یه اقیانوس، اشکای شور پری دریایی
نمی دونم چرا؟خیلی برام این مساله عجیب بود !چرا درست در روز بعد از نوشتن اون مطلب در پست قبلیم باید این اتفاق بیفته؟چرا خدا ؟چرا ؟چرا؟من که کفر نگفتم .من که به خودم مغرور نشدم .فقط احساس خودم رو از داشتن اون بیان کردم .
تراژدی این بود که دقیقا روز بعد از اینکه من گفتم این کفشک طلا که گردنه منه جز لاینفک وجود منه ،دقیقا ۱ روز بعدش من اونو برای همیشه از دست دادم .باورم نمیشه .هیچوقت باورم نمیشه که با اینکه تو پست قبلی جز جدایی ناپذیر وجودم بوده حالا دیگه جداست از وجودم .خدا فقط دلم میخواد بدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیروز ته تغاری و خواهر بزرگم دوتایی دست به یکی کردند و اون کفشکه عزیزم رو ازم گرفتند.منطقشون هم این بود که خواهر بزرگم میگفت این کفشک مال اون بوده و وقتی ازدواج کرده داده به ته تغاری پس الان هم باید مال ته تغاری باشه و ته تغاری با اینکه ۳تا پلاک زنجیر داره بازم میگه که همینو میخواد.
اونا به من گفتن که من دزدم .و اگه گردنه من باشه غصبیه .منم گفتم که این ارثی هست که ماما دوست داره مال من باشه ولی قبول نمیکردن .خواهر بزرگه میگفت این مال من بوده و من هم می دم به ته تغاری نه تو.تو این وسط کاکل زریه خواهرم هم یه بالشت دستش گرفته بود و منو میزد میگفت که باید کفش ته تغاری رو بهش بدم .کاکل زری شهریور میشه ۵ سالش و فکر میکرد منظورمون کفشیه که می پوشیم .
بابا و ماما هم اصلا دخالت نمی کردن فقط ماما میگفت می رم واست یکی مثلش می گیرم .ماما فکر میکنه من فقط بخاطر شکلش دوسش دارم ولی اینطور نیست ماما .من بخاطر ماهیتش، بخاطر بچگی هام ،بخاطر خاطراتم دوسش دارم و ایناست که زیباییه اونو برام بینهایت میکنند و به من آرامش میده.
منم وفتی اینا رو گفتن کفشکمو دادم بهش .واسه تولدش براش یه زنجیر و یه قلبه کوچولو گرفته بودم و حالا اون قلبه به جا اون کفشک، گردنه منه ،که مطمئنم هر وقت تو آینه متوجهش بشم ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع میشه .دیروز یه عالمه رفتم تو توالت گریه کردم .تنها جاییه که تو گریه کردنم استقلال دارم .کاکل زری هم همش دنبالم میومد و پشت در میگفت خاله زودی باش .مگه ج ی ش ت نمیومد .چقدی درازه ...و این تنها پستو رو هم، کاکل زری ازم میگرفت .چشام کلی قرمز شده بود .نرفتم تو اتاق پیششون ،وقتی یه کم قرمزیه بینیم و چشام به حالت عادیش برگشت رفتم تو اتاق چای بخورم دوباره بحثو وسط کشیدند و اینبار نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم توالته تو حیاط و هق هق زدم .باید حتما این هق هقو میزدم . خیلی بده که مظلوم واقع بشی .وحشتناکه که مظلوم واقع بشی...
خدا من مظلوم واقع شدم و تو خود علتش بودی و علت تو هم حکمتی بود که نمیدونم و این سخت آزارم میده.سخت میشکنم ...
موضوع رو هم با اس به همسری گفتم .همسری هم گفت چرا دادی تو خیلی دوسش داشتی و دوباره با این حرفه همسری همینجوری اشکام رو صورتم میومد پایین .همسری گفت هر چی دوست داشت واسش میگرفتی به جاش.به همسری همه چی رو گفتم .همسری گفت اگه اجازه بدم با ماما صحبت کنه ولی من گفتم مسئله بین ۳تا خواهرها بوده و حتی ماما بابا هم وارد موضوع نشدن.
خیلی دلم گرفته بود دیروز .اصلا دیروز روز بدی بود .واسه یکی از دوستای مهربون و خوش قلبم هم روز بدی بود .اخه دیروز قبل از اینکه این اتفاق بیفته زنگ زدم بهش حالشو بپرسم .بیچاره تو حموم بوده و با یه عالمه کف روش ،آب قطع شده ،تو حموم گیر کرده .خوبیش این بوده که موبایلش پیشش بوده .کلی هم اون غصه داشت و برام تعریف میکرد، منم بهش میگفتم همه این مشکلاتی که به وجود میاد تقصیر خودشه .دوستم خیلی مهربونه و از این خوبی و مهربونی مادر شوهرش و خونوادش سواستفاده میکنند.خونشون فعلا جداست ولی قراره اهفته دیگه برن طبقه دوم خونه مادر شوهرش که داره ساختش تموم میشه.اون گفت که وقتی میره خونه مادر شوهرش اینا تمام کاراشون رو باید دوستم انجام بده حتی جای خواب خواهر شوهراش هم دوستم مرتب میکنه و شستنه ظرفها درست کرده ناهار ...و اینکه بدتر نمی تونه درست حسابی غذاهایی رو که خودش درست میکنه بخوره چون مادر شوهرش و ۲ تا خواهر شوهراش میگن خیلی می خوری.من بهش گفتم که وقتی خونه جدا داری خوب یکی دوساعت برو بهشون سر بزن و برگرد خونه اینجوری ناراحتی هم پیش نمیاد .حالا دوست دارم بهم بگید دوستم باید چیکار کنه ؟دوست دارم کمکش کنیم.
غروب دیروز خواستم بخوابم از بس که سرم درد میکرد ولی نتونستم و پا شدم رو درسای عمومیم مروری کردم .همسری هم بهم اس داد که: هنوز ناراحتم .و دوباره یادم اومد و خیلی سعی کردم که اشکام نریزه بهش جواب ندارم دوباره اس داد که پس خیلی ناراحتم .بعد من اس دادم که استقلال دارم تو جواب دادنم یا نه ؟بعد گفت پس خیلی خیلی ناراحتی و احساس ژان والژان بهش دست داد .منم گفتم نه کمک نیمخوام و اینکه تئوری داروین واسم مسئله رو حل کرده و میخوام مثل سپید دندون باشم.
این همسری هم میخواست بهم کمک کنه بدترش میکرد.و دیگه بیشتر ناراحت شدم از اینکه این همسری همیشه بهم میگه که نمی تونه بیشتر از ساعت ۱۱:۳۰ بیدار بمونه ولی دیشب تا ساعت ۱:۳۰ بیدار بود داشت فیلم میدید .خیلی ناراحت شدم .بعد بهم گفت که می خواد تا هر وفت که من بیدارم بیدار بمونه .منم گفتم تایم خوابت گذشت یعنی بیداریه زورکی .و نمی خوام که به چشمت ظلم کنی و گفتم که روح ادم که خواب نمیره همین کافیه .ولی گیر داد و تا ساعت ۳ اس میداد که بیداره منم بهش اس میدادم که بخواب .من ساعت ۴ مروره درسامو تموم کردم آخه اصلا روزا تمرکز ندارم و تمام مطالعم رو واگذار میکنم به شب .امروز همسری بهم گفت که ۳:۲۰ دقیقه خوابش برده .