آخیشششششششششششششششششششششششششششششششششششششش.

امروز از شر این امتحاناته عمومی  فارغ شدم .مبارکه .نمیدونید این فارغ شدنا چه احساسات خوبی رو به دنبال داره .همچین تروتازه شدم .آزادی آزادی کجایی...تو این دو روزه مثل معتادا شده بودم .نامردا امتحان اخلاق رو هم تو لنگه ظهر ساعت ۲ تو اوج ذوب شدن گذاشته بودن ، که خرم عارش میاد همچین موقعی  از طویلش بیاد بیرون .ذوب که میگم ذوبه ها، کشک نیستا.انگاری عزراییل داره نفلت میکنه .

همسری هم که از ولایتشون به ولاتمون تشریف فرما شدن .ساعت ۴ روزی که افریقا با مکزیک مسابقه داشت .حالا هی به مغز فندقیم فشار بیارم چه روزی بود مگه کار میکنه .........آهان جمعه بود دیگه.

خدا بینیشون رو بشکنه که ایشالا میشکنه که خوکشلترش کنند ،که همسریه منو ۵ ساعت آواره کردن .حالا فلسطینیها آواره ان یه حامی دارن به نام ایران ولی همسریه من چیکار کنه.این همسری بخاطر بخاطر بخاطر، چه میدونم، جواب درست که بخاطره آواره کردنشون نمی دن که ...حالا خاخاما یه بهونه ای دارن واسه آواره کردن...بخاطر، حالا میگیم به قولی بخاطر  نقص فنی که دیگه تکراری شده و حالمو به هم میزنه، ۵ ساعت ولو بود تو فرودگاه.

بیچاره همسری از بس علاف شده بود بالاخره عشقولی شده بود رفته بود نیگاه کرده بود یه گوشواره ی بدلیه خارجی واسم بگیره که منم تا گفت بدلیه، همچین مثل خرای بی ادب یه جفتک از نوع عقیم کننده به همسری مانور دادم که تا آخر عمر فکر نکنم از زیر چشمی هم به مغازه های بدلی نظر بندازه .خیلی هم گوشواره هه گرون بودها .کاش به جا هر ساعت هر دقیقه  هواپیمایی بیعرضگیش رو نشون میداد .واسه عشقولی شدنه همسری و مانور و تمرین دفاع شخصیه من خوبه ها.البته نه تاخیره ۵ ساعته یه نیم ساعتی چون همسرا دقیقا  به همین بهونه تاخیر، یهو روحیه عشقولیشون فوران میکنه. البته نه بدلیجات واسه من که حساسیت دارم.

این همسریه ناکام که کلافه شده بود تصمیم گرفته بود یه جا بشینه و دیگه از این هوسایه عشقولی نکنه و فوتبالو بچسبه.منم گفتم نیگاه دارم میکنم و نتیجه هم مساوی میشه.گفتم نگو که الان هواپیمایی هم چسبیده به تی وی حالشونو میبرن و به ریش نداشته ی همسریه منم میخندن .همسری هم گله اول رو که زدن خوشحال که حسه ششم من ضایع شده منم گفتم حالا نمی دونه که الله مع الصابرینه.همچین گله دوم رو زدن که همسری از تو نطفه حالته خفگی بهش دست داد ولی شکر خدا خفه نشد، من بدبختو تزشیدهو بیشوهر بمونم تا یییییییییییییه عمری،

ساعت ۹ سرانجام امدادای غیبی هواپیما رو یه ساعتی رو هوا نگه داشت تا منگوله گوش میرزایه من تشریف فرما بشه .حالا دیگه قلبم دمام (طبل) نمی زنه .آروم شدم .بهش گفتم بیاد خونه خودمون ولی چون محل کارشو دوباره تغییر دادن  به یه مسیره بس درازتر، اینه که باید کله ی سحر پاشن واسه خدمت به خلق، کار مضاعف رو استارت بزنن.آخر شب هم مثل بچه های درس خون نشستم تا ۳ شب خوندم .حقمه دیگه شبه امتحانیم مادام العمر .

