مهماندارم شدم
مامان همسری هم واسه اینکه پاهاش درد می کرد با پرواز اومد.واسه صبحونه همسری کلی کمک داد آخه مامان عادت داره از کله سحر بندو بساط آشپزی ناهار رو تدارک ببینه.و من میمونم و یه عالمه کارای حاشیه ای .
عصری که شد خواهرای همسری و مامان همسری همگی کمک کردند و وسایل چمدون عروس پری رو کادو گرفتند.عروس پری ای که یه ریز داشت چای نبات می خورد آخه حاله وقت خاله داریییییییییییییی بود؟!
همسری هم کلی ناراحت بود ولی هیییییییییییییییییج کاری نمی تونست واسم کنه . شبی من که همش با این حالو روز تو آشپزخونه بودم که یهو خواهر همسری بهم گفت بدو بدو برو آماده شو.
منم که تو این عالم نبودم.![]()
دیدم همه خواهرای همسری تیپ زدند آرایش کردند .لباس نوهاشون رو پوشیدند.
من به آبجی کوچیکه گفتم مگه کجا می خوان برن. آبجی هم هاجو واج گفت تو عروسی ها باید خوکشل کنی ها .
من هم گفتم مگه لباسم چشه .آبجی هم گفت لباست گلای پیاز توشه و شلوارت هم پره از عکسای سیبو موزو انارو کیوی...پری یه ربع دیگه عیده ها.
وایییییییییییییییییی.
بخدا یادم رفته بود.
حالا چیکار کنم منی که تعویض لباسو آرایشم ۱ ساعت وقت می بره .
بدوبدو صورتم رو شستم . سخترین کار هم که خط چشم کشیدنه منه با سرمه.اونم سریع کشیدم که اصلا باورم نمیشه این کار رو ۱ دقیقه ای انجام دادم .
همسری هم تمام مدت تو اتاق پیشم بود و دقیقه های پایانی رو بهم گوشزد می کرد.لباس صورتی ای رو که خیلی دوسش دارم پوشیدم ولی همسری گفت خیانت نکن این لباسو فقط واسه من باید بپوشیها .![]()
منم دوباره عوض کردم و یه دامن مشگی کوتاه بلنده اندامی با یه بلوز نقره ای استین سه ربع دراپه پوشیدم .موهام هم دم اسبی بسنم ودوباره سه لایه جمع کردم .آخه خیلی بلنده.
تموم .همسری ۳۰ ثانیه مونده به عید پایان خوشگلی رو اعلام کرد دست منو گرفت و بدو بدو رسیدیم به اتاق پذیرایی.سلام کلی کردم .با یه نگاه زیرکانه همه خواهرا و هر چی قوم و خویش بود نگاه کردم که مبادا این عروس پری حساس از اونا کمتر به خودش رسیده باشه.![]()
نه .خدددددددددددددددددددددددددددددددددا رو شکر خوب عالی بودم نسبت به این یه ربع وقت.![]()