خیلی وقته ننوشتم .می تونستم یا نه ؟خوب می تونستم ولی وقتی کلی ناراحتی، می خوای بنویسی ها ولی نمی تونی بنویسی.

تو این مدت که بخاطر ابر غیبتایی که داشتم ،قبل عید و ۱ هفته بعد عید ،مجبور شدم تمام کلاسای دانشگاه رو برم و حتی یه کلاس عمومی هم جا ننداختم .

امتحانای میانترم رو هم که افتضاح دادم.حالا باید دوباره پایانترم رو جبران کنم.البته اگه همسری اجازه بده .نمی دونم می خواد با این کاراش چیو ثابت کنه.احساس می کنم از اون آدمایی شده که می گن گربه رو دم حجله باید کشت (نمی دونم درست ادبیات به خرج دادم یا نه).

آخه مگه من گربه ام همسری .تو خیلی بد شدی .اصلا من فکر میکنم همسری کلا رفتارش داره عوض میشه.همش مثل اینکه می خواد از همونایی که تو تی وی میگه سر من هم در بیاره .یعنی منم از تو نطفه خفه کنه.هر چی هم به مغزم فشار میارم که ببینم انقلابی ،جنبشی ،نهضتی ،اشوبی ... کردم و خودم خبر ندارم هیچی به عقلم نمی رسه.

همسری به من می گه تو خیلی مغروری .من که هیچکس تا حالا تو این دنیا بهم نگفته مغروی حالا همسری تنها کسیه که برا اولین بار این نتیجه گیری رو کرده.

دیشب ۱۵همین شبی بود که با هم قهر بودیم.چون منم به این نتیجه رسیده بودم که مقابله به مثل کنم و گربه رو دم حجله بکشم .

من قبلا هیچوقت به اینفکر نکرده بودم که این مقایسه رو انجام بدم و پیش خودم سبک سنگین کنم آیا من از همسری سرترم یا همسری از من سرتر و بالاتره .

ولی همسری ۱۶ شب پیش که تازه از پیش خونوادش برگشته بود و با یه روز تاخیر اومده بود پیشم آخر شب بعد اینکه رفتیم خونه عمه اینا و اومدیم خونه همینجوری این موضوع رو در کمال ناباوری پیش کشید.

همسری عکسای مراسم عقدمون رو برده بود که خانواده ببینه و همونجا هم آلبوم گرفته بود و عصری، همه رو تو البوم چسبوندیم .اخر شب من که داشتم دوباره نگاه البوم می کردم همسری گفت اگه یه چیزی بگم ناراحت نمی شی.منم گفتم نه.

همسری گفت مامانش چند تا از عکسا رو برده تو زینبیه ،که به دوستاش نشون بده بعد دوستاش گفتند که من از تو سرترم .یعنی همسری از من سرتره.منم چند تا تبسم کردم نه از رو ی حسادتا نه ،گفتم دلیلشون چی بوده .همسری گفت اونا گفتن. منم هی اصرار کردم خوب دلیل داشتن دیگه. ولی همسری مثل اینکه احساس کردم خودش هم باورش شده و این مقایسه رو تایید کرده .همینجا بود که شدم کوه دماوند ولی از نوع گر گرفتش.از اون گر گرفتنا...

شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم.تو ذهنم همش این تصور رو داشتم که همسری و خواهراش اونجا که بودن همه این موضوع رو لابد تایید کردند چون از رفتارای همسری فهمیدم واقعا این موضوع تایید شده از طرف خوانواده همسریه و منم عین همون اتشفشون چند هفته قبلی که فوران کرده بود آتیشی شده بودم.

 فرداش پاشدم و صبونه رو آماده  کردم و همسری رو بدرقه کردم چون باید می رفت سر کارش. ولی گدازه هام رو روش خالی نکردم .خیلی تحمل کردم .خییییییییییییییییییییییییییلی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیییییییییییاد.می خواستم خیلی بد باشم ولی نمی تونستم .تا میام بدی هم کنم دوباره دو برابر قبلی گر می گیرم از نوع روحی.

فقط اس دادم به همسری و گفتم که شوهر آدم ،خانمش رو جلو خونوادش بالامی بره  نه اینکه خودش هم همصدا شون می شه .

