این یه هفته ای حسابی دارم واسه ملا شدن تلاش می کنم و همسری هم داره بهم افتخار میکنه که همچین خانمه دوستدار علمی رو داره .البته افتخارش از راهه دوره والا جوگیر می شدمو فورانه عشقو بر علم ترجیح میدادم.

همسری صبح ۵شنبه با سرعت جت وسایلشو  ریخت تو ماشینو رفتن .شبش تا ۳ صبح بیدار بودیم بعد بهم می گه صبحی منو ۶:۳۰ بیدار کن .نیست خودش عادت نداره تا دیر وقت بیدار باشه رو من حساب کرده بود ولی منم که صبحی شوکش کردم .همکاراش سر ساعت ۶:۳۰ زنگ درو زدن .قرار بود ۷:۳۰ بیان

ولی از قرار معلوم به گفته همسری این همکارش همیشه فاقده مدیریته زمانه و ۱ ساعت زودتر اومده بود .همسری هم تند تند اماده شد .منم تا همسری اماده شد کارت ملیشو آماده کردم و کادو روز مادر مادر همسری رو هم تو پاکت خوکشل گذاشتمو روشم با دستخطم که فکر کنم هرکی بخونه می دونه تو حین خوابو بیداری بودم،نوشتم "مادرجون روزتون مبارک ".و بخاطر تعصب  مجبور شدم تنها تا دم در حال،همسری رو بدرقه کنم.هر وقت این همکارای همسری بیان دنبالش، تعصبش شکوفا میشه ،چه برسه به امروز که ۳ تا هم بودند.شک کردم شاید این همکاراش لولو باشنو من نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روز چهارشنبه به پیشنهاد من ،از اون جهت که این همسری ها همیشه یادشون میره ،قرار شد بریم واسه مامانا کادو بگیریم .ته تغاری و شوشوش هم عصری می خواستن برن و تعارف کردن همگی به اتفاق بریم .ولی من قبول نکردم و گفتم ما خودمون میریم ولی چون مسیرمون یکی بود از اونا اصرار.

نمی دونم چرا من اینجوریم .چون همسری هنوز ماشین نداره با ماشینه ته تغاری اینا که می ریم احساسه بدی بهم دست می ده .خیلی احساسه بدیه .ولی همسری مثل من نیست.میگه اصلا درست نیست که من همچین احساسی دارم .ولی منم دسته خودم نیست بخاطر همین زنگ زدم آژانس که بیاد .ولی تا شوشوی ته تغاری اومد،گفت محاله که بذارم خودتون برید باید با همدیگه بریم .بالاخره با کلی شرمندگی بازم با ته تغاری اینا رفتیم .تو این حین هم تاکسی تلفنی هر چی دم در بوق زده بود کسی رویت نشده بود و بیچاره خودش ول کردهو رفته بود .زنگ زدم آژانس که کنسل کنم،َ مدیر اژانس اینو بهم گفت. منم بخدا نمی دونم چم شده بود ،در جوابش به جا معذرت خواهی گفتم ،بهتر که رفته. تو راه یادم اومد که ایییییییییییی وای ،چه بی ادبیه بزرگی کردم  و کلی خندیدیم و همسری هم گفت کلی ناامیدم کردی.

ته تغاری واسه مادر شوهرش یه پارچه مجلسی گرفت .واسه مامان هم یه همزن گرفت .منو همسری هم واسه ماما یه مخلوط کن گرفتیم ولی اصلا من سلیقه مامان همسری رو نمی دونستم .می خواستم پارچه  کت دامن بگیرم ولی اصلا هیچکدوممون سلیقشون رو نمی دونستیم .بالاخره همسری گفت خودم اونجا می برم بازار هر چی دوست داشت بگیره ولی من دلم می خواست از همینجا کادو رو واسشون ببره .واسه همین صبحی که همسری میخواست بره ۴۰ تومن تو پاکت گذاشتم همسری برد.

واسه خودم هم ،تازگیها زنجیره گردنم پوکیده بود و به همسری گفتم که یه زنجیر گردن بگیره .وقتی این پلاک زنجیرم گردنم نباشه اصلا احساس خوبی ندارم .اصلا جز لاینفکه پری شده .فقط یه کفش طلایه کوچولوئه که روش مینا کاری شده و مال ۳۰ سال پیشه ،خیلی هم ظریف روش کار شده .این تنها یادگاریه که از طلاهای ماما مونده .ماما همه طلاهاشو فدای ساخت خونه کرده و همین لنگه کفشه طلا رو نفروخته بوده .و حالا بر گردنه پری می درخشد و منم خیلی خوب ازش مواظبت می کنم .یه وابستگیه عجیبی بهش دارم .حتی بیرون که میرم ناخوداگاه دستم ممکنه ۱ یا دو بار اونو لمس کنه که هستش یا نه.

حالا دیگه خیلی احساس خوبی دارم .دست همسری درد نکنه .شوشو ته تغاری هم واسش یه انگشتر گرفته بود تو یه پکه خوکشله قلبی با یه شاخه گلو ۱۰۰ تومن پول هم بهش داده بود.

همسسسسسری  این سری که رفت دیارشون آی  حسودیم شد  آی حسودیم شد .آخه تا رسیدن به  ولایتشون کلی واسه خودش ایرانگردی کرد.تو کازرون صبحونشون رو خورده بودن تو سیسخته از یاسوج به سمت اصفهان هم مراسمه ختم یکی از اقوامای همکاراشون بود و  ناهارو همونجا به قوله خودش تو طبیعته زیبا و کنار کوه دنا خورده بودند.همسری گفت اونجا سر ظهرم کولر نمیخواد و حالا تو راه هم، هی گرمای ما رو می کوبید تو سرم .

این همسریه ما هر جا هم که می رسید می گفت زمان ست ده تاییته .نمی دونم حالا چه گیری داده به تقویته عضلاته کمر ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!قبل از رفتنش یه ورزش بهم یاد داده میگه باید تو روز ۳ دفعه هر دفعه هم ۱۰ تا انجام بدی .ما هم که دیگه یه بار چشم سرهنگ گفتیمو باور کرد سربازی اجباریه هو ،دوره آموزشی .

این همسری یه شب تا صبح هم واسه خودشون تو اصفهان خونه یکی از همکاراشون  لنگر انداختن حسابی خوش گذروندن. و بالاخره سر ظهر سفر مارکو پولوم تموم شد و به آغوشه خانواده باز گشت.

آخخخخخخخخخخخخخخخخی همسری شب بعدش از رو اساش فهمیدم یه چیزیش شده . منم گیر دادم حسابی که چرا یهو سرت درد گرفته و میخوای به این زودی لالا کنی .مثل دیوونه ها ساعت ۳ صبح هم اس دادم که یه چیزیت شده نمی خوای به من بگیو .من غریبه امو ....................کلی طومار نوشتم بعد نگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو.آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

بممممممممممممممممممممممممممیرم .این همسریه ما دپرس شدهو نوستالژی گرفته بوده .از اینکه یه ماه اینجاهه و بعد میره واسه یه هفته اونجا باشه یه احساسه بدی بهش دست میده .یه جور غم غمی میاد سراغش . البته همسری گفت وقتی از اونجا هم میاد اینجا این احساسو داره ها .

همسری خیلی لوسی ها.حالا من چیکار کنم که قراره یه عمر بیام اونجا .اگه اینجوریه پس من که دخلم باید روانی بشم .و واقعا این واسه من یه نوستالژی خواهد شد به معنای واقعی .

حالا که چند روز گذشته می گه که بهتر شده.

قبل از اینکه همسری بره ولایتشون بهش گفتم قراره کی عروسی کنیم همسری گفت شاید شهریور بشه ولی دوست دارم زودتر باشه .بخاطره دانشگام که نمی خوام با ازدواجم تداخل داشته باشه .هم اینکه احساس میکنم ۲ماه هم جلوتر باشه کلی می تونم پیشرفت کنم .آخه یه سری برنامه ریزی کردم که به عروسیم بستگی داره و این برنامه ریزیها هر چی زودتر شروع بشه خیلی سریعتر میتونم موفق بشم توشون.

انتقالی دانشگاه هم که خودش کلی دردسر داره .اخه یکی نیست به من بگه حالا وقته دانشگاه رفتنت بود .دقیقا نمیدونم موافقت میکنند یا نه .فقط هم می تونم به بهونه ازدواج انتقالی بگیرم ولی میگن چون تاریخه عقدتون ۲۸ مرداده ۸۸ بوده موافقت نمیکنند.واقعا درست می گن؟

البته دانشگاه آزاده و اصلا نمی دونم دانشگاه تهران هم موافقت می کنه من بیام اونجا یا نه!!!!!!!!!!!!!

من به همسری گفتم که اگه اینجا بمونه حقوقی که بهش میدن خیلی بیشتر از تهرانه و اینکه اوله زندگی هم حقوق بیشتری بگیریم خیلی بهتره و می تونیم ماشین هم خیلی زود بگیریم .گفتم که سعی کنه تا پروژه ی الانش بخواد تموم بشه دنبال پروژه ی بعدیش رو هم بگرده همینجا پیدا کنه ولی قبول نمیکنه .احساس میکنم یه فکرای خاصی تو اون سرشه که تازگیها احساس میکنه داره کچل می شه و کلی بهش می رسه .همسری هم هی شوخی می کنه می گه پروژه رو بیخیال اگه کچل بشه   چکار میکنم .خوب من چیکار کنم ولی میگن کچلا شانسشون بیشتره خوب دیگه وقتی شانس به پری رو کنه دیگه کار کیلویی چند !!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز عمم و شوهر عمم هم قراره از حج بر گردن و منم که آتیش زدم به درس خوندن و ساعت ۵ میخوایم بریم استقبالشون .شام هم که اونجا تشریف داریم و مطمئنم هم که تا کمتر از ساعت ۱۱ ۱۲ برنمی گردیم .

فک کنم این همسری بازم نوستالژی ای شده .یه اسه مهربونی بهش بدم نه خیلی لوس ها در حدی که تکراری نشه و دفعه ی بعد ازم یه قلنبه سلمبه تر توقع نداشته باشه .این همسری ها رو باید همیشه خیلی خاص مهربونی کرد .باید خودت این چیزای کوچولو موچولو رو که واسه همه تکراری شده رو شاخو برگ بدی و بامزشون کنی .اینجوری اونا خیلی خوششون میاد و میفهمند که خودمون تنهایی فقط و فقط واسه اونا این کارا رو میکنیم.

لاکی جونم لاکی جونم ای لاکیه مهربونم

بیا بیرون از تو لاکت تا ببینی پرینازت 

من می رقصم تو ساحلت تو میبینی این دلدارت

تا که بریم هر دو رو موج تو دریایه خروشانت

اینم الان سرودم واسه همسری اس کنم .شعر من دیگه همینه،ایرادش تو را خدا نگیرید.البته باید با ریتمه خودم خونده بشه اینجوری خیلی قشنگتر میشه.دعا کنید همسری دوسش داشته باشه.