چه عجب .بالاخره تصمیم کبرام تموم شد.این  روزها که واسه آدم جون نمیذاره .ایقدی گرمه ایقدی گرمه .تازش هم دقیقا به مدت یک ساعتو نیم تو دل گرما،نصفه ظهر میان برقو تو این شرجیه خرما پزون قطع میکنند .اصلا چه معنی داره اینجا این کارو میکنند. خدا داند.

من که ۱۳ تیر پا شدم جورو پلاسمو جمع کردم با یه رویای خنک رفتیم ولایته همسری .منو همسری هم  عینهو خوشحالا . یه هفته هم یه هفته است دیگه.میریم خنک میشیم ...کلی ذوقیدمو چون شرکته همسری فقط بلیط پروازه رفتو برگشته همسری رو میده،همسری واسه همین گفت واسه رفتن با اتوبوس بریم تا واسه برگشت بتونیم ۲ تایی با پرواز بیایم.واسه همین منم پیشنهاد دادم حالا که با اتوبوس میریم تو مسیر واسه خودمون کیف کنیم و اصفهان هم بریم.همسری هم قبول کرد.رفتم مانتوهامو اتو زدمو بندو بساطا رو جمع کردیمو همسری هم هرچی میگه چمدون بیار من قبول نمیکنما میره واسم از اون کوله پشتی های توریستی میخره .دیگه پری راست راستکی عینهو اونایی میشه که از اون قاره های دور دورا اومده باشند.یه حسه توریستی بهم دست داده بود که همسری هم از ذوق من داشت باورش میشد .ساعته ۵ اتوبوس حرکت کرد ، چون مسافرای شیراز هم داشت ساعت ۱۰ یا ۱۱ بود که رسیدیم شیراز و مسافراشو پیاده کرد همسری گیر داده بود که یه شب هم شیراز باشیم .واقعا همسری میخواست همین جا پیاده شیم.آخه نمیدونم همسری چرا ایقدی عاشق شیراز شده .خوب ۱ سال هم تو شیراز پروژه داشتن ،خانم پریش هم که تو شیراز کشفیده ،به قول خود همسری  و مامان همسر ی هم تو شیراز مثل اینکه پولی که میگرفته خیلی برکت داشته ...خوب پس همینا دلایل خوبی واسه ارادته زیاده همسری به شیرازه...خوب بالاخره همسری با منطق اینکه هفته قبل ۲ روز شیراز اتراق کرده بودیم از خیره شیراز گذشت.ساعت ۶،۷ رسیدیم نصف جهان .تو ترمینال کاوه پیاده شدیم همسری وقت داد برم تجدیده اعتماد به نفسی کنم .بعد رفتیم  میدون امام حسین .همسری یه قهوه خونه پیدا کرد یه املته توپه واقعا توپ خوردیم.البته پری با چاشنیه غصه خورد .آخه من که رو یکی از تختا نشسته بودم و یه عده پیرمرد هم داشتند اینطرفو اونطرف رو تختا یا قلیون میکشیدن یا صبونه میخوردن من یهو ساق پام همش میخارید .بعد من یه کوچولو خیلی کوچولو خاروندمش .اصلا کسی متوجه نمیشد .بعد همسری ناراحت شدو گفت دیگه این کارو نکنم .بعد منم قهر کردم .نمی خواستم صبونه بخورم ولی خیلی گشنم بود .خیلی هم املته خوشگلو چربو چلیب بود بعد گفتم نه باید بخورم .بعد منم ۲ لپی خوردم .همسری گفت میخوای ماله منم بهت بدم بخوری .منم گفتم نه الان غصمه زیاد نمیتونم بخورم .همسری هم کلی فک کنم تو دلش خندش گرفته بود آخه من کلی با ذوق داشتم می خوردم.

