از فردا  رسما فرجه امتحانات پری شروع می شود .آخ جون.دیگه داشتم کلافه می شدم .تا می رفتمو میومدم کسب علم کنم ، بخارپز شده بودم .اینجا شده یه قابلمه بزرگ که روشو دمکش گذاشتند ،ما هم که داریم  دم می کشیم .

پنج شنبه همسری اومد،رفتیم یه عالمه گشتیم ۲تا کادو واسه روز مادر بگیریم ولی مغز دوتاییمون هنگ کرده بود .هیچی به ذهنمون نیمد.آخر سر تا رفتیمو آومدیم ۳۸ تومن پیاده کردیم که فقط جای این مایع لنزم پیداست.

هر چی فکر میکنیم نمی دونیم چی بخریم .همسری هم هی میگه خوب من چیکار کنم که باید واسه توام یه فکر بکر داشته باشم .هر چی هم بهم می گه چی دوست داری ، من می گم اگه من قراره بگم که دیگه ارزشی نداره .مهم اینه که غافلگیر بشم.

همین الان همسری اومد یه سر دم در خونه، واسم زیتون با ناردونهو آدامس آورده بود.عصری بعد از کارش با همکاراش می خواستند برن گناوه، بلیط هواپیماشو پس بده چون اتفاقی، این ماه مرخصی همکارش هم ،با همسری تو یه روز افتاده و حالا قراره با همکارش که ماشین داره برن تهران.آخی .....چقدی این ماه زود گذشت .انگار همسری همین دیروز اومده بود. شایدم بخاطر اینکه ۱۵ روزش با هم قهر بودیم زود گذشته....

همسری بهم گفت چی می خوای واست از بندر بیارم ،منم دلم بدجوری زیتون سیاه کشیده بود گفتم واسم بیاره.شکممو صابون زده بودم واسه زیتون سیاه ،حالا همسری اومده یه عالمه زیتون سبز واسم آورده ،می گه همکاراش گفتن زیتون سیاه ها بده ...منم کلی دپرس شدم گفتم من همون بداشو می خوام .مامانی هم که همیشه طرفداری دامادشو می گیره ،گفت خوب کاری کردی نیوردی ،دیروز تی وی گفته که این زیتونای سیاه خوب نیستند.

به زیتون سبز قانع شدیم .در عوض این همسری زرنگ کلی با ناردونش منو سرگرم کرد .هر چی به همسری گفتم بیا تو استراحتی کن  نیمد. همکاراش بیرون منتظرش بودند.گفت در عوض چهار شنبه میام تا عصر پنجشنبه که می خوام برم،پیشت میمونم .از بابت کلاسا هم که خیالش راحت بود ،که تو فرجه ام.

چهار شنبه ای که بیاد دوباره باید بریم دنبال کادو روز مادر .

امروز صبح هر چی زور زدم نتونستم به سرویس برسم .کلی جون کندم تا به کلاس رسیدم .

دانشگاه رو نمی دونم کی گفته باید تو بیابون زد!نمیگن ما دخملا چه جوری از این برهوتو بیابون بگذریم،با کلی گرگای آدم نما .با کلی مار و عقربایی که فقط بلدن ما دخملای نازک لطیفو معصومو نیش بزنند.....

امروز دوباره مامان کلی باز با خودش حرف زد .مامانی بیچاره حوصلش سر می ره با خودش حرف میزنه. تو حمام تو آشپزخونه تو اتاقا ،کنار تی وی هم .ماما به من میگه من همش نشستم پای کامپیوتر .به همسری هم گفته بود واسه همین همسری گفته بود دیگه تصمیم نداره که واسم لپتاب بگیره .

منم گفتم اکشال نداره اونوقت خودت یه خانم پژمرده خواهی داشت.

ماما راست میگه .من خیلی کم باهاش حرف می زنم .در عوض ته تغاری همش کنار ماماست .ماما هم خیلی بهش وابسته شده.این چند روز هم،که تغاری رفته صفا .شوشوش اومده بود مرخصی چند روزی رو ولی باید بین مرخصیش طرحشو تحویل میداد و دوباره باید می رفتو برمی گشت.

ته تغاری هم بندوبساطشو جمع کردو با شوشو رفتند شهر محل کارش .اونجا به شوشوش خونه هم داده بودند.و این اولین سفر متاهلی ته تغاری بود.ته تغاری صبحی که تو سرویس بودم بهم زنگ زد گفت خیلی شهر قشنگیه .کلی هم جاهای دیدنی داره .تازه شوشوش بهش گفته بود آدمای این شهر خیلی خاصن و خیلی هم مغرورند.شوشو ته تغاری ۲سال میشه که پستش اونجاست.

الان هم دارن برمی گردند .۸ساعتی با اینجا فاصله داره .ولی چون با ماشین خودشون هستن زودتر می رسن.

ایشالا که همسری منم زود زودی ماشین بخره .خیلی بده که وسیله نداشته باشی .هر چند که من همیشه ترجیح می دم یا پیاده برم یا سوار اتوبوس بشم !!!!!!!!!!!!!!!!!نمی دونم چرا.همیشه دوست دارم با آدما و کنارشون باشم .اصلا همیشه دوس دارم کنار به عالمه آدم باشم .همیشه دوس دارم دورو برم شلوغ باشه .البته این تنها مربوط به روزها میشه چون برعکس دوس دارم شبا تنهای تنها باشم.

باز داره منگولاسیونم می ره بالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی چند روز پیش به همسری گفتم عروسیه پریت،کی می باشد .همسری گفت اخرای شهریور می باشد .و ما کلی قرمز نارنجی ،همه رنگی ،رنگین کمونی شدیم .

اخه اگه عروسی نزدیکای مهر باشه من اصلا امادگی ندارم درس بخونم .با دانشگام تداخل پیدا میکنه .واقعا برام سخته .چون داره سبک زندگیم عوض می شه و یه چند ماهی لازمه که یه کوچولو عادت کنم به زندگیه جدیدم تا بتونم تقریبا یه سری کارامو که عادتی بودن حداقل به موازات سبک جدید در بیارم.

شایدم خود ببببببببببه  خود،بعد یه مدتی،عادتای قدیمی جاشون رو به عادتای جدید بدن که بازم بعید می دونم به زودی زود این کار تحقق بپذیرد .این پری که من میشناسم بدون عادتاش فکر نکنم بتونه زندگی کنه چون واقعا عادتام عین زندگی هستن واسم.شاید عادتای جدید با عادتای معصوم کودکیم،کنار بیان .

واییییییییییییییییییییییی.از دست پری .امروز همه چی رو قاطی پاتی نوشتم.از همه چی گفتم .چه نوشته ای شود این پست.خودم هم نفهمیدم چی نوشتم .اصلا نمیشه از این پست نتیجه گیری کرد .

و نوشته ای هم که نشه ازش نتیجه گیری کرد یعنی قابله فوت شدنه .باید معلقش کرد .

ولی مگه معلق شدن بده .نننننننننننننه .نههههههههههههههههههه.کجاش بده  ؟هر روز یه عالمه آدم نگات می کنند و شایدم لذت ببرن از این معلق بودن،مثل لذت بچه ها از حبابای معلق.

شایدم عبرت بگیرند و تلاش کنند که زندگیشونو جوری هدفمند کنند که بتونند از زندگیشون نتیجه گیری کنند   که مجبور نباشن معلق باشن .چون بعضی وقتا تو بیابون معلقی و این یعنی اینکه دیگه واقعا مفید نیستی چون هیچکسی نیست که حتی در حکم یه حباب باشی واسش و شادش کنی و به کودکی برگردونیش و هیچکسی نیست.

چه خوب میشه که زندگیه قشنگه هممون پر از نتیجه گیریهای خوب خوب باشه .نه اینکه بمیریم و بعدش ملت واسمون نتیجه گیری کنندها .نه .منظورم اینکه که حتی اون نیم ساعت و حتی اون یه لحظمون هم  اییییییییییییقدی خوب خوب باشه ،لذتبخش باشه که انی از لحظه که گذشت از اون یه لحظه و اون نیم ساعت   خودمون  نتیجه بگیریم که چقد خوشبختیم ما ،که چچچچچچچقد خوشبختیم ما و از خوشی منفجر بشیم و تکه پاره هامون به همه و همه و همه همه بخوره و اونا هم گر بگیرن از این خوشی از این لذت از این زیباییه با هم بودن ها .

نتیجه می گیریم که همه لذت میبریم از زندگیه قشنگمون .چه دوریم چه نزدیک .که گاه این نزدیکی عین دوریست واین دوری عین نزدیکیست.که در هر دو لذت و خوشی و زیبایی نهفته هست که ما کشف میکنیم .نانازی بانو هم کشف کرد زیبایی و لذت و خوشیه این دوری رو که عین نزدیکیست واسه نانازی بانو.

دوری وجود ندارد ،که نزدیکیست.نزدیکی هم وجود ندارد که دوریست اگه نخوایم کشف کنیم ." باید بخوایم که به ما داده بشه"

بخدا خودم هم از حرفام گیچ شدم.تا دیگه هنگ نکردم ، نقطه .