۱۲ اردیبهشت شد و این پریه تنبل تعطیلات نوروزیش رو خاطره نکرد.

پنجشنبه شب همسری رفت  مرخصی .آخر شب همسری زنگ زد گفت سوغاتی ها رو تو فرودگاه جا گذاشته و منم کلی ناراحت شدم .تقصیر من بود از بس سفارش کردم که عکسای عقد رو جا نذاره تمام حواسش زوم شده بود به عکسا و سوغاتی ها یادش رفته بود.منم که دوباره کزت شدم .ماما همه ی نوعروسای خونواده رو جمعه واسه ناهار، خونه دعوت کرد .پاقدم این همسریه من خیر بود و همه دخترای خاندان به سلامتی بختشون باز شد.

آبجی ته تغاریه  ما هم که شوک وارد کرد و بله رو گفت.منو آبجی بزرگه و داداشی مخالف بودیم ولی رای نهایی رو بزرگای خاندان صادر کردند.آخه آبجی هنوز کوچیک بود و باید درسش رو می خوند.

همسری کلی با من صحبت کرد راجع به ازدواج آبجی کوچیکه و دیدم رو نسبت به موضوع تغییر داد .همسری خیلی منطقی دیدگاهش رو بیان کرد .منم قبول کردم و پذیرفتم این مساله رو .

 خوب حالا خیلی خلاصه ای ماجرای رفتن به رامسر رو می نویسم:

چه خشه می ری شمال ماشین برونی(آخی حیفی  ما ماشین نداشتیم)

قصه خسرو شیرین سی بار بخونی

چه خشه بری شمال نومزدت باهات بو(واقعا عشقولیه)

چه خشه سایه پسین دستت حنا بو

(خشه یعنی خوشه ،خوبه ـنومزدت یعنی نامزدت ـ بو یعنی باشه و پسین یعنی عصر)

منو همسری خیلی تنبل شدیم و ساعت ۱۰ از لالا بیدار شدیم.تا همسری صبونه رو آماده کرد منم آرایش کردم .همسری به زور ۲ لقمه نیمرو به من دادو پرید تو حمامو آماده شدیم بریم خرید .

واسه ناهار هم خونه خواهر همسری دعوت بودیم .کلی پاساژ گردی کردیم ولی نتونستم اون مانتوی رویاییم رو پیدا کنم .همسری هم کلی خسته شده بود.به آبجی زنگ زد گفت شما ناهار بخورید .آخه یه خواهر دیگه همسری هم ناهار اونجا بودن.

همسری که کلی خسته شده بود گیر داد به یه مانتو و گفت حتما اینو باید بگیری دیگه آخه جایی نبود که بگردیم.مانتو رو گرفتیم و تا رسیدیم خونه خواهر همسری ،ساعت ۴ شد.همسری کلی اخمو شده بود و اصلا با من حرف نمی زد .منم سکوت کرده بودم.

پسر عمه همسری زنگ زد و گفت ساعت ۶ می ریم رامسر.

زودی بای کردیم و منو خواهر همسری و شوهرش و همسری رفتیم خونه .خونه خواهر همسری طبقه بالای خونه همسری بود.بدو بدو رفتم وسایلمو آماده کردم ولی همسری اصلا باهام حرف نمی زد و گفت خیلی خسته هستش و گرفت خوابید.منم کلی ناراهن شدم ولی هیچی نگفتم . به همسری گفتم لباساتو جمع کنم ، صداشو بلند کرد و گفت چرا هی از خواب بیدارش می کنم . منم خیلی گریم گرفته بود ولی گریه نکردم.

خواهر همسری اومد پایین و وسایل همسری رو گذاشت تو کوله پشتی .و همگی رفتیم کرج.تو راه هی می خواست گریم بگیره ولی سرم رو بالا می گرفتم اشکی نیاد پایین.

خونه عمه شام خوردیم .وسایلو هم گذاشتیم تو ماشین و با نوه عمه و پسر عمه و خانماشون و منو همسری و خواهر و شوهر خواهر همسری رفتیم رامسر.منو همسری تو ماشین نوه عمه بودیم. سیستم هم داشت و کلی نوه عمه از اون شیطونای روزگار بود و همه ما رو می خندوند. ولی من از همسری خیلی دلم گرفته بود .همش احساس می کردم بخاطر اینکه مانتو گرون بوده اخمو شده ولی بخدا خودش خواست این مانتو رو بردارم.

تو بین راه کنار سد ایستادیم و یخ کردیم و دوباره یه جا وایسادیم کلی آش داشت و آش خوردیم دونه های برف هم داشت از آسمون میومد پایین.همسری با اینکه قهر بود ولی هوامو داشت و هی می گفت سردت نشه .واسه آشم فلفل واسم گرفت چون می دونست من خیلی فلفلیم.دستام هم میذاشت تو جیبش که یخ نکنه.ولی باهم قهر بودیم.

