شمال رو جور کرد و با نوه عمه همسری و خانمش و پسر عمه همسری و خانمش که سفر تبریزشون معجزه ای کنسل شد قرار شد بریم شمال .اخه همسری زیاد با شمال آشنایی نداشت و واسه اولین بار که منم همراش بودم سختش بود تنهایی بریم.
خواهر و شوهر خواهر همسری هم خودشون رو رسوندن و اونا هم همراه شدن و اکیپ بدون بچه آماده شدن واسه سفر.