بعدش رفتیم موزه تاریخ طبیعی .کلی جکو جونورو دیدیم .دیگه داشت سرم گیچ میرفت .یه عالمه حشرات ریزو درشتو جمع کرده بودند .منم تصمیم داشتم همه رو ببینم واسه همین با سردردم گلاویز شدم و پری سرانجام  پیروز شد .یه قسمتش هم کلی جنین گذاشته بودن .همه یه نقصی داشتن .منو همسری به این نتیجه رسیدیم که خیلی سخته که یه بچه ناقص داشته باشی .هم واسه خودش هم واسه پدرو مادر .خیلی غصم گرفت.از خدا خواستم به همه بچه سالم بده .به منم اگه خدا خواست فقط بچه سالم و صالح بده.بعد رفتیم کلی دنبال هتل خوب همون دورو ورا گشتیم.دیگه نزدیک ظهر بود .۲ تا رفتیم ولی خیلی کوچولو و قدیمی بود.بعد ۲ تای دیگه هم رفتیم گفت ۹۰ و ۸۰ یک شب .از اون جهت که من به همسری قول داده بودم بزرگ شم و اقتصادی به زندگی نگاه کنم خیلی با اعتماد به نفس گفتم نه .بعد حد فاصل چهار راه تختی و سه راه طیب یه هتل بود به نام هتل طوطیا.رفتیم اتاق ۲ تخته نداشتن ولی ۳ تخته بود و گفت میتونید ۳ تخته بگیرید .قیمتش هم گفت ۳۵ با صبحانه .منو همسری رفتیم نگاه کردیم .شاخ دو تایمون در اومد .خیلی تمیزو نو و شیک بود .عالی بود .اینکه ۳۵ بود شاخمون در اومد .وسایله بردیم بالا .نیست کوله پشتی توریستی داشتیم بعد خدمه سوال کرد اینا خارجین ...بعد من بهش گفتم خسته نباشی .به ما میاد خارجی باشیم .خیلی ایرانی باهاش برخورد کردم .فوق العاده ایرانی ...اتاقه خیلی بزرگ و مهتر نو نو بود.تمیز تمیز .انگار کسی تا حالا نیمده ......................

غروب هم زدیم بیرون .رفتیم سی و سه پل .خیلی شلوغ بود.تو مسیر مغازه ها باز بود.بعد به همسری گفتم من شال میخوام .همسری گفت چقدی شال میخوای بخری ...منم کلی بهم برخورد .......و رو سی و سه پل  ژست خیلی بدی داشتم .و اصلا به همسری نیگاه نمی کردم .خیلی عصبانی بودم و تو کلم فکرای عجیب غریب اماده ی شیرجه زدن بود تو سی و سه پل که هی خودمو کنترل میکردم .بعد اومدیم هتل .من خیلی ناراحت بودم ...ولی کم کم سعی کردم فراموش کنم .دوباره آشتی شد.صبحم بعد از صبونه اومدیم دوش گرفتیم و وسایلو جمع کردیم .اخه ساعت ۱۲ باید تخلیه میکردیم.و زدیم بیرون بریم ترمینال .همسری نمی دونم چه گیری داده که با خط واحد بریم تا ترمینال.وقتی خواست بلیط خط واحد بگیره ،بعد که بلیطو گرفت نمیدونم چه جوری پولش افتاده بود رو زمین .داشت دنبالش میگشت که یهو دیدم اونطرف افتاده .به همسری گفتم اوناهاش .همسری خم شد که برداره یهو یه دختر بچه حواسش نبود با پا زد یه پولا و یه کم از پولا نزدیکای من افتاد من خم نشدم بردارم .همسری پولا رو جمع کرد و با حالت عصبی به من گفت چرا پولا رو برنمی داری .منم کلی بهم برخورد .و گفتم یه تاکسی بگیره .گفتم چرا اصلا میخوای با خط بریم با این کوله ها ...سوار تاکسی شدیم تو تاکسی خودمو خیلی گرفتم گریه نکردم بعد ترمینال کاوه پیاده شدیم از رو پل هوایی که داشتیم رد می شدیم همسری نمی دونم چی گفت که من یهو بغضم ترکید و بلند بلند زدم زیرگریه .همه هم داشتن نگام میکردن.نمیدونم چه جوری از رو پله ها ی پل اومدم پایین .تند تند فقط داشتم میگفتم نمی خوام بیام نمی خوام بیام می خوام برگردم جنوب .متنفرم متنفرم...و هی هق هق میزدم .همسری ترسیده بود .رسییدیم تو ترمینال رو یه صندلی نشوندمو گفت :به خدا دیگه ناراحتت نمی کنم .ببخش منو می گفت که نمی دونسته که ایقدی حساسم ...رفت واسم بستنی گرفت...منم یهو دوبازه میزدم زیر گریه با صدای بلند و همسری همش می خواست آرومم کنه.ولی من همش تو هق هقام میگفتم می خوام برگردم جنوب .برو بلیط بگیر می خوام برگردم .به زور ۲ قاشق بستنی بهم داد .بعد که یه کم آروم شدم به همسری گفتم میخوام برم دستشویی ...همسری همش میترسید من بچگی کنم بهم گفت با هم میریم منم گفتم خودم بلدم ...همسری گفت جایی نری ها ...رفتم آب صورتم زدم ...بعد که بیرون اومدم دیدم همسری هم وسایله آورده رو یه صندلی گذاشته خودش هم وایساده.بعد رفت که بلیط بگیره . سواره اتوبوس شدیم .رفتیم تهران. خونه مامان همسری ...