تو این ۱۵ روز همسری فقط بهم صبح بخیر و شب بخیر می گفت.و تو بین روز فقط میگفت خوبی .منم در همین حد جوابشو می دادم.اصلا براش مهم نبود.اصلا نپرسید که چرا ناراحتم.اصلا هم نیمد بهم سرم بزنه. منم مثل دیوونه ها روانی ها تیمارستانی ها شده بودم .همه عقده هام رو هم،رو سر ماما اینا خالی میکردم.هی جبران می کردم کارای خوب میکردم هی دوباره رو سرشون خالی میکردم .خیلی بحرانه بدی بود .روانیه روانی...

اصلا باورم نمی شد.یعنی اصلا براش مهم نبودم ؟گیچ شده بودم .باور نمی کردم همونی باشه که ۲ سال، بهونه های منو تحمل می کرد و ۲ سال تمام تلاشش رو کرد که نظر منو موافق کنه.همسری این تویی؟باورم نمی شه؟

همسری می گه من یه همسر مهربونو صبور می خواستم .منم اینبار تصمیم گرفتم خیلی رک باهاش صحبت کنم .تصمیم راسخ گرفتم که بده بد باشم منم گفتم دیگه همون جوری با هرکس رفتار میکنم که شایسته و لیاقت اون رفتار رو داشته باشه.خیلی ناراهن بودم.گفتم اگه مهربونی تو سری خوردنه من نمی خوام مهربون باشم .گفتم به هیچکی اجازه نمی دم از مهربونی و خوبیم و صبوریم سو استفاده کنه و کلی حرفایی که از پری خانم خجالتو بعید بود.

خودم هم تعجب کردم که دارم این حرفا رو می زنم .

همش فکر کردم که تقصیر خودمه .اصلا باید همیشه نه زیاد مهربون بود و نه زیاد بد بود.من خیلی خوشحالم که بد نیستم ولی از اینکه زیاد مهربونم خودم رو همیشه سرزنش می کنم .چون همیشه مهربونیم زیر پا لگدمال میشه با این تفکر که مهربونی رو احمقی و ساده لوحی فرض میکنند.

یعنی وقتی می بینند یه انسان مهربونه ،اون انسانو یه اسب تصور نمی کنند که نجیبه اصیله و می تونند همدیگرو نوازش کنند با همدیگه تو یه دشت بتازنند و لذت ببرن و متقابلا دو تایی آروم بشن .همیشه بیشتر آدما، یه انسان مهربون رو یه الاغ زبون بسته تصور می کنند با این تفکر که  چون احمقه چون نمی فهمه پس باید حسابی از اون استفاده کرد و برا تنها راحتی خودشون با اون حرکت کنند در حالی که از اون ته تهای سلولهای قلبشون این، یه احساس یه طرفه خواهد بود.

من این دیدگاه رو به عینه تجربه کردم و متنفرم متنفرم که مهربونی رو خریت تصور کنند.من باید خوب باشم .باید خوب باشم .از خدا ممنونم که خوبم اما نمی خوام یه خوب خر باشم .چون می فهمم .چون کوچکترین حالات و حتی کوچکترین عکس العمل ها رو درک می کنم اما نمی خوام کسی رو ناراحت کنم .و این بدیهاشون  رو می بخشم چون دوست دارم همه خوب باشن .

سعی میکنم اونجا که واقعا لازمه از حقم دفاع کنم .جایی که وجود و روح منو زیر سوال میبره من تمام تلاشمم رو میکنم که از حقم دفاع کنم ولی بازم سعی میکنم حتی تو این دفاع هم مهربون باشم خوب باشم ...

خجالتیه من ترس از ناراحت کردن بقیه است کوچیک کردنه بقیه است ترس از اینکه روح نازک و لطیفه یه انسانو خراش بدم من از این خجالت می کشم شرم دارم و گاهی وقتا به قیمت خراشه روح خودم تموم میشه اما بازم راضیم چون می دونم این تواناییو دارم که این زخم روح خودم  رو التیام بدم و شاید بقیه نتونند. و فدا می کنم فدا چون همه رو دوست دارم .

سعی کردم که آروم بشم و به قول همسری ،یه قضیه رو به تمام جوانب زندگیم تعمیم ندم .کم کم داشتم به حالت اولیم برمی گشتم که بازم همه چی خراب شد .بازم زلزله، نه پیش لرزه ، خود زلزله .

