فردای سال تحویل عروس پری کله سحر باز پا شد.

دیشب خانواده همسری تصمیم گرفتند واسه راحتی تشریف ببرن خونه همسری که ۱۵ کیلومتر با ما فاصله داره . چون عید بود همکارای همسری همه رفته بودند تعطیلات.

آخر شب همگی رفتند و منم بلافاصله کار زیباسازی رو شروع کردم،بدون حقوق .تا عرقم خشک شد دیدم اوهههههههههههههههههههههه.فقط صدای خرو پف میاد.

هنوز  نخوابیده ساعت ۵ بلند شدم با بابا رفتیم دنبال دوست جونم که از بندر عباس با مامانش میومدن.

دختر بندری رو آوردیم . منم به مامانش گفتم خاله خاتون این چند روز دوس جونمو می خوام کدبانو کنم خاله خاتونم که از خداش بود.

با دوس جون پریدیم تو اتاق کارمون و همینجوری که ناهارو آماده می کردیم کلی تجدید خاطره از دوران سخت خوابگاهی و دانشگاهی کردیم.

ناهار تموم شدو بازم کارو کارو کار شبم یه تمیزکاری حسابی دیگه با دوس جون و آخرین سفارشات به مامانم واسه مسایل امنیتی .آخه مراسم عقدم تو خونه خودمون بود .

فردا صبح باز ساعت ۵ بیدار شدم و یواشکی طوری که بیدار نشن بفیه یه حمام جانانه رفتیم.

کم کم عیال بیدار شدند دوس جون هم که همراه من تو آرایشگاه بود حمام رفت.تا همسری بیاد من هم که آچار فرانسه هم هستم به سرکی تو وصل کردن باند ها کشیدیم .آخه موسیقی زنده نداشتیم.

همسری و شوهر خواهرش اومدند و با ماشین بایایی که رانندش شوهر خواهر همسری بود پیش به سوی آرایشگاه.همسری رانندگی بلده ولی چون این همسری وقت نداشته شایدم تنبل بوده هنوز گواهینامشو نگرفته.

قبل از اینکه بریم آرایشگاه رفتیم دسته گلم رو هم همون جایی که سفره رو کرایه کرده بودیم سفارش دادیم.

تو آرایشگاه هم کلی لوسیونی شده بودم و هی گریم می گرفت .همسری زنگ زد گفت خیلی دیرمیشه اگه ساعت ۶ تحویلت بدن .مسئول آرایشگاه هم گفت قبل از ساعت ۶ نمی تونم و منم گریم گرفت.

و آرایشم خراب شد.دوباره هم بخاطر مژه های بلند و پر پشتی که خواستند بذارن من موافقت نمی کردم و اونا می خواستند بذارن منم گریم گرفت و تمام میکاپم خراب شد اما آرایشگرم هیچی بهم نگفت.

بهم گفت خیلی دوستت دارم که تحمل کردم.هر کس دیگه بود رهاش میکردم.همکاراش هم تعجب کرده بودن عصبانی نشده و منو دعوا نکرده.منم کلی ذوق کرده بودم .

همه به من نگاه می کردن .مدیر آرایشگاه هم مرتب از دوستم می پرسیده که راضیه.دیگه ناراحت نیست.خوشگل شده.دوستم هم بهشون می گفته اگه غیر از این باشه مطمئن باشید شرشر اشک می ریزه.

دوباره با حوصله نشست و میکاپم کرد و همون مژه هایی رو که دوست داشتم واسم گذاشت .آخه مژهای من بلنده نباید مژه بلند واسم می ذاشتند چون چشام گم می شد.

دوس جون هم لباسمو تنم کرد

 بعدش همسری اومد دنبالم دسته گلو داد بهم و رفتیم آتیلیه . بعد ساعت ۹ رسیدیم خونه .