فردا هم باز دقیقه نودیم دیگه، کله سحر ، خواب بودم ،بیدار بودم، تو کدوم عوالم، یادم نمیاد ،کشف کردم  کارته ورود به جلسه نگرفتم .رفتم اینترنت فایل باز نمی شد.جتی عملیاته زیباییو در حده ظرفیته فاطی کماندو پیاده کردمو تلو تلو تلو خوران طی طریق کردیم و مستقیم رفتم به جنگه، جیب برای دانشگاه .حالا یادشون اومده پول واریز نکردم دیووانه های زنجیریه دیوونه .اونم ۷۰ تومان .ملت هم همه ریخته بودن سرشون، من که تنها نیمده بودم بجنگم .کیف کردم از این اتحاد.یه خاله خان باجیه دیگه جای اون خواهر رو گرفته بود و گفت باید پولو واریز کنی .فک کرده .دیدم فایده نداره باهاش کلکل کنم .منم با کمال پررویی که خودم هم شاخ در آوردم گفتم ،اون ۵۰ تومان کسر هزینه ی سرویس به جا بدهیم .گفت پس بقیش گفتم بقیه رو هم بزنید تو تصفیه حساب فارغ التحصیلی .اصلا دانشگاه از من پول نمی خواست چون تو انتخاب واحد با اون خواهر چک کردم حسابمو و همه رو پرداخت کردم و همون ۵۰ تومنه موند که دانشگاه باید به من بده که ارواح جدو آبادشون هم که از دستشون در بیاد این پنجاهیه .کلا بخاطر انتقالی قریب الاوقوع، گفتم پولی بدهکار نباشیم بهتره که بعدا حالا بدو کی بدو بخاطره یه قرون دو هزاره این دانشگه.

خاله خان باجی هم گفت حالا که ساعت۲ امتحان داری برو از کارشناست کارت ورود به جلستو  بگیر این در حالی بود که یه دختر و پسر هم داشتند خودشون رو جر میدادن که کارتشون رو بده، اخه امتحانشون ۵ دقیقه بود که شروع شده بود.خیلی واسشون غصم گرفت .کم مونده بود نخود آش اونا هم  بشم که زودی در رفتم و تا ساعته ۲ هم تو بوفه بودم تا دیگه رفتیم سالن امتحاناتو، نه بابا مثل اینکه بگم انباری بهتره، امتحانو دادیمو .خیلی عالی شدو در حده فوتبالیستها .فرداشم که اندیشه داشتیم باز دیشب تا ساعته ۳ خر خونی کردم .شکر خدا ای امتحانه  ۹ صبح بود .رفتم و در کمال آرامش اندیشه رو هم به درکه اسفل السافلین فرستادم.تستی بود .خودم که احتمال نیم نمره اشتباه رو میدم ولی تصحیحه استادا یه چیزه دیگست .قبل امتحان و بعد امتحان تو دانشگاه ۲ تا سوژه جالب به پسته من که خوره ی همچین اتفاقاته نامفهمومی هستم خورد .

قبل از امتحان:

فاطی کماندو رو دیدم کنار یه کراس گشت ایستاده و داره میگه ،حالا حیف که نمی دونم با هیجانه خودش بگم، به آقا پلیسه  (که حیف که این موتوره مال اونه والا برازنده ی منو همسری بود که سواره این موتور خارجی بشیم و همچین مانور بدیم که ملت فردا یه صفه ۱ کیلومتری واسه خرید ای موتور خارجیها بگیرن .خیلی باحاله بخدا .همسری یه بار یکی از دوساش داشته سوارش شده میگه یه سرعتی داره که کف میکنی.اینجا خیلی ها دارن .کلانتری مجوز داده به شرطی که خارج از شهر نبرن.حالا منو همسری بیظرفیتیم که والا اگه داشتیم ۱۰ برابره خریدش باید پوله جریمه میدادیم.پسر عموم هم یه مشکیش رو داره . جدا از سرعتش شکلشون هم خیلی باحاله .آدم هوس میکنه آتیش بزنه به پولش و یکیشو واسه تفنن بخره.آی حال میده دوران عقد خودتو همسری سوارش شی  بری بیرن صفا عشق مهربونی ...هوا هم ابری باشهو یه نمه بارون بیاد .خدا با صابرینه .)وای داشتم میگفتم ای فاطی کماندو داشت به آقا پلیسه میگفت "باید از زیره گلم شده بگیریشون .باید پیداشون کنی .من ۲ تاشونو میخوام ..."منم که حدس زدم لابد یه پسر و یه دختر  رو  میخوان ترور شخصیت کنند .خیلی دلم می خواست بدونم چیکار حالا کردن که فاطی کماندو رو امروز بدجور کمپلکس فعالش کردن ای موتوره تا امتحان هم تموم شد ولو تو دانشگاه داشت دنبالشون میگشت .انگار دنباله یه قاتل .ایشالا که پیداشون نمی کنند.بگید ایشالا .ایشششششالا

بعد از امتحان:

من که همیشه تو مسیره برگشت به ایستگاهه اتوبوس انگار مونگلا سرمو مثل گاو میندازم پایینو میام طرفه ایستگاه.امروزم بعد امتحان به همین رواله قبلی داشتم میومدم که احساس کردم یه گل پسری داره صدام میزنه .سرمو اسلوموشنی عقب کردم دیدم بععععععععععععععععععععله .گل پسر بود واقعا .بی ادب عینک آفتابیشم در نیورد .لابد ترسید چشم بزنم .از وجناتش جد بر جدش میرسه به حضرته یوسف واقعی نه هنری .بیچاره خودکار میخواست .منم مثل خر خونا هی سرمو تو کیفم میکردمو هی یه گیگل میخندیدمو یه خودکار میدادم چک کنه ببینم می نویسه یا نه .۸ خودکار تو کیفم بود .اخه نیست دقیقه نودیم صبح که میخواستم بیام  ۲ تا رو در اوردم ننوشته بود ،همه رو ریخته بودم تو کیفم .سر انجام خودکار سومی نوشت و خوشحال شدم .بعد این یوسف ثانی بهم گفت چه جوری پسش بدم .منم گفتم این چه حرفیه .قابل نداره .یه خودکاره .گفت نه باید پس بدم .گفتم یه خودکاره دیگه این حرفا رو نداره  .گیر داده بودا .گفتم داری مسخرم میکنی گفت نه جدی می گم گفتم نمیخواد مال خودت میگه نه باید پس بدم گفتم واسه روز مرد بردار گفت خودکاره دست دوم بهم میدی .پررویه بی تربیته عوضی .تو دلم فحشش دادم گفتم مهم اینه مفید واقع شده .باز میگه نه من باید پسش بدم .دنبالم راه افتاده .گفتم بابا من دیگه تا ۱ تیر امتحان ندارم برو بنداز تو صندوق صدقاتی آشغالدونیهی ...میگه راست میگی ،منم ۱  امتحان دارم گفتم من ساعت ۲ امتحان دارم گفت من صبح امتحانمه .گفتم چه بهتر .گفت شمارتو بده پیدات میکنم.ای لعنت بر من که عصبانی هم نمیشم .گفتم موبایل ندارم گفت شمارمو بردار .گفتم اگه دوس داری فاطی کماندو ترورم کنه خوب بگو راحت شم دیگه...دیگه هر چی گفت سرمو بر نگردوندم نگاش کنم .آخه دقیقا جلو اکواریومه (اتاقه نگهبانیه فاطی جون مثله آکواریومه خودشم مثله یه کوسه ماهی توشه.)جلو آکواریومه فاطی کماندو این این پسره  به من بیچاره گیر داده بود .آخرش هم نفهمیدم واسه چی ...مسخره بود .هر چی فکر کردم این چه جورش بود نفهمیدم .عینکش هم آخر در نیورد و آی حرص خوردم .آی حرص خوردم.

تو مسیر خونه یه فرعی هم رفتیم رو پروژه خوشگلاسیون کار کنیم .و صفایی دادیمو آومدیم خونه .این همسری که از جمعه که اومده مگه اومده منو ببینه .فک کنم قلبش قلوه سنگ برداشته باشه .واسه همین امروز آی حالی ازش گرفتم .حال کردم  .تا دیگه باشه که سد و سازه رو به من ترجیح نده .حالا تو پسته بعدی اس ام اسایی رو که بینه منو همسری ردو بدل شد و یه خونه تکونیه مغزی و قلبیه حسابی رو واسه همسری انجام دادمو مینویسم .