نزدیکای صبح رسیدیم رامسر کلی دنبال ویلا گشتیم .پسند نمی شد و تصمیم گرفتیم بریم کنار ساحل چادر بزنیم تا صبح بشه .صبح که شد ساحل شمال رو دیدم ولی ساحل خودمون خیلی خوکشل تر و آرومتر از شمال بود.همسری منو تنهایی برد و واسم زیتون پرورده گرفت .من دوست داشتم سوار اسب هم بشم ولی همسری گفت میفتی .

دوست نوه عمه زنگ زد و یه ویلای خوب نزدیک میدون اصلی پیدا شد و رفتیم اونجا .خیلی بزرگ بود و تمیز.جنگل هم رفتیم .و املت درست کردیم رو زغال خیلی خوشمزه بود .منو همسری بقیه رو که فقط عشق پاسور داشتند ول کردیم و دوتایی از سربالاییه جنگل رفتیم بالا .تو بین راه دیگه آشتی آشتی بودیم و همسری گفت واسه اینکه یه کم دیر رسیده بودیم مهمونی دلخور شده.منم گفتم یعنی واسه اینکه مانتو گرون بوده ناراحت نبودی همسری هم کلی خندش گرفته بود از فکر من و گفت دوست داره که من بهترین ها رو بپوشم .منم کلی ذوق کردم . پیاده روی کردیم تا رسیدیم به یه روستا.اولین بار بود که یه دهکده شمالی رو از نزدیک تو دل جنگل می دیدم .یه خونواده مهربون هم

تعارف کردن بیام عصرونه بخوریم منو همسری هم از خدا خواسته رفتیم چای و عسل طبیعی که مال خودشون بود خوردیم و کلی پرتقال هم از درختشون چیدن واسه ما .

یه شب هم واسه همه من سبزی پلو ماهیه جنوبی رو با ماهی شمال واسشون درست کردم و کلی خوششون اومد و منم کلی ذوق کردم.عباس آباد هم رفتیم .اونجا که بودیم با موبایل همسری تماش گرفتن که بیایم گوشی خواهر همسری رو که کنار آبشار جا مونده بود بگیریم و دوباره رفتیم رامسر و کلی خوشحال شدیم که گوشی پیدا شده .

شبی که داشتیم برمیگشتیم خیلی ترافیک بود.تو بین راه تو جاده دوباره بساط جوجه رو پهن کردن .دوباره هم راه افتادیم و دوباره ّآش هم از همون جای قبلی گرفتیم.ساعت ۳ رسیدیم کرج.خونه عمه همسریخوابیدیم و صبح رفتیم خونه .دم در خونه مامان همسری کلی ازم استقبال کرد و از پنجره طبقه بالا بارون تخم مرغ رو سرمون اومد پایین .شوهر خواهر همسری بهم گفت خوش بحالت مادر شوهرت خیلی تحویلت گرفته ها و من کلی ذوق ذوقی شدم.

فردا هم ۱۳ رو تو باغ شوهر دختر عمه همسری که شهریار بود بدر کردیم .

۱۴ قرار شد منو همسری برگردیم دیارمون.آخه هم مرخصی همسری تموم شده بود هم کلاسای من شروع شده بود.مجبور شدیم دوباره با همون جنازه بر ها برگردیم .شب قبلش به همسری گفتم به شوخی ،که همسری اگه ماشین خواستی بخری به اسم من می کنی همسری هم به من گفت هیچ لزومی نداره .من شوکه شدم ولی هیچی نگفتم .آخه من اصلا جدی اینو نگفتم چون اصلا همچین عقیده ای ندارم .منو همسری دو تایی واسه زندگیمون تلاش می کنیم و همه چی مال دوتاییمونه.

فردا صبح هم که بلند شدم صبونه نخوردم و خیلی ناراحت بودم .ساعت ۲ بای کردم از همگی و رفتیم ترمینال .تو اتوبوس اصلا به همسری نگاه نمیکردم و همش بیرون پنجره رو نگاه می کردم .همسری هم هر چی به من تعارف می کرد بدون اینکه نگاش کنم می گفتم نمی خوام.

و دزدکی هی اشک می ریختم .همسری بهم گفت تو که اصلا نگاه من نمیکنی حداقل نگاه فیلم کن باز من همش اشک میریختم و شالمو جلو آورده بودم که همسری نبینه .یهو همسری سرش رو چرخوند و منو دید منم هق هق با صدای بلند تو اتوبوس زدم زیر گریه .همسری هم منو تو بغلش گرفتو گفت الان قضیه ی دیشب رو به تمام زندگیت تعمیم دادی و هی واسه خودت نتیجه گیری کردی .همسری گفت که بخدا آدمی که من فکر می کنم نیست .من هیچی نمی گفتم و همسری کلی شکلات تو دهانم می ذاشت که آروم بشم .تا رسیدیم همسری کلی باهام صحبت کرد و آروم شدم و دوباره دوست شدیم.

سلام نخلکای عزیزم ، دریای قشنگم ، مرغ دریایی ها سلام ،گوش ماهی ها ،موجا من اومدم .پری برگشته .دلش خیلی واستون تنگولیده بود.دوستون دارم .دوستون دارم .