ظهر با دوستم تماس گرفتم که بعد ظهر بریم خونشون .چون همسری قبلن ها گفته بود بریم اول با دوستم هماهنگ کردم بعد به همسری همینجوری به حالت همون قهرقهرویی اس دادم که بریم  ولی همسری یه شوک وارد کرد و گفت که ۱ ساعت دیگه داره با همکاراش می ره سفر یه روزه به بیشاپور .منم که حسابی از سر تا ناخن پا آتیش گرفته بودم لجبازی کردم و گفتم باید کنسل کنی چون من هماهنگ کردم و نمی تونم که نرم .ولی همسری هم گفت دوستاش، همه خوشحالن و نمی تونه اونا رو ناراحت کنه و اینکه دیگه از این فرصتا گیر نمیاد براشون.گفت که فردا عصر که برگشتند می ریم.

منم خیلی ناراحت شدم فقط بخاطر اینکه همسری اساعت قبلش به من خبر داده بود که داره میره.منم لجبازی کردم و با بابا ماما رفتم خونه دوستم. فرداش همسری ساعت ۲ اومد و ووقتی فهمید من رفتم خونه دوستم خیلی ناراحت شد و رفت خونه یکی از اقواماشون که ۱ ساعتی با اینجا فاصله داره .

منم هیچ عکس العملی انجام ندادم.

دیگه کم کم از این حالت بیرون اومدیم .چون اینجوری فقط رو اعصاب خودمون راه می رفتیم. و یه جوری معجزه ای ،خود به خود اوضاع آروم شد.

من می دونستم همسری هر وقت خیلی ناراحته بدون اطلاع به من ،برنامه می ریزه می ره یه مسافرته کوچولو ولی نمی دونم چرا با اینکه می دونم بازم عکس العملم ناجوانمردانه است. و تنها وتنها هم خودم، روحم و جسمم ،گرفتار این کشمکش می شه و همیشه تناقض بین این دوتاست .

امروز تقریبا روز آرومی بود .ساعت ۷ تاختم و رفتم امتحانمو دادم .امتحانمون در مورد ۳ داستان کوتاه انگلیسی بود که باید درک می کردیم و شرح داستان رو می فهمیدیم .موضوع هر سه تا خیلی جالب و عمیق بود.

داستان لاتاری از شرلی جکسون خیلی غیر منتظره بود و بر خلاف اون چیزی بود که ما توقع داشتیم اتفاق بیفته.داستان این بود که یه مراسمی تو یه روستا  بود به نام  مراسم لاتاری . که از گذشته تو روستا به جا مونده بوده و رسم شده بوده.همه خانواده ها تو این روستا تو این قرعه کشی شرکت می کنند و همگی قرعه بر میدارند و قرعه به نام هر کی افتاد ،باور نکردنیه .من خیلی شوکه شدم .قرعه به نام هر کی می افتاد اون نفر سنگسار می شد .و قرعه به نام تسی افتاد .خیلی دلم براش سوخت.همه تسی رو سنگسار کردند.

امتحانو خوب دادم .عصری هم همسری اس داد فردا بریم کنار ساحل .دلم خیلی واسه مرغکای دریایی تنگ شده بود .بهش گفتم میام .شام اشتی کنونه دیگه.

بخدا من نمیخوام لجباز باشم .نمی خوام قهر باشم و خیلی چیزای بی ارزش دیگه رو نمیخوام ولی احساس می کنم گاهی وقتا سکوت من، مدارا کردن و سازگار بودنم با بدترین شرایط ،و تحمل کردنام ،منو نابود می کنه .

سازگار بودن و قوی بودن سپید دندان اونو رام و اهلی کرد .اونو از یه حیوون وحشی به یه حیوان اهلی تبدیل کرد .اما پس چرا من ...نه من اشتباه میکنم .احساس من اشتباهه  . من زندگی می کنم و دوست دارم این زندگی رو و با تمام امید به جلو می تازیم و مسیرها رو در می نوردیم و من و همسری خوشبختیم .

من و همسری خوشبختیم خوشبختیم و خوشبختیم "در این جهان فاجعه آمیز"

 خوشبختیم و خوشبختیم ،منو همسری ،نانازی بانو و خرسی، لیلی بانو و همسریش و همه و همه و همه خوشبختیم خوشبختیم خوشبختیم خوشبختیم"زیر این چتر کرم رنگ بهار "