امروز ساعت   ۱۲ از خواب بیدار  شدم .دیشب ۴ خوابیدم خوب بدیهی میباشد که پری چنین ساعتی از  خواب بیدار شود.همسری بهم اس داده بود صبح بخیر گفته بود .البته خودش هم چون دیشب پابه پای من تا ۳ بیدار مونده بود (مطمئنن زورکی نه با عشق)ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شده بود.من جواب اساشو نداده بودم ساعتای نزدیک ۱۲ زنگ زد ،بیدار شدم ولی جواب زنگو ندادم .خواستم پا شم دیدم صدای دریل میاد .ماما گفت نجار اومده کارخرابیهای قبلیش رو بازسازی کنه(نجارا هم نجارای قدیم که با دلو جون کار میکردن و هی نمیخواستن واسه یه کمد که میسازن ده بار بعدش بیان شلو ولیها رو پچ کنند).

نجاره که رفت پا شدم صورتمو شستم دیدم ،نه، این همسری بدجوری فیلش یاد هندوستون کرده .زنگ زده خونه داره با ماما صحبت می کنه .قطع که کرد،  چاییمو تو دست گرفتم رفتم اتاق و زنگ زدمو ظهر بخیر گفتم .این همسری هم کلاسه اینکه یه ساعتو نیم زودتر از من بیدار شده رو واسه پری گذاشت، منم گفتم، پاندای تنبل ،تو ساعت ۳ خوابیده بودی ها...احوالپرسی کردمو ،حاله پایتختو پرسیدمو ، آبو هوا و کلی حال چیزای تکراری.بعد همسری گفت داره بیرون قدم میزنه و اگه چیزی خواستم بهش بگم چون همسری داره جمعه ساعت ۴ برمیگرده .

منم گفتم دخترا دوست دارن همیشه غافلگیر بشن، هیچ کدوم دوست ندارن خودشون بگن فلان چیزو برام بگیر .زیباییه هدیه آوردن به همین بی علت بودنشه و غافلگیر کردنشه .هر چند من تمام سعیم رو میکنم که این موضوع واسم پر معنا نباشه ولی واقعا حالا احساس میکنم که این حق ماست.یه موقع انکارش کردم البته منم مثل همه دخترا دوست دارم همیشه غافلگیر بشم منظورم بعد ارزشه مادیشو انکار کردم ولی واقعا همین غافلگیر کردنای بادلیل و بیدلیل میتونه کلی انرژی مثبت بده و خوشحالیه مضاعف.واقعا این خوب بودنایی که ما هدیه به همسری میدیم و متقابلا همسری هدیه به ما،خوب، مثل پرسیدنه شرایط آبو  هوایی میشه تو مکالمات روزمرمون و اینجاست که گاهی وقتا به شدت، به این کادو دادنای بیدلیل احساس نیاز میکنیم.

همیشه وقتی همسری میرفت ولایتشون، خودم بهش میگفتم واسم اینو بیار یا چیزه خاصی که تو ذهنم بود رو بهش میگفتم بیار .امروز هم همسری گفت چیزی لازم دارم بگم واسم بیاره منم گفتم دستت درد  نکنه چیزی لازم ندارم.بعد  همسری گفت:" من هیچی واست نگرفتم ".وقتی این حرفو زد منم با تمام نفرتی که نمیدونم چرا تو این مواقع از خودم این نفرتو دارم ، بهش گفتم من دیگه عادت کردم  به این کارات.اصلا باور نمی کنم همسر آدم اینجوری باشه و به خودش اجازه بده این حرفو به خانمش بزنه .من خودم من خودم اگه منو بکشن هم این حرفو به کسی حاضر نیستم بزنم.بهش گفتم منم میام ولایتتون و رک بودنو یاد می گیرم .به همسری گفتم خیلی خوبه آدم رک باشه .ولی همسری گفت رکی زیاد هم خوب نیست .ولی من گفتم خوبه .واسه بعضی آدما، خوبه که خیلی زیاد در مقابلشون رک باشی .خیلی ناراحتم از همسری .من احساس می کنم خیلی ساده هستم .شاید این حرفه همسری بخاطر اختلاف فرهنگی باشه .آخه فکر هم نمیکنم زیاد به فرهنگها ربط داشته باشه .خوب من اگه صدسال هم اونجا تو ولایته همسری باشم به هیچکس حتی یه پسر یا دختره فال فروش هم حاضر نیستم این حرفو بزنم .ولی همسری خیلی رک این حرفو به همسرش میزنه.تو خوابگاه که بودم وقتی حتی یه همایش هم میرفتم بعد که برمیگشتم خوابگاه بچه ها میگفتن چی واسمون از همایش آوردی .واقعا همچین انتظاری رو داشتن که من از همایش یه روزه تو همون شهر که شاید تو ۵کیلومتریشون برگزار میشده یه چیزی بیارم ولی من بازم دلم نمیومد بهشون بگم هیچی و میگفتم آوردم ولی تو مغازه علی آقا جا گذاشتم بعد میرفتم مغازه و واسشون بستنی ای  پفکی یا هر چیزه دیگه ای رو میگرفتم و همگی می خوردیم .خیلی برام آزاردهندس که همسری این حرفو بهم بزنه .خیلی از آیندم می ترسم بخاطر تضاده روحیاتمون.من اگه دوست دارم به کسی چیزی بدم اصلا به این منظور نیست که انتظار دارم برابر یا بیشترشو طرف مقابل بهم بده .من خودم دوست دارم سوغاتی بدم یا کادو یا حتی یه چیزه کوچولو هم باشه اگه دوست داشته باشم به کسی میدم، ولی یادمه یه روز همسری به من گفت که این سوغاتی هایی که مامانت واسه خونه میده ممکنه که هیچی خونواده ما در مقابلش ندن و نباید این همه سوغاتی بدین .بخدا وقتی همسری این حرفو زد من شوکه شدم .باورم نمیشه کسی این حرفا رو بزنه .بعد من به همسری گفتم مامان من یا خودم و کلا خانوادم این کارا رو نمی کنند که جبران بشه .دوست دارن چیزی رو که دارن تقسیم کنند و اینم یه روشه واسه ابرازه دوست داشتن .من خودم هم واسه ابراز دوست داشتنم از لحاظ کلامی محدودیتی قایل نمی شم و ابراز میکنم .اگه هم واقعا چیزی داشته باشم که شایسته ی کسی باشه با کمال میلم تقدیم می کنم بدون اینکه انتظاره جبران داشته باشم .

همیشه دلم میخواد جوری باشم که از  بدی ،بدی رو یاد نگیرم و تنها از  بدی خوبی رو یاد بگیرم .ولی امروز دلم خواست،که، همتای همسری باشم ولی بازم پشیمونم .اصلا من نمی تونم یه روز رکی رو تو این موارد، در خودم پیدا کنم که اگه هم پیدا شه عذاب وجدانی می گیرم که بازم خودم نه اینکه پژمرده بشم که میمیرم.

از حرفای همسری هم ناراحتم .ولی اشکالی نداره .وقتی گفتم رک بودن خوبه همسری گفت خوب نیست من گفتم رک بودن خوبه که باعث می شه کسی نتونه تو زندگیت دخالت کنه .نمی دونم چرا یهو گذشته رو باز یادآوری کردم .تمام تلاشمو میکنم که بدیهای گذشته رو فراموش کنم و ببخشم ولی خیلی سخته.یهو تو ذهن آدم تداعی میشه و به حال ربطش میده مثل اینجا که به همسری گفتم رک بودن خوبه که باعث میشه نذاری کسی تو زندگیت دخالت کنه .علت این حرفی که زدم دقیقا بر میگشت به خاطره بدی که از مادر همسری تو ذهنم مونده بود.برا اولین بار که رفته بودم خونه همسری اینا وقتی می خواستم برم بیرون زیاد جلو آینه می ایستادم .بخدا دست خودم نیست .خیلی وسواس دارم .همیشه دوستام هم بهم می گفتن که تو ۲ ساعت جلو آینه ای همه فکر میکنند که انگار میخوای خودتو چیکار کنی.واقعا من آرایشه زیاد نمیکنم ولی همین آرایشو، خیلی وسواسی انجام میدم .خوب خونه همسری اینا هم که رفته بودم همش میخواستیم بریم بیرون و من باید مرتب میکردم خودمو .بعد از یه مدت که اومدیم خونه و کلی گذشته بود از اون ماجرا ، نمیدونم دقیقا  سر چه موضوعی همسری گفت مامانش گفته که میترسه من عروس شلخته و کثیفی باشم و به زندگیم نرسم و از اونایی باشم که همش آرایش میکنند و میرن بیرون .من به همسری گفتم مامانت از کجا به این نتیجه رسیده .همسری هم گفت اولین بار که اومدی خونمون نیست همش تو آینه بودی همچین فکری کرده .خلاصه منه ساده و دیوونه هم نشستم و کلی به همسری توضیح دادم که من اینجوری نیستم و تو خودت زندگی ما رو میبینی که حتی یه دونه گردوخاک هم جایی ننشسته .و کلا براش هزارتا دلیل آوردم که من همچین دختری نیستم .

و حالا مثل خر پشیمونم که چرا حرف اصلیم رو نزدم و رک نبودم .چرا به همسری نگفتم که مادر تو هیچ حقی نداشت از من همچین تصوراتی کنه.چرا نگفتم زندگیه منه و اگه شلخته باشه مال منه برای منه مسئولش منم و به هیچکس دیگه غیر از من و همسری ربطی نخواهد داشت .چرا نگفتم این دخالت تو زندگیه خصوصیه منه .چرا نگفتم من دوست دارم آرایش کنم و این به دله خودم ربط داره نه دله بقیه .چرا چرا چرا نگفتم اینا رو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای آرامشه خودم، آره باید رک باشم .چون این رک بودن آرامشه کسی رو بهم نخواهد زد، چون این رک بودنم روحیه کسی رو تضعیف نمی کنه پس باید رک باشم .

آره وقتی برا بار دوم هم خونه همسری رفتم و همسری منو با کزت اشتباه گرفته بود آره باید رک باشم .

آره باید واسه تناردیه ها رک بود .چون دیگه ژان والژانی نیست که بخوای کزت باشی .

آره آره دیگه ژاوری تو این دنیا نیست که بالاخره خوبی های منو بفهمه.اره باید رک بود.

اما همه این این چیزایی که گفتم دروغه.من نمی تونم رک باشم ، میدونم .چون من همیشه کزتم با این تصور که به حضور ژان والژانم امید دارم ایمان دارم ، من نمی تونم کزت نباشم .نمیتونم جودی آبت نباشم .من نمی تونم با تناردیه ها بد باشم .من با تناردیه ها مهربونم چون میخوام کزت باشم .من میخوام کزت باشم و نمی خوام کسی منو با دختر تناردیه ها اشتباه بگیره.من میخوام همه رو بخاطر اشتباهاتشون ببخشم من نمی خوام بد باشم .من می خوام کزت باشم تا ژان والژانم هستی بگیره .من می خوام جودی آبت باشم تا بابا لنگ درازم هستی